هَشت حَرفی

پیاله‌ای پر از باده کنند

جمعه, ۱۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

مرد ایستاده زیر باران در عکس چقدر شبیه به من است. همه چیزش شبیه به من است. همه چیزش. انگار که این منم که اینجا ایستاده زیر باران.

سمند زرد غمگین است. سوارش که میشوی، تابستان و پاییز که باشد یقه ات را میچسبد. یقه ی من هم که چسبیدنش مَلَس.

اصفهان شهر عجیبی ست. نه فقط خودش که تمام اطرافش هم. اتمسفرش عجیب است. آمیخته ی همه چیز. از بالای صفه که شهر را تماشا کنی دیوانه میشوی. یک خط سیاه آن وسط. خط سیاه که با ماژیک کشیده شده. زاینده رود است. خالی. زاینده رود با اینکه خالی تر از همیشه است باز هم آدم ها ر میکشاند طرف خودش. مدت ها بود نزدیکش نشده بودم. دیگر اما چاره ای نداشتم. نشستم کنارش و خواستم اندیشه پویایی را بخوانم که عکس تاج زاده روی جلدش بود. حوصله اش را نداشتم. زاینده رود خالی که باشد هر آدمی را هم نمیکشاند آن طرف. هر نفری که دیدم دو نفر بود. به چه میخندیدند؟ چرا چای میریزند برای هم؟ آدم تلخ گوشت تر از من هم کم پیدا میشود احتمالا.

بیست و پنج کیلومتر مانده به رامسر، روستایی ست با باغ های کیوی و بادمجان و خیار. و زن و مردهای عاشقی که پابه‌پای هم در مزرعه و باغشان مثل تمام روستایی‌های شمال کار میکنند. در دل کوهش آبشاری کوچک است.

چرا باران نمی‌بارد؟

شب‌ها که باران می‌بارد انگار یک نفر چند دقیقه یک بار عکس می‌گیرد. فلاش دوربینش هم چشم را می‌زند. شاید حتی چشم‌هایت بسته می‌افتد گاهی. فردا که از خانه بیرون بیایی/باران بَند آمَده اَست/و تَصویرَ ت در آبچاله‌های کوچکِ خیابان/انعکاسِ تاج‌مَحَل را/در حوضِ مَرمَرَش/ کَم رَنگ می‌کُنَد*. آنجا که تویی باران زیاد میبارد. چون تو دریایی و باران را میبری. هرجا هم که منم کلا باران نمیبارد. کوه جلوی ابرها را میگیرد. باران هم از ابر میبارد. تو که دریایی خودت با کمک خورشید چشمانت ابر بساز و باران بباران. ابرهای دگر را به این سرزمین راهی نیست چون. باران بَرای تو می‌بارَد/وَ رَنگین‌کَمان/ ایستاده بَر پَنجه‌هایَش/ سَرَک کشیده اَز پَسِ کوه/ تا رَسیدَنِ تو را تَماشا کند.

  • ۹۶/۰۸/۱۹
  • #هَشْتْ_حَرفى