هَشت حَرفی

مَرد اندازون

چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ب.ظ

«کلوخ اندازون» سنتی ست که از قدیم مانده، مثل سیزده بدر. این چنین است که یک روز قبل از شروع ماه روزه، اهل و عیال و بند و بساط را جمع نموده و به نزهت و هواخوری میرویم و تا سرحد ارتحال از مائده های زمینی، آسمانی و فضایی میلمبانیم تا شکم چارپهلو کنیم.

آن روز هم روز قبل از ماه روزه بود و قاطبه ی فک و فامیل عظیم الشان ما برآن شدند که رسم وزین و ثقیل کلوخ اندازون را به سیاقی مستحسن به جای آورند. بنده ی فلکزده هم به قصد مصاحبت با زیبارویان و تنی به آب زدن و توپی به پا گرفتن و چیزی در دهان گذاشتن و فرو دادن، به آن ها پیوستم. 

با دستور بلندقدری به ارضی بعید از ولایت خودمان گسیل داده شدیم. اهل و عیال را نشاندند و بند و بساط را پهن کردند. طبق بلیه ای که در دودمان مجید و نبیل ما جاری ست، سبیل دارهای طایفه به هنگام تفرج باید به امور شریفی چون پزندگی انواع طعام وشراب، آبرسانی، تطهیر ظرف و ظروف و برخی کودکان فخیمی که نمره های یک و دو دارند، بپردازند و بقیه به تفنن بگذرانند. از سر حماقت و بلاهت بود که این بلای کلان را از یاد برده بودم و دگر بار به طمع فلان و بهمان، ناخواسته تن به ذلت داده بودم. اصلا قبل ترها هم به همین خاطر بود که هیچگاه از سبز شدن پشت لب فوقانی خویش مسرور نبودم  و مدت ها انکارش میکردم. 

به اواسط پیک نیک که رسیده بودیم، ناگزیر در نقش گماشتگی و چاکری فرو رفته بودم و چون مربوبی به حکم اربابان خویش از این سو بدان سو اعزام میشدم تا فرامین مملوک را به منصه ی ظهور برسانم.  احساس مستهلک شدن در این کارزار و اندیشیدن به فردایی که سختمان خواهد آمد در گرمای گرم روزه داری(تفسیر ابوالفتح)، وضعیت روحی و روانیم را به آب و هوای کیش میشی نزدیک کرده بود تا اینکه عارضه ای افتاد.

مردی پنجاه ساله به هنگامه ی بازی بر روی شاخه های درختان کنار رود و صعود از آن نحیفان تازه سبزشده، ناگاه فرود آمد و چه فرود آمدنی. رود با خودش او را میبرد و آنچنان که نشان میداد هیچ تلاشی برای نجات نمیکرد و این بدان معنا بود که در اثر فرود آمدن ضربه ای وارد شده است که در حال خودش نیست. مرد را خیلی آن طرف تر از آب گرفتند و آمبولانسی درآمد و به مقصد سردخانه دررفت. پرس و جوهای بی دلیل قلندران جماعت، روشن ساخت که به هنگام فرود، سرش به تخته سنگی کف رود اصابتی سخت داشته و همانجا ریق رحمت را برعکس سرکشیده و این حسن ختام(!) مربوبی و شوربختی این حقیر و معرتی بر پایان تفرج اغیار بود.

این چنین بود که عبید میگفت: عربی به سفر شد و زیان دیده بازگشت، او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبود.

خدایش بیامرزاد، حداقل مرا از بند اسارت آزاد کرد به هنگام مرگش. 

  • ۹۶/۰۳/۲۴
  • #هَشْتْ_حَرفى