هَشت حَرفی

#هبوط_کلاغ_سیاه

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ب.ظ

جلوی در مدرسه ایستاده بودم. سرد بود، خیلی سرد. هرچقدر هم لباس پوشیده بودم افاقه نکرده بود. هر روز بساطم همین بود. بعدا که درِ مدرسه را باز می‌کردند، با سرایدار به دفتر مدیر می‌رفتم و او مرا روی بخاری می‌گذاشت تا یخم آب شود. سال‌ها از آن روزها گذشته. پانزده سال بیشتر.

برف می‌بارید. همان جا جلوی در کمی برف‌ها را با پا جابجا کردم، به گِل رسیدم. گِل خوب بود. لیز نبود و میشد خودت را رویش گرم کنی. شروع کردم به در جا زدن. این مهارت‌ها، مثل در جا زدن، روی لبه‌ی جدول راه رفتن و از کمد دیواری بالا رفتن از دو سه سالگی می آیند سراغ آدم‌ها. آدم از همین موقع جنگیدن با خودش را هم یاد می‌گیرد.

کلاغ سیاهی آن بالا روی کابل برق، قار قار میکرد و من هر روز صبح همین جا تعدادیشان را می‌دیدم. آن روز فقط همان یکی آمده بود. نمی‌دانستم اولین بار است که اینجا آمده یا از همان‌هایی ست که گروهی می آیند، روی کابل‌ها کمی استراحت می‌کنند و می‌روند. نمیدانستم او هم هر روز صبح مرا میبیند یا نه. درجا که میزدم، تماشایش میکردم و عجیب بود که چرا کلاغ‌ها با اینکه هیچ چیز نمیپوشند و برف صاف می آید مینشیند روی سرشان، سردشان نمیشود؟ به این نتیجه رسیدم که سردشان میشود و مثل من نمی‌توانند در جا بزنند و برای همین پرواز میکنند تا گرم بشوند، شما نگاه کن کلاغ های کارتون ها را! حداقل یک کلاه منگوله‌دار که به سر دارند؟ اینطور نیست؟ یا همین کلاغ کتاب داستان، حتی یک کاپشن زرد هم به تن داشت. این‌ها کلاغ‌های فقیرند که ما در شهرمان داریم. اصلا اگر فقیر نبودند در شهر ما هم نبودند. شهر ما فقیر است و مردمش فقیرند. کلاغ ها هم در شهر ما زندگی میکنند. پس کلاغ ها هم فقیرند. منطقی نیست؟

صدای ترقه آمد. از همان ترقه‌هایی که سرایدار در بوفه‌ی مدرسه می‌فروخت و پدرم سفارش کرده بود که هروقت این بزغاله آمد که ترقه بخرد ابدا یک دانه هم نده. او هم برای اینکه دلم نشکند گفته بود ‌دانه‌ای نه، بسته ای میفروشم و بسته ای هزار تومان است، داری؟ کدام بچه آن موقع هزار تومان پول داشت؟ معلوم بود که نداشتم. من هم برای اینکه عاشق ترقه بودم از آبان ماه تا اسفند ماه، ده تومان ده تومان جمع کردم تا شد هزار تا تومان و بعد با شور و شعف وصف ناپذیر خرامان به سوی بوفه شدم و خواستم بخرم که اندکی سکه‌ها و اسکناس‌هایم را که داخل یک پلاستیک فریزر ریخته بودم نگاه کرد و بعد زُل زد به تخم چشم‌هایم و گفت که ترقه تمام شده و ندارم. هر چه گفتم بسته‌اش اینجاست ، سرجای همیشگی روی قفسه، همان است که گفتی هزار تومان. آخرش هم زیر بار نرفت که آن بسته همان است که من ماه هاست برایش از ژله‌ی بعد از مدرسه می‌گذرم. دیگر هیچگاه دوستش نداشتم آن پدرجدِ پدربزرگ مدرسه را.

چه میگفتم؟ آهان صدای ترقه آمد و بعدش یک چیز سیاه از آن بالا پایین افتاد. ماتم برده بود و ماتم مرا برد. کلاغ سقوط کرده بود و هیچ تکان نمیخورد. با قدم‌های آهسته نزدیکش شدم. یک نقطه ی سیاه وسط نیم متر برف. هبوط کلاغ سیاه وسط بهشت یخی برف ها. آرام، در خوابی هزار ساله. انگار که هیچوقت قار قار نکرده بود و از ازل آنجا خوابیده بود. کابل؟ کابل، همان بالا بی‌تفاوت از مرگی که مسببش بود با موج جریان داخلش همراهی می‌کرد، مبادا عقب بیفتد و عوضش کنند.

شاید هم کابل دوست کلاغ بود. شاید کلاغ گفته بود:«ببین برادر! من دیگه توانشو ندارم. جرقه رو بزن کوپ کنیم بره، تموم شه این لاکردار.» شاید همان کابل، طناب اعدام کلاغ بود و بقیه ی کلاغ‌ها برای تماشای اعدام هم نوعشان نیامده بودند. شاید یک جنایت بود و دست پرنده‌ای یا پرنده‌هایی جانی در کار بود و کلاغ حالا طعمه‌ی جدید قتل‌های زنجیره‌ایشان بود. شاید هم دوستانش که نبودند خیانت کرده بودند یا یادشان رفته بود بگویند، فردا ما نمی‌آییم، ته دلمان خوش بین نیست به فردا و آن کابل. شاید پنیرش را سر صبح با مواد مخدر روباه تاخت زده بود و فوقع ماوقع شد. شاید هم همه چیز یک اتفاق بود و در اعلامیه ی کلاغ نوشتند:


از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن/ کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان‌
مرگ نابهنگام کلاغ سیاه زحمت‌کش جوان، فرزند وطن هشت‌حرفی، که صبح داشت خستگی شب کاری دیشبش را روی کابل برق در میکرد را به اطلاع میرسانیم.
«عاش سعیدا و مات سعیدا» به هر حال.

  • ۹۶/۰۶/۱۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

  • دُچــــ ــــار
  • یاد بچه ی گربه ی پنج روزه ی حیاط خلوتمون افتادم که از بس شیطون بود
    «عاش سعیدا و مات سعیدا»

    برگرفته از وبلاگ هَشت حَرفی (multi-track.blog.ir)

    ... مات سعید :)
    چه حال غریبی داشت
    چه قدر خوب نوشته شده بود 
    و چه قدر عالی که کامنتا بازه

    ممنون :)
  • آقای سر به هوا ...
  • چقدر این پست حسش خوب بود !
    ترقه تو مدرسه ؟ میفروختن مگه ؟ راست میگی هزار تومن خیلی بود :(

    تو مدرسه ی ما ترقه کبریتی یکی از چیزای زوتینی بود که فروخته میشد :))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">