هَشت حَرفی

#کلاه_برت

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ق.ظ

کلاه برت را از سر برداشت و روی میز چوبی وسط آشپزخانه گذاشت. صندلی را عقب کشید و نشست. قرار بود سال قبل پایه ی صندلی را که صدای دلخراش مزخرفی میداد درست کند. هربار که مینشست اولین چیزی که به ذهنش میرسید همین بود. قرار بود درستش کند. اول ها میگفت قرار بود یک ماه قبل، بعد قرار بود دو ماه قبل و حالا قرار بود یک سال قبل. دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به چیز نامعلومی خیره شده بود. به چه چیز فکر میکرد؟ اصلا فکر میکرد؟ آه... انسان ذاتا موجودی متفکر است که نه میتواند فکر نکند، نه میتواند مکان فکر کردنش را مشخص کند و نه زمانش را. انسان فقط میتواند فکر کردنش را بهبود ببخشد. میتواند فکر کردنش را گاهی هدفمند کند. انسان در تمام امورش هم مختار نیست.

اصلا میشود گفت که انسان به صورت فردی اختیار زیادی ندارد. جامعه است که مشخص میکند شما یک موقعی فکرت اینگونه باشد که برده داری حق مسلم توست و سال ها بعد برضد برده داری قیام کنی. این اجتماع است که خیلی چیزها را دیکته میکند و ما هیچوقت نمیتوانیم اولین نفر باشیم. ما در بهترین حالت ادامه دهنده ایم. ما موجوداتی اجتماعی هستبم. 

مارک ایتالیایی عینکش که پشت گوش قرار میگرفت به مرور پاک شده بود. به یاد می آورد که چقدر خوشحال بود از ایتالیایی بودن عینک. "شما میخواهید مثل عینک من گیر بیاورید؟ خب کار سختی ست. بهتر است زیاد دنبالش نگردید". از تفرعن آن موقع هایش حالش به هم خورد. سال هاست که این احساس را دارد. حتی حالا که در فرانسه به کلاه برت دل بسته است.

  • ۹۶/۰۵/۱۶
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

ما هم دلمون میخاد تو فرانسه باشیمو دل ببندیم ب کلاه برت ...
منتها از اونا نیسیم ک بگیم فولان عینکو نمیتونین گیر بیارین و اینا ک بعدها از اون تفرعنه حالمون بد شه ...

چی گفتم 😑

از کجا میدونید که نیستید؟ :)
شت 

چی شد؟!
واقعا در بهترین حالت ادامه دهنده ایم...
خوشمان آمد:)جالب...

بله :) ممنون
خب میشناسم خودمو ...

خوش به حالتون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">