هَشت حَرفی

کوله گردی چرا و چگونه اصلا؟!(قسمت پنجم)

شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ق.ظ

"چای خانه‌ی غلام عباس"

هرچه به سمت همدان میرفتیم هوا سردتر میشد. در آن شهر باران میبارید. بارانیمان را پوشیده بودیم و اگر کسی از بالا میدید، یک نقطه ی آبی و یک نقطه ی زرد داشتند وسط شهر کوهستانی کوچک از این سر خیابان به آن سرش میرفتند و نمیدانستند دقیقا باید کجا بایستند، چادرشان را بزنند و بخوابند.

پیرمردی داشت درِ آنجایی که روی شیشه اش نوشته بود: صبحانه(پنیر، خامه و...)، املت ، نیمرو ، آب پز، نان داغ، چای، آب جوش را میبست. به نظرش ما مشکوک آمده بودیم. نگاهمان میکرد.

گفت: مثل اینکه این پیرمرده سخت به ما چشم دوخته. فکر نکنه دزدیم زنگ بزنه پلیس؟
گفتم: کی؟ ها اون؟ دزد اولا با کوله به این بزرگی و مثل بدبختا زیر بارون این ور اونور نمیشه. ثانیا زنگ بزنه پلیس که خوبه. شب رو تو پاسگاه میخوابیم. بیا اصلا خودمون زنگ بزنیم بگیم بیاد اینجا دعوا شده. بعدم واسه شون توضیح بدیم و باهاشون بریم.
گفت: ممنون از این همه هوش و درایت و نمکیَّت. همونجا میگیرن...! (به هرحال فضا فرهنگیه. دوستمون شعور نداره به من چه؟)
گفتم: تو که تازه از خداته. به من که دیگه نگو! به گربه های تو راه چشم داشتی. دروغ میگم بزن تو دهنم. اینجوری[دستم را بردم سمت دهانش و او سرش را کشید عقب] اما خداییش من فکر میکنم این دیگه شب آخرمونه. یا خوراک سگ میشیم یا توسط اشرار مورد تعرض و سرقت قرار میگیریم یا پلیس همون کاری که گفتی رومون صورت میده.[وهرهر میخندم]
گفت: ببین تقصیر منه که اعتماد کردم بهت، توی بامزه ی نمکدون رو با خودم آوردم. یکم خفه شو ببینم باید چکار کنیم.
گفتم: خودت سوال پرسیدی مردک! ببین بخوای تو زندگی مشترکمون من من کنی، کلاهمون میره تو هم. ما! فهمیدی؟ ما!
گفت: عزیزم، چشم! از این به بعد حواسم جمعه. مرسی که به فکر زندگیمونی.
گفتم: آقا به جان خودم این یارو داره میاد سمت ما.
گفت: یا حضرت عباس!

پیرمرد قدم برمیداشت سمتمان. آمد، آمد تا توانستیم چهره اش را کامل ببینیم. کوتاه قد، سبیل کلفت با استخوان بندی درشت و موهای جوگندمی  پرپشت فرفری. شبیه قصاب ها. سلام کردیم.

لهجه‌ی همان منطقه را داشت، گفت: سلام علیکم. چی شده زیر این بارون؟ کوهنوردین؟
گفتیم: کوهنورد نه ولی شبیه هموناییم و گاهیم از هموناییم. راه نوردیم مثلا. بیشتر راه میریم. راهپیماییم. کوله گردیم. میخوایم بریم همدان.
[آنطور که نشان میداد گیج شده بود]گفت: ماشین ندارید؟
گفتیم: نه دیگه. پیاده میریم.
گفت: آها فهمیدم(اینکه سوال بیشتر نپرسید یعنی واقعا فهمیده بود). بعضی کوهنوردا شب میان اینجا میمونن و صبح از این کوه[و اشاره کرد به قله ای برفی، پشت سرمان] میرن بالا. قبلش میان دکّون من و صبحانه میخورن با چای داغ و نبات.
گفتیم: بله. خوش به حالشون. حالم میده اتفاقا. یادمون باشه برگشتیم دیار خودمون، حتما واسه صعود اینجارو در نظر بگیریم. جای مریضیه.
[کمی خندید]گفت: شب میخواید اینجا بمونید؟ از کجا میاید؟
گفتیم: از اصفهان حاج آقا(البته اصلا شبیه حاج آقاها نبود). شبم چاره ای نداریم. دیر وقته و بارونم میاد. پارک امن و درست و حسابی داره این شهر؟
[به انتهای خیابان نگاه کرد]گفت: پارک هست؛ ولی، اینکه امنه یا نه رو نمیدونم. فکر نمیکنم. یکم خارج از شهره. کسی شبا اونجا نیست.

اندکی این ور و آن ور خیابان را نگاه کرد و گفت: من قبلا به کوهنوردا اجازه دادم تو چای خونه بخوابن. شما هم اگه بخواین میتونید شب رو اونجا بمونید.

جا خوردیم. فکر میکردیم صرفا آمده طبق معمول مثل خیلی از آدم هایی که دیده بودیم کمی کنجکاویش را ارضا کند و برود. نگاهی به هم انداختیم و ضمن تشکر اجازه ی مشورت خواستیم.

مشورت هم کردیم.

گفتیم: چقدر باید بپردازیم بابتش؟ (و منتظر بودیم که اگر هزینه دار است، به همان شیوه ی مرامی سواری بفرستیم برود رد کارش)
گفت: پول نمیخواد. فقط نباید جز وقتی دیگه چاره‌ای نبود از برق و آب استفاده کنید. هرجا خواستید هم میتونید بخوابید. تخت هم هست اونجا(منظور از تخت همان تخت هایی بود که رویش مینشینند صبحانه میخورند. تخت خواب مسلما نداشتند).

خوشحال شدیم و با اینکه سگ لرز میزدیم و موش آب کشیده شده بودیم، باز کمی تردید داشتیم؛ اما، مشورتمان همان اول نشان داد که حتی اگر هزینه ای هم داشت باید قبول کنیم و مرامی سواری و این ها اینجا جواب نمیدهد. زیر این باران ، وسط شهر کوچک کوهستانی، به یک پیرمرد و چای خانه‌اش اعتماد کردن، بهتر از اعتماد به پارک دور از تمدن(!) و وسط خیابان و پیاده رو بود. قبول کردیم و رفتیم سمت به قول خودش دُکان و قفل کتابی را باز کرد و ما رفتیم داخل. کمی از کلید برق و فیوزش، شیر آب و گاز توضیح داد و بعد هم اجازه خواست که کلیدهای در را با خودش ببرد تا خیالش راحت باشد. شماره ی همراهش، خانه اش و حتی شماره ی پسرش را هم داد که اگر مشکلی پیش آمد زنگ بزنیم. پیرمرد آنطور که مسلط بود و میدانست چه چیزهایی را بگوید و شماره بدهد و آن همه راهنمایی هایش در آن چند دقیقه ای که باهم چای خوردیم نشان داد که هم قصدش خیر است و هم اینکه قبلا چندین بار این کار را کرده است. انگار تردید و ترسی که در چشمانمان بود را خوانده بود. دلمان را قرص کرد.

  • ۹۶/۰۳/۲۰
  • #هَشْتْ_حَرفى

کوله گردی