هَشت حَرفی

#نامه‌ای_به_سی_سالگی

جمعه, ۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۶ ق.ظ

دو سال پیش، در بیست سالگی با مردی آشنا شدم که تمام چهارچوب های ذهنیم را به بازی گرفت، سستشان کرد و بعد هم نابودشان کرد. نه اینکه او بخواهد و هجوم بیاورد، نه! خواندن نوشته هایش کافی بود که مرا از دنیای خودم جدا کند. در پی آن با مردی دیگر آشنا شدم. مرد دوم کار دیگری  کرد. او داشت مقاله ای مینوشت و من با پررویی تمام خواهش کردم که بگذارد کمکش کنم و در جریان نوشته هایش باشم. مثل اینکه دست گذاشته بود روی آدم های بزرگی که اسمشان را یک تریلی هیجده چرخ هم نمیکشید و آنوقت آبرویشان را میبرد. با هزار و یک واسطه و گاهی مستقیما، یک عالم منبع از انواع و اقسامش داشت و مرا می انداخت وسط این ها، اسم یک نفر را میداد و میگفت:«بگرد تو زندگیش، کاری به کارای خوبش نداشته باش که کل دنیا میدونن. فقط و فقط اشتباهاتشون رو بررسی کن و تیتر کن با منبعی که پیدا کردی ازش».

حالا مقاله ی او به کتاب تبدیل میشود و هیچ ربطی هم به آن همه یادداشت ها و آبروبری ها ندارد؛ اما، من دیگر هیچوقت نتوانستم کسی را به عنوان مراد و بزرگ و پیر بپذیرم و با احتیاط عجیبی لفظ استاد را پشت اسم ها آوردم که تعدادشان از انگشتان یک دست هم کمتر بود. پس از آن دیگر این واژه ها بودند که برایم حرمت داشتند و آدم ها حرمتشان در مقابل واژه ها ناچیز بود و در مقابل هم با هر عنوان و نسبتی، کاملا مساوی.

  • ۹۶/۰۴/۰۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

نامه ای به هشت حرفی سی ساله

دیدگاه

چه قدر سخته ادم یکی رو پیدا کنه که باخیال راحت استاد خطابش کنه

گاهی :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">