هَشت حَرفی

پیاده شده از ضبط (#بی‌ارزش)

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۹ ب.ظ

این بخشی از مکالمه ی بنده با دوستی ست که دکترای روان شناسی داشت و دارد و به تازگی از فرنگ آمده بود. ضبطش کردم و امروز بعد یک سال پیاده شد. بقیه اش هم برای نوبت های یعدی در صورت وجود حوصله در مغز. خواندنش هیچ ارزشی ندارد و وقت تلف کنی محض است(مثلا حالا بقیه ی نوشته ها با ارزشن). فقط محض اینکه اینجا وبلاگ خودم است ثبتش میکنم.

- من عادت دارم. عادت دارم به اینکه دوست داشته نشوم. عادت دارم به اینکه نفر اول هیچکس نباشم. از اول هم عادت داشتم. همین باعث میشد حساسیت هایی که هم سن هایم داشتند را نداشته باشم.
- حساسیت؟
- بله بله. همین که بچه ها و دوستانم تا یکی میگفت دیگر دوستت ندارم دست از خرابکاری برمیداشتند.
- عکس العملت مگر چه بود؟
- تمام تلاشم را میکردم که نشان دهم تو اساسا لیاقت دوست داشتن را نداری حالا که نمیخواهی دوستم داشته باشی. کشکت را بساب!
- در مورد پدر و مادرت هم؟
- آن ها مرا میشناختند. میدانستند این قرتی بازی ها اثری ندارد. بیشتر به زور متوسل میشدند که آن هم کم کم اثرش را از دست داد و بعد فهمیدند که باید مثل آدم بزرگ ها برخورد کنند تا بپذیرم و همین طور هم شد. چقدر سر اینکه بزرگترها میگفتند دیگر دوستت نداریم و یارو پا پس میکشید حرص خوردم. در اکثر عملیات های انتحاریم به همین سبب تنها بودم. 
- عجب. توضیح بیشتری بده!
- همیشه در حال اثبات این بودم که من بزرگم. آقا جان در هفت سالگی مینشستم با فامیل بحث سیاسی میکردم. چه انتظاری داشتند که خب؟ حالا که فکرش را میکنم، چقدر هم میخندیدند دوستان. در همان جمع های کودکانه هم حکم رهبر عظمی را داشتم. دلم میسوزد برای آن هایی که از طرف اطرافیان دوست تر داشته میشدند و من در بازی هایمان دمار از روزگارشان در می آوردم. چند وقت پیش دختر عمه ی پدرم میگفت تو که وارد جمع بچه ها میشدی همه شان ساکت میشدند. یک بار هم سر همین آرام نگرفتن، پسرِ پسر دایی مادرم را به قصد ارشاد و نه کشت، کتک زدم.
- چرا آن هایی که بیشتر دوست داشته میشدند را دمارکش میکردی؟
- این برای خودش قضیه ای مفصل دارد که برمیگردد به همان عادت هایی که گفتم. در زندگیم هر وقت بحث دوست داشتن و احساس و فلان میشد، من انتخاب دوم آدم ها بودم. رد خور هم نداشت. یعنی نشد هیچوقت هیچکس بیاید بگوید تو کنار، همه ی عالم هم کنار. شاید مثلا یک مقداری هم برمیگردد به چهره ام که غد بودن از آن میبارد؛ اما، به هرحال درصدش پایین است. به قول مظفر:«باور کن ترسید بهت بگه دوستت داره». در بازی هایمان انتقام تمام بچه هایی که مثل من بودند را میگرفتم.  
- کی دوستت داشته؟ قضیه چی بود؟
- آن قضیه که خصوصی ست. ولی ببین مثلا من برای یک نفر کاری میکنم. حتی قبلش به این فکر هم نکرده بودم که چقدر وقتم تلف شده و اذیت شده ام تا اینکه میبینم یک یاروی کلنگی که یک هزارم من هم نبوده کارش و خود دو قرانی اش، مورد چه تقدیرها که قرار نمیگیرد. قسمت احمقانه اش آن جاست که دفعه ی بعد باز فراموش میکنم و بازهم با همان میزان خریت کمکش میکنم یا به قول خودشان لطف ! میکنم. حالا اینکه لطف بقیه چیز است و لطف ما چیز نیست نمیدانم از کجا آب میخورد. فلذا لطف ما را وظیفه میدانند.
 - ربطش چه بود؟
- ربطش را گفتم که. بقیه انگار دو زرده میکردند لامروت ها. زمان همه چیز را حل کرد. بی‌رحم شدم. ما یک چیزی در مملکتمان داریم به اسم دوستی و رفاقت که این غربی ها کمتر دارند و نمیدانم اعتراضی دارند یانه. اما به هر حال زمان باعث شد بفهمم غربی ها فهمیده اند انسان تنها به دنیا آمده و تنها خواهد رفت و این بین دوستی های کمی هستند که مفیدند.
- یعنی دوست های زیادی نداری؟
- نه اتفاقا برعکس. خیلی زیاد. دوست از هر فکر و تیپی هم دارم. با همه شان  هم میچرخم. دوستی دارم که مذهبی ست شدیدا و دوستی دارم که سکولار است. دوستی دارم که فلان کار را میکند و دوستی دارم که اگر او را ببیند که فلان کار را میکند، خرخره اش را میجود. هر دو قطب هم میدانند باید فاصله شان را با من حفظ کنند. دقیقا معلوم نیست با کدامشان هستم. فلان کار کننده یا جونده؟ معلوم نیست. شاید شبیه نفاق باشد حتی، اما خب نفاق نیست. من این بین تاثیر میپذیرم و تاثیر میگذارم. تعادلم را حفظ میکنم.
- اوهوم. که اینطور. چطور شد انصراف دادی؟
- دغدغه ام آنی نبود که فرو میکردند در مغزم. چرا باید بپذیرم دو به علاوه ی دو حتما باید بشود چهار؟ قبلا برایت مفصل توضیح دادم دیگر. نپرس! 
- صبر میکردی تمام میشد...
- ببین الان  داده ام و تمام شده. خیلی هم گذشته. در این مورد جواب هیچکس را نمیدهم. تو هم چون میدانستی این اتفاق افتاده، قبلا جواب دادم وگرنه حتی اینکه من زمانی بوده ام و حالا انصراف داده ام را مادرم هم نمیداند فکر میکند از اساس بسط نشسته ام.
- برای همین همان اول انتقالی گرفتی اصفهان؟
- بله. طی یکی دو ماه فهمیدم شکر خورده ام و راهش را در این دیدم.

  • ۹۶/۰۶/۰۵
  • #هَشْتْ_حَرفى