هَشت حَرفی

اندر آداب سخنرانی ما (!)

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۴ ق.ظ

قرار بود برای اولین بار یک سخنرانی رسمی داشته باشم. آن هم جلوی آدم‌هایی که خودشان عمری سخنران سیاسی بودند و حالا که مو سپید کرده بودند، هر چند بی‌علاقه و مأیوس از جوان؛ اما، خواسته بودند و دوست داشتند که چند جوان هم پا به عرصه بگذارند و این فرصت فوق‌العاده آن روز نصیبم شده بود. 

دو ساعت طول کشید تا متن سخنرانی را آماده کنم. دو ساعت هم طول کشید تا اصلاحش کنم. نمیدانم چقدر طول کشید تا بفهمم تپق هایم کجا هستند و چه واژه هایی را اصطلاحا میخورم. دور تپق هایم خط کشیدم و یک T بالایشان نوشتم. خوردنی ها را هم با یک مربع دورشان و یک علامت تعجب(!) کنارشان مشخص کردم. کمی متن را جابجا کردم تا ابتدای سخنرانی را جذاب تر کنم و واژه ها را هم سبک تر کردم تا از آن ده دقیقه ی ابتدایی که بالاترین سطح استرس را به وجود می آورد، خوب بگذرم. سخت ترین واژه هایی که میخواستم به کار ببرم را وسط گذاشتم؛ همان جا که هم اشتباهات جلب توجه کمتری دارند و هم اینکه سطح استرس به حداقل میرسد. در نهایت باز پاراگراف آخرش را سبک‌تر کردم تا از استرس انتهای سخنرانی هم بگذرم.

 چند بار دیگر بدون تپق و خوردن واژه‌ها تمرین کردم و متوجه شدم حداقل ده دقیقه کم می‌آورم. پنج دقیقه را برای اتفاقات غیرمترقبه(!) کنار گذاشتم و مانده بودم  آن پنج دقیقه‌ی دیگر را چه کنم که یاد کتابی افتادم که وقتی پیش‌دانشگاهی بودم و قرار بود جلوی رئیس آموزش‌و‌پرورش منطقه از طرف بچه‌های خوارزمی صحبت کنم، خوانده بودم. نوشته بود بهتر است برای جذابیت سخنرانی در شروعش از داستان استفاده کنید. خب حقیقتا هیچ داستانی نبود که بتوانم آنجا جا بدهم. الان خودم هم باور نمیکنم که حتی کتاب قصه‌ی ما مثل شد را هم گشتم.

در رابطه با صلح در روابط دیپلماتیک چه داستانی وجود داشت که هم کوتاه باشد و هم کودکانه نباشد؟ بین جست و جوهایم، چشمم به عکس شهید چمران خورد. همین کافی بود تا تئاتر «تکه های سنگین سرب» را به یاد بیاورم و آن چند جمله‌ای که چمران به زبان آورد. تا آنجایی که یادم مانده بود او میگفت:«پادشاه آلمان در جنگ جهانی اول ویلهلم دوم بود. پادشاه انگلستان هم جرج پنجم بود که این جرج پنجم پسر دایی ویلیهلم دوم بود. همسر تزار روسیه(نیکولای دوم) هم دختر خاله‌ی همون ویلهلم خان دوم بود.» و این خانواده همگی مخل صلح جهانی شدند. همین را کمی شاخ و برگ دادم و اضافه کردم.

و چند بار تمرین کرم و مطمئن شدم متن را خوب فهمیده ام و خوب هم حفظش کرده ام. بعد با اعتماد به نفس بسیااااار بالا جلوی آینه‌ی قدی رفتم و چند دقیقه‌ای خودم را تماشا کردم. تصمیم گرفتم ریشم را پروفسوری مرتب کنم و قهوه‌ای شکلاتی بپوشم.  

یکی دو ساعتی مانده بود تا اسمم را بخوانند که استرس مسخره‌ای گرفتم. هرچقدر نفس عمیق  میکشیدم تاثیری نداشت. نگاه کردن به چهره‌ی ملت هم بر بار استرس اضافه میکرد. حتی آب نوشیدن و شکلات خوردن و آدامس جویدن هم تاثیری نداشت. تمام راه‌های دیگری هم که برای آرام شدنم میشناختم هم عملا غیر ممکن بودند. آن موقع تصمیم گرفتم تنها راهی که مانده بود و دیگر مطمئن بودم جواب میدهد را انتخاب کنم. سریع چند بیت از مولانا را تایپ کردم و فرستادم. بعدش که جواب نیامد یک «باشه؟» فرستادم و بلافاصله بعد که پاسخ آمد مثل آن وقت که کارنامه‌ی آخر سال را میگیری و خیالت راحت میشود که خوب تمام شد، هرچه استرس بود همان موقع تمام شد. بی دلیل و بی منطق به هرحال!

  • ۹۵/۱۲/۲۱
  • #هَشْتْ_حَرفى