هَشت حَرفی

#سرد

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۳۰ ق.ظ

صدای عجیبی میشنوم. یک نفر با من حرف میزند. بک نفر که انگار واقعی ست؛ اما، نیست. گاهی دستور میدهد.  انگار که یک صوت اساطیری ست که از هزاران سال قبل بازگشته و درونم را تصاحب کرده. مثل یک قهرمان حرف میزند. مثل یک شاهنامه حرف میزند. مثل یک پهلوان. 

دوچرخه ام را برده بودند. پیدایش کردم. فقط جَکش را جدا کرده بودند. یک هفته بود دوچرخه نداشتم و تمام این یک هفته را با دوچرخه ای که فکر میکردم ندارم میرفتم و می آمدم. جکش را هم خودم در مسجد جا گذاشته بودم چون وسط بزرگمهر خورده بود به لب جدول و چون از قبل پیچ و مهره اش شُل بود ، کنده شد. گذاشته بودم کنار شبستان مسجد که یادم باشد برش دارم و ببرم تا باز نصبش کنند برایم.  فکر میکردم دوچرخه را دزدیده اند؛ ولی، سوارش میشدم. فکر میکردم حالا که پیدا شده جَکش نیست؛ ولی، خودم کنار شبستان گذاشته بودمش.

من نه معتادم به مخدر و الکل . نه هرچیز توهم زای دیگری.

اتفاقات وحشتناکی را تجربه میکنم. هر اتفاق را چندبار تجربه میکنم. هر صدا را چندبار میشنوم. یک صدا را هزار بار میشنوم. 

  • ۹۶/۰۵/۲۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

بیاید نیمه پر رو ببینید که دوچرختون الان سر جاشه!

سرجاش بوده همیشه:)
  • آقای سر به هوا ...
  • چقدر خوب بود این پست ..

    خوب خوندیدش :)
    یه روزایی شبانه روز کارم تمرین پرتره بود
    و تنها مدل. پرتره ی خودم بود
    در تمام حالات... و برای هر حالت چندین پرتره

    توی همون روزا وقتی به آیینه نگاه کردم چهره ی خودم رو به سبک پاپ آرت و سیاهوسفید توی آیینهدیدم


    من نه معتادم به مخدر و الکل و هرچیز توهم زای دیگر.

    هشتگ این کامنت یک خاطره است.

    سرد خاطره ست؟ 
    چه قدر این صدای درون منو یاد سامان درون انداخت:)

    سامان شما خوبه. این با سامان شما فرقش زیاده. 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">