هَشت حَرفی

دیگر درمانده تر از این که دلم برای بی محلی هایت هم تنگ شده؟ آن موقع ها که شب تا صبح منتظر بودم تا بیایی و بعد میامدی و میگفتی خوابم برد را یادت می آید؟ چقدر احساس پوچی و بی اهمیتی میکردم. تو در رابطه با من یک روند صعودی نزولی را طی کردی. تا همین پارسال در حال صعود بودی و یک آن نمیدانم چه شد که نزولی شد و بعد هم سر یک اتفاق مسخره شیبش تندتر شد. شاید هم میدانم چه شد و وقتی میدانم هم مقصرش را خودم میبینم هرچند تو هم بی تقصیر نیستی خب. نمیدانم چرا فکر میکنم این روزها به تو نزدیک ترم...

*حسین منزوی

سیانور را دوبار دیدم. یعنی هر فیلمی در هر دوره ای از اکران که از قبل در مجله ی ۲۴ پرونده اش باز شده باشد و منتقدان نقد سینماییش کرده باشند دو بار میبینم. 

«سیانور» بهروز شعیبی، فوق العاده ترین و در نوع خودش قطعا بی نظیر ترین فیلم ایرانی ست که بعد از «دربند» پرویز شهبازی دیده ام. ساخت فیلم تاریخی، سیاسی در ایران برعکس غرب، کم بوده و شاید اصلا نبوده و میتوان سیانور را گامی نو در این وادی دانست. به جز شخصیت امیر فخرا ، رابطه اش با هنگامه و اتفاق انتهای فیلم بقیه ی شخصیت ها و اتفاقات، تاریخی و مستند هستند. طراحی و ساخت فضای دهه ی پنجاه با آن دقت و ظرافت، سردی و دلمردگی حاکم بر آن(جز تصویر شارپ رستوران یا کافه ای که مربوط به زمان گذشته بود.) کیفیت فیلم را چندین برابر کرده بود. طراح های صحنه معتقدند که طراحی سال های خیلی دور بسیار راحت تر از طراحی سال های نزدیک است، به این خاطر که  در طراحی سال های دور همه چیز باید از صفر شروع شود و تمام فضا تغییر کند؛ اما، سال های نزدیک به خاطر وجود داشتنش در ذهن مخاطب بسیار سخت تر  است. پس از این لحاظ به نظر بنده شاهکار طراح بود.

از طرف دیگر فیلمِ بی انصافی نبود و همچنین شخصیت ها خاکستری بودند؛ به عنوان نمونه، ما شاهد ساواکی های معروف فیلم ها که همگی احمق هستند و اغلبشان شکم های گنده دارند نبودیم. شاهد آن شکنجه های عجیب و غریب مثل جوجه کردن هم نبودیم و شکنجه در شکستن انگشت و فشار دادن زخم خلاصه شده بود و به نظر صحیح تر و منصفانه تر بود.

اما موضوعی که در طول تماشای فیلم مرا مشغول کرده بود و گمان میکنم نویسنده و کارگردان هم به نحوی همین را میخواستند، مسئله ی ترور بود. دو ترور موفق آمریکایی ها و شهید شریف واقفی و ترور ناموفق شهید صمدیه لباف میتوانست بیننده را به این سو ببرد که  آیا ترور خوب و بد داریم؟ که در این رابطه در آینده توضیح میدهم؛ هرچند آخرش هم نتیجه ای نمیگیرم؛ اما، در رابطه با موضوع بعدی یعنی «دشمن شناسی وارونه» که ما نمونه اش را امروز بسیار میبینیم؛ فیلم دیالوگ ها و صحنه های نابی داشت. صحنه ای که مرتضی صمدیه لباف در عین مهارت بالا در تیر اندازی موقع ترورش دست به اسلحه نمیبَرد ، آنجا که شریف واقفی قصد دارد که بدون اسلحه به گفتگو برود در عین حال که میداند رفقای قدیمیش دست به تصفیه شان خوب است و آن هنگام که دست خالیش از جیب خارج میشود و بلافاصله بعد ترور میشود، همگی نشان دهنده ی این مهم است که سازمانِ به مرور تغییر ایدئولوژی داده ی مجاهدین خلق، دچار دشمن شناسی وارونه شده است. وقتی بهمنش از مرتضی میپرسد که چرا مقابله به مثل نکرده است(چرا نکشتیشون؟)، پاسخ این است که:«اونوقت چه فرقی داشتم باهاشون؟» و بهمنش باز میگوید:«تیمسار زندی پور رو میزنی ولی افراخته(تروریست) رو نه!» اینجا داستان روشن میکند که دشمن اصلی برای صمدیه لباف و همچنین شریف امپریالیسم و شاه بوده اند(همانطور که صمدیه لباف قبلا در ترور زندی پور دست داشته و ترور او را بد نمیدانسته اما تقی شهرام هر تروری را موجه قلمداد میکرده)، نه کسانی که روزی دوستانشان بوده اند و حالا اعتقادشان با آن ها متفاوت است. این دشمن شناسی وارونه و تصفیه ها که به جان مجاهدین خلق افتاد؛ پیامد مارکسیست شدن و تغییر ایدئولوژیشان بود. ما هم امروز با افتادن در ورطه ی افراط و تفریط شاید به همین سو میرویم؛ هرچند به نظرم در ترور سعید حجاریان سال ها پیش همچین مساله ای را تجربه کردیم.

آخرین پاراگراف هم این باشد که  صمدیه لباف را مظلوم تر از شریف واقفی دیدم. همانجایی که علی رغم رتبه ی بالاتر شریف در چارت سازمانی، هنگام نماز به صمدیه اقتدا میکند و همانجا که در انفرادی قبل اعدام از موسی میگفت و همانجا که با افراخته به خاطر جدا شدنش از «بچه مسلمون» ها سخن میگفت و همانجا که از ترور شریف مطلع شد.

من جزو آن دسته از آدم ها بودم که خودشان مینوشتند، خودشان میخواندند و خودشان هم حال میکردند. چرا چون مباحث مورد علاقه ام مورد علاقه ی نود و نه درصد  اطرافیانم نبود. فقط میدانستم اگر پدرم زنده بود میفهمید چه مینویسم و چه میخوانم و چرا؟ خب دقیقا همان پدرم بود که مرا به این مباحث علاقه مند کرده بود. 
الان هم وضع همین است.

بعضی از دوستان هم میگویند که ای بابا بعضی ها دم خروسند و قسم حضرت عباس، میروند جلوی سفارت غربی ها، با آن ها همدردی میکنند و گل و شمع میبرند؛ ولی، همین اتفاق هر روز در لبنان، یمن، عراق، سوریه و افغانستان می افتد و همین ها شعار نه شرقی نه غربی نه لبنانی نه فلسطینی نه یمنی نه کسی نه چیزی فقط ایران و ایرانی سر میدهند. پاسخ من به این دوستان این است که این به خاطر اشتباه در فهم ما از حزب اللهی گری ست. اگر آن ها جلوی سفارت غربی ها جمع میشوند، شده یک بار ما هم مثل آنها خودجوش از خودی هایمان دفاع کنیم؟ شده روز قدس تقویمی نباشد، از طرفی منافع شخصیمان نطلبد و نه فقط زبانی که مثل همین ها دلی و با اندوه حمایت کنیم؟ شده جای استدلال های نخ نما شده و مسخره کردن این افراد با آن ها جلوی سفارت غربی ها جمع شویم تا بفهمند ما هم غم بشریت داریم نه غم قدرت؟ چه فرقی ست بین کشته شده ی بی گناه فرانسوی با کشته شده ی بی گناه عراقی؟ اگر آن ها در روز قدس با ما و افکارمان همراه نمیشوند و از آن طرف در صف اول گل و شمع برای غربی ها هستند، به خاطر مشکلات اخلاقی، رفتاری خود ماست نه آن ها. 

جاذبه که نداریم هیچ، با استدلال ها و زور کردن هرچیزی دافعه هم به وجود می آوریم و بعد غم انقلاب و نظام اسلامی هم داریم.

تجربه ثابت میکند که ما نمیتوانیم یکدیگر را قضاوت نکنیم. نمیدانم انسانی هم هست که بتواند قضاوت بیجا نکند و همچنان زندگی کند روی زمین؟ حتما در آن ته ته های وجودش قضاوت خودش را دارد بالاخره. اما حالا که نمیتوانیم قضاوت کنیم بهتر است بیاییم و تا میتوانیم قضاوت کنیم و شورش را در بیاوریم و یکدیگر را نابود کنیم تا خسته شویم! آن موقع حالمان از کل قضیه به هم میخورد و دیگر حتی حتی حتی طرف رشته های تحصیلی مربوط به قضاوت و این صحبت ها هم نمیرویم و در کل زندگی شیرین میشود. این روش را من یک بار برای آشغال پرت کردن کف خیابان امتحان کردم و شورش را درآوردم، اما حالا یک پوست تخمه را هم جرات نمیکنم از روی خودم که روی زمین بیاندازم. ما باید شرمنده ی خودمان شویم تا درست شویم نه شرمنده ی اغیار و این جور چیزها. 

هیچکس که منتظرت نیست، خودت منتظر خودت باش...!

نه اینکه همه کاره ی همه کاره ولی حداقل مسلط بودم. اصلا این وضع را دوست نداشتم و تا آمدم گلیمم را از آب بکشم بیرون طول کشید. سخت هم بود! شرایطم کمی متفاوت بود و وقتش نبود که بخواهم یاد بگیرم. حالا اما تصمیمات بزرگ میگیرم و به خاطر اعتقادم از طرف نزدیک ترین هایم و همفکرهای قدیمیم بایکوت میشوم. آن دنیایی که میخواستم این نیست و تو هم پای من نیستی. 

(پست اینستاگرامی)هفتم آبان ماه پیروزی ترامپ را در وبلاگم قطعی دانستم. به این جهت که مطالعات اندک سیاسی روشن میکرد که اگر جامعه ای اجازه ی عرض اندام به یک پوپولیست را بدهد پس قطعا پذیرای آن شخص هم خواهد بود. وقتی ترامپ  در ایالات متحده پایگاه داشت به این معنی بود که مردم آمریکا هم پذیرای پوپولیست خواهند بود  و همان هم شد. حالا چیزی نمانده که ترامپ که لمپنی پوپولیست، سرمایه داری بی منطق و پر از اتهامات جنسی ست، رئیس جمهور یکی از ابرقدرت های جهان شود.  سه بامداد دیروز پس از اعلام نتایج اولیه و افزایش احتمال پیروزی این مرد، شوک بزرگی به اقتصاد وارد شد. قیمت طلا افزایش و ارزش دلار کاهش پیدا کرد، شاخص بورس  آمریکا و انگلیس افت کرد، سهام ها و بازارها افت کردند و اتفاقاتی دیگر که نتوانستم پیگیری کنم؛ حتی سایتی خبری را کار کرده بود که با افزایش این احتمال، عده ی زیادی از آمریکایی ها قصد مهاجرت به کانادا را دارند و سایت مهاجرت از دسترس خارج شده و الان سایت های آمریکایی مکان های مناسب برای مهاجرت را هم رو میکنند تا کمکی به مردمشان کرده باشند! اما این شروعی ست بر پایان آرامش نصفه و نیمه ی جهان، چه کلینتون و چه ترامپ تفاوتی از این حیث ندارند. به هرحال به خاطر شکست کلینتون خوشحالم! با حضور ترامپ  تاجر، با متحدانمان متحدتر خواهیم شد و برجام را هم از دست نخواهیم داد.

روزگاری بود که گرچه سخت بود ولی سختی هایش را نمیفهمیدم. آن روزگار سال هاست که گذشته و امروز نبودنمان را خواستم تا ادامه دار شدنمان را ببینیم و تمام معادلات را از بیخ و بن ریشه کن کنیم. دلی که تنگ نشود که دل نیست. میدانی که؟ 

کار سختی ست اینگونه نوشتن برای تو؛ برای تو باید جور دیگری نوشت ولی خب جایش نیست،ولی خب نمیخواهم آنگونه بنویسم و بی تابت کنم. همین شکلی اش هم میدانم بی تابی ماهی برکه ی کاشی. به هرحال برای تو نوشتن خوب است.

این یک هفته را تمام مریض بودم. در این چند سال که میشناسیم تا به حال این چنین سرما نخورده بودم. خوب بود که نبودی تا اذیتت کنم. 

یادت هست گفتم میخواهم ریش هایم را آن شکلی بزنم مثل خلاف کار های اروپایی شوم؟ خب همان شکلی ساختمشان ولی میگویند با عینکت شبیه این روشنفکرها و نویسنده ها شدی. این یعنی به هدفم نرسیدم ولی خب خوب است همین، فعلا دوستش دارم. تو هم دوستش داری؟

اینکه تقریبا هر وقت مشارکت در انتخابات بالا باشد رای بیشتر را اصلاح طلبان یا چپ ها دارند، موضوعی ست که بارها تکرار شده و مورد قبول اکثر فعالان سیاسی است. به همین جهت در سالیان گذشته همیشه این اصلاح طلبان و آقا بوده اند که مردم را به حضور حداکثری ترغیب میکردند. اما اصول گرایان یا راست ها که اغلب صرفا به فکر به دست آوردن قدرت هستند، معتقدند بهتر است مشارکت کمتر باشد تا اصول گرایان رای بیاورند، چون این حزب اللهی ها هستند که در هر شرایطی رای خواهند داد و آن ها هم منتظر اشاره ی ما هستند(البته به خیالشان!). تجربه هم نشان داده هرچه به مردم دیکته شود دقیقا برعکسش اتفاق می افتد. مثلا سال هفتاد و شش خیلی ها میگفتند به "ناطق" رای بدهید و این جمله بود که بین مردم میگشت، اما دیدیم که "خاتمی" به حق به پاستور راه یافت؛ یا همین سال پیش در تهران عکس لیست(مثلا!) ضد انگلیسی در دست مردم زیاد دیده میشد ولی دیدیم که رای ها کاملا برعکس بود. دموکراسی در معنای واقعی را ما در جمهوری اسلامی میبینیم.