هَشت حَرفی

سرما زده‌ام

دوشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۳۱ ب.ظ

گفتش که:«میخوام برم پیش یه مشاور و ازش کمک بگیرم.» گفتمش: خیلی بهش معتقد نیستم و پیشنهادم اینه که پیشش نری؛ اما، اگر رفتی باید همه چیز رو بی کم و کاست بهش بگی. سرش را پایین انداخت، رفت و تا امروز ندیدمش پسرک مظلوم لاغر اندام موخرمایی ساده پوش را.

اینکه همه چیز را باید گفت مبهم است. شاید برای فردی کارساز باشد ولی برای خودم که بیشتر حرف مفت است. یعنی در اصل من آنچه که برای خودم میخواهم برای او نخواستم و خب حق هم داشتم. آمدیم و با همین مشاور زندگیش از این رو به آن رو میشد. شانس که نداریم! نرفتنش به گردنم می افتاد و حالا بیا و از نو بسازش.

آنوقت اصلا مگر میشود احساست را به همین راحتی برای یک غریبه یا حتی آشنا بر ملا کنی؟ اصلا احساسات خصوصی هم نه؛ همین حس هایی که از کودکی دنبالت می آیند را هم نمیتوانی به راحتی پخششان کنی وسط داریه. ناغافل مردک ولنگ و واز لاابالی داریه را به دست میگیرد و حالا بزن کی نزن و همه ی حرف های مزخرفت را میریزد زیر پایش و لگدشان میکند و بعد یک نفر قسمتی از حرف هایت را برای راحت شعله ور کردن زغال جوج هایش برمیدارد و بقیه اش را هم باد میبرد و هر قسمتش را فردی میشنود و خودش هم چیزهایی به آن اضافه میکند و حکایتی میشود.
نهایتا فکر این چیزها هم که نباشم ، یک حرف هایی برای خودمن است که دقیقا همان ها کلید قفلی ست که زده شده یا زده ام. یعنی چه که فردی به خودش اجازه میدهد که  پیشنهاد پیش مشاور رفتن بدهد در صورتی که همه‌ی آدم‌ها این را میدانند. همه خودشان میدانند که روان شناس و روان پزشک و مشاور هستند. آنقدر تبلیغات روزنامه و مجله و تلویزیون و رادیو و تلگرام و اینستاگرام و سایت را همه میبینند و میشنوند که نیاز به پیشنهاد دوباره نیست. بخواهند خودشان میروند.

این چرت و پرت هایی که گفتم که خزعبلات روزانه ام بود. حالا بگو ببینم میدانی؟ نه اصلا چرا میگویم "میدانی"؟میدانم که یادت هست گفتی هر روز برای هم شفاف‌تر میشویم و بعد  چیزی گفتم که نتیجه گرفتی شفاف‌تر نمیشوی برایم و بعد باز چیزی گفتم که معنایش این بود که شفاف شدنت همین است که میگویم و چون من برایت کوچک تر میشوم تا شفاف شوم دلیل نمیشود که تو هم کوچک‌تر شوی تا شفاف شوی برایم.  قضیه‌ات مثل گلدان گران قیمت زیباییست که برای کشف و شفاف شدنش از تمام درجه‌های مغناطیسی میگذرم و در هر درجه ای یک بار بهت زده دستم را در جیب هایم میکنم و تکیه میدهم و دورتر را تماشا میکنم. 

  • ۹۶/۰۱/۰۷
  • #هَشْتْ_حَرفى