هَشت حَرفی

یک قرن یک نسل

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۱۵ ق.ظ

ساعت دو یا سه یا چهار بود. دیگر نمیتوانستم. هرچه میدیدم و میخواندم را نمیفهمیدم. خواب؟ این موقع شب؟ چرا؟ پاکت سیکار را برداشتم. جین، پلیور زرشکی و پالتوی مشکی. پاکت را گذاشتم روی سیته ام. جیب داخلی. این جیب یکی از آرزوهای کودکیم بود. یک جیب مخفی که هیچ دزدی به آن دسترسی ندارد جای خودکار و دفترچه و یک عالم کاغذ و فیش برداری. جای پاکت سیگار و کیف پول. اینحا سرد است. سرد به اندازه ی همان بار که صورتش را لمس کردم و از سرمایش وحشت زده شدم. نرم و سرد. صدای به هم خوردن استخوان های نازک سینه ام گوشم را آزار میداد. سکوت نیمه شب میتواند این چنین مردم زار باشد؟

مردی کنار در ورودی حوزه به سجده رفته است. عبایی مشکی دارد. مبهوت. از سجده سر بر نمیدارد.

مرد گوژ پشتی آن طرف خیابان با دندان های نصفه نیمه قهقهه میزند و گربه سیاهی با چشمانی که از سوی جراغ بالا سرشان برق میزند دنبالش میدود. سطل آشغال ها و جوب های لجنی را زیر و رو میکند. سگی لاغر، لرزان آن طرف خیابان به گربه خیره شده است. گربه لذیذ نیست. گربه ، دنبال یک آشعال جمع کن میدود. گربه آشغال میخورد. سگ این ها را نمیفهمد. سگ گربه را می پاید. 

تنی لاغر، لرزان نزدیک میشود. به سمت در ورودی حوزه سر برمیگردانم. مردی کنار در ورودی حوزه به سجده رفته است. عبایی مشکی دارد. مبهوت. از سجده سر بر نمیدارد.

تنی لاغر، لرزان از من کبریت میخواهد. چقدر شبیه هم کلاسیم است. دور میشود. گربه ای به دنبالش میدود. گربه سیاه. سگی پی آن دو. 

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل... 

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل...

اتللو و دزدمونا، رمئو و ژولیت، هیتلر و اوا براون، بتهوون و الیزا، موسولینی و کلارا پتاچی، لویی شانزدهم و مادام پمپادور، ناپلئون و دزیره. «نقطه ی تسلیم محضم نقطه ی آرامشم بود، اسمتو زمزمه کردم این تمام شورشم بود، تو هوای تو که باشم صاحب کل زمینم، من همه دنیامو دادم زیر چتر تو بشینم، شوق تسلیم تو بودن...»

زمستانی که نبودی، یک قرن، یک نسل... 

خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد، مجنون و لیلی. مجنونِ لیلی، لیلیِ مجنون... بیدِ مجنون، بیدِ لیلی... بیدی که ریشه اش کاغذهای دفتری کوچک، پر از نام تو ست.

شوق تسلیم تو بودن...

بیژن و منیژه، وامق و عذرا، ویس و رامین، امیرارسلان و فرخ لقا. من پسرک سوار کار «ارسلان» نام، سده ها قبل از مشروطه، با طایفه ای اسلحه به دست، آمده ام تا عطر یاس دخترکی که تا خورشید میرسد.

شوق تسلیم تو بودن...

امیر ارسلان و فرخ لقا، بهرام و گل اندام، رستم و تهمینه، همای و همایون. پرنده ای کوچک درونت نشسته و تو دلت ریش میشود وقتی میروی و میبینی. دلت ریش میشود. دلم از ریشه میتپد. از پی هایش میلرزد. «تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر میشود، دل است! دل آدمی زاد.» 

شوق تسلیم تو بودن...

ورقه و گل شاه، زهره و منوچهر، رستم و تهمینه، زال و رودابه. مرد گوژ پشتی آن طرف خیابان با دندان های نصفه نیمه قهقهه میزند و گربه سیاهی با چشمانی که از سوی چراغ بالا سرشان برق میزند دنبالش میدود. سطل آشغال ها و جوب های لجنی را زیر و رو میکند. سگی لاغر، لرزان آن طرف خیابان به گربه خیره شده است. گربه لذیذ نیست. گربه ، دنبال یک آشعال جمع کن میدود. گربه آشغال میخورد. سگ این ها را نمیفهمد. سگ گربه را می پاید. 

شوق تسلیم تو بودن...

دستانت را بگیرم و به وسعت یک تاریخ به عقب بازگردیم.  عطر یاست تمام تاریخ را در نوردد. یک جایی از تاریخ همه اش جمع شود در منِ تو.

  • ۹۶/۰۵/۳۰
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

جالب بود
ولی تکرار جملات رو زیاد متوجه نشدم

خودم هم .
شوق تسلیم تو بودن لحظه لحظه توو تنم بود
بهترین تصویر عمرم عکس زانو زدنم بود
عکس زانو زدنم بود ...

عکس یا خود :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">