هَشت حَرفی

#سُقوط

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۲ ق.ظ

همین دیروز بود. مسخ شده نشسته بودم به تماشای تکه ابری که دورتر از من روی قله ای نشسته بود. من قبلا آن قله را درنوردیدم. شاید هم سمت راستیش را. به هرحال مهم نیست. ابر آنی ست که مرا گرفته. همین دیروز بود. باز سقوط کردم. 

یک بار از معلم دین و زندگی که در دانشگاه منطق درس میداد درباره ی مسخ پرسید و یک بار دیگر هم و چندبار دیگر هم. تا بالاخره عصبانیش کردم. در مورد ارتداد هم بارها پرسیدم. عصبانی نشد. خدا لعنت نکند الوات کبیر ته کلاس را که نگذاشتند مسخ را بهتر بفهمم. دیگر هیچوقت از او هیچ چیز نپرسیدم.

وحالا گویی در خود نیستم و سقوط میکنم. همین دیروز.

تانکر آب، جوی های شهر را پر از آب میکرد

درختان توت را سم میزدند و ما که نمیدانستیم، از طعم توت های سفید متعجب بودیم. مزه ی سم میدادند و ما سم میخوردیم. او دیوانه ی توت بود و یک بارهم از کیوسک تلفن بالا رفتم تا توت قیچی برایش بچینم که زنبور نیشم زد و اون آن پایین میخندید. خنده هایش را خوب به یاد دارم. از بالای کیوسک سقوط کردم. 

بی خود بودم و سقوط کردم. نفسم بالا نمی آمد. سینه ام فشرده شده بود. خیسی گرم خون را حس میکردم. انگار تمام استخوان هایم شکسته. مزه ی خون حالم را بدتر میکرد. از سرم فواره ی خون بیرون زده بود. خودم را از آن بالا میدیدم. لعنتی، کاش هیچوقت به هندسه علاقه ای نداشتم. خون بیشتر میشد و نفسم کم کم بالا می آمد. نشستم. فواره ای نبود. بدنم درد میکرد اما یقینا شکستگی نبود. خون از بینیم بود و بیشتر میشد. تمامی هم نداشت

از آن روز انگار سرم را با خون پر کرده اند و هر لحظه منتظر اشاره ایست تا از هم بپاشد و فواره اش را ناگزیر نشانم بدهد.

  • ۹۶/۰۶/۰۹
  • #هَشْتْ_حَرفى