هَشت حَرفی

#مردک_مزخرف_مثلا

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

    چند سال پیش‌تر. یعنی مثلا اون موقع‌ها که تازه سوم راهنمایی تموم شده بود و میخواستم برم اول دبیرستان، یکی از هم‌کلاسی‌ها کِیس سیستمش رو آورد پیشم و گفت اینو درستش کن واسم که تابستون بشینم بیست و چهارساعته فیفا و تیکِن و رُم بازی کنم. نشستم پای درست کردنش که متوجه شدم مشکل سخت‌افزاریه و احتمالا نیاز به تعویض قطعه داره. بهش گفتم و اونم برداشت کیس رو برد بیرون واسش درست کردن. چند روز بعدش که رفتم خونه‌شون با هم یه دست فیفا بزنیم، گفت که این مقدار پول گرفته و قطعه‌ش رو عوض کرده. رفتیم نشستیم پا سیستمش که بازی کنیم. بعد یکم کار کردن بهش گفتم مطمئنی قطعه رو عوض کرده؟ هنوزم مثل اینکه مشکل داره ها. باز نشستیم کیس رو باز کردیم و با نگاه کردن به بُرد متوجه شدیم که قطعه نو نیست. دیگه هم حال نداشت ببره پس بده و شاکی بشه و اینا و حتی میگفت شایدم اشتباه میکنیم و اون قطعه نوش هم همین شکلیه. فقط آدرس اون کامپیوتری رو ازش گرفتم.

    فردای اون روز، صبح رفتم در مغازه‌ی یارو و باهاش صحبت کردم و قرار شد یه مدت تابستون پیشش کار کنم و کیس‌هایی که میبنده رو ویندوز نصب کنم و نرم‌افزارهایی که مشتری میخواد رو هم ردیف کنم. القصه اینکه یه هفته نگذشت که متوجه شدم مردک از اساس کلاه برداره. سبکش این بود که کیس‌های دست دوم رو میخرید با قیمت خیلی کم، قطعه های سالمش رو جدا میکرد، حسابی تمیز میکرد، میذاشت توجعبه و به عنوان قطعه ی نوی آکبند میبست رو کیس‌های جدید. مشتریم که نبود ببینه داره چکار میکنه.

    از اون جایی که همیشه به مشاهده‌ی عینی اعتقاد داشتم واسه اثبات علمی (!) همین که متوجهش کردم که فهمیدم چه کار کثیفی میکنه، زنگ زدم به همکلاسیم و زود کیسش رو آورد و بحث مفصلی درگرفت و مردک مزخرف کلاه بردار کم کم داشت اصلا مطلق وجود دوستم رو کتمان میکرد و از توهمی بودن جهان به دیدگاه دیالکتیکی فرد و جامعه میرسید؛ ولی، با استدلال منطقی من که چون الف، ب است؛ ب، هم ج است؛ پس الف، ج است؛ چاره‌ای نداشت جز اینکه قطعه رو عوض کنه و یه واقعا نو بذاره جاش. در نهایت هم شاکی بود که من نمک به حرومی کردم و آبروش رو بردم. حالا کدوم نمک؟ همون یه لیوان چای که خودم دم میکردم و با شیرینی خودمون میخوردیم ساعت ده صبح. حتی دستمزد اون همه کار نرم‌افزاریم تو یه هفته رو هم نداد. منم بیخیال شدم و رفتم به گل کوچیکم رسیدم.

  • ۹۶/۰۵/۱۵
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

چه پیگیر :o

اینجوریاس :))
کاری رو کردی که باید میکردی (:

کاری رو کردم که از دستم برمیومد. اون کاری که باید میکردم این بود نذارم به جایی برسه که الان چندتا مغازه داشته باشه و یه شغل دولتی.
عافرین الله علیکم🙋🏻

عه :)
 چه عجب :)
چه آدم بی انصافی...

حقیقتا!
پوف!

:)
  • فاطمه (خط سوم)
  • به نسبت اون سن، چقدر باهوش و پیگیر بودی
    افرین

    البته همش شانسی شد فکر کنم :)) 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">