هَشت حَرفی

چه بی اندازه دلم برای لحظه ای که  گذشت تنگ می شود. برای تو، برای خودم تنگ میشود. دلتنگ ساعت هایی که گذشته اند. دلتنگ آدم هایی که هستند، که نیستند. دل تنگ هیچ کجا. دلتنگ تو. دلتنگ کشتی چوبی، که یک روز یک جا فراموشش کردم. رفته بود و دیگر نبود. چه میتوانستم بکنم وقتی هیچ نمیتوانستم بکنم؟ فراموشی از سر غفلت نبود. فراموش شد چون همیشه بود.  همیشه میدیدمش. آنقدر بود که یادم رفت که هست. یادم که آمد تمام درد عالم آوار شد بر سرم، دنیا میخ شده بود به دیواری ترک خورده که عکس چگوارا هم کنارش بود، فیدل، عبدالناصر، هیتلر، حتی مائو هم و گاندی و استالین هم و لنین.

کشتی با من حرف بزن. با من بگو از تنهاییت. بگو از خاک نم داری که حسرت آب را به دلت گذاشت. بگو از بادبانی که در حسرت باد پوسید.  فریادی که از جان آمد و گوشی خریدارش نشد. سرگردان شد بین دیوارهای آجری آن اتاقک و کمانه کرد و باز به جان نشست. کشتی با من سخن بگو. از رنج، از درد، از ناله، از آه. بگو که چه دردی ست آن گاه که دردت را گفتن نتوانی.

بزرگ‌ترین مشکل من این بود که هیچوقت سعی نکردم حداقل ظاهرا خودم رو آدم خوبه ی قصه نشون بدم. منظورم از خوب، اون خوبی ایه که باب میل اطرافیان هست. از اون آدم خوبه ها که وقتی قصه تموم میشه میخوای جاشون باشی ولی بعد که کارتون قصه رو تماشا میکنی، میفهمی چقدرم آدمای فاسدی بودن خبر نداشتی. دی: اصلا به همین دلیله که هنوز یه عقده‌ی واهی دارم. چه عقده‌ای؟ مضحکه، ربطی به قسمت فساد(!) هم نداره ولی گفتنش عمق فاجعه بودنم رو نشون میده. من هنوز هری پاتر رو درک نمیکنم که چرا «اَبَر چوب جادو» رو شکست و پرتش کرد رفت، در صورتی که میتونست با اون بهترین جادوگر دنیا بشه؟ این عقده از نوجوونیم، وقتی که مدت ها صبر کردم تا هفتمین کتابش ترجمه بشه و بخونم، باز نشده. میگم عقده، چون واقعا تو گلوم انگار گیر کرده، سال‌هاست اذیتم میکنه. نمیفهمم این کارهارو. قرن ها چندین آدم نخبه تلاش میکنن اون ابرچوب رو به دست بیارن، یهو  این وسط مفت و مجانی میفته دست یه نفر و اون میشکونه پرتش میکنه از پل پایین. یعنی چی این خوب بودن های مسخره؟

وارد دنیای سیاست هم که شدم به همین معضل دچار شدم. دچار شدن همانا و رانده شدن از بعضی جاها که باید خودم رو آدم خوبه نشون بدم تا راهم بدن همانا. کوهنوردها یه اصطلاحی دارن که وقتی مثلا میخوان یه صخره‌ای رو بالا برن یا یه دره‌ای رو پایین برن، سرقدم‌ها، راه‌بلدها و کارکشته‌ها از هم نظرخواهی میکنن درباره‌ی اون صخره که:«راه میده یا نه؟» این یعنی میشه سه تا نقطه‌ی اتصال داشت که نیفتاد یا بیخیالش بشیم؟ اگه با یک گروه کوهنوردی حرفه‌ای همراه بشید «راه میده؟» رو چندین بار خواهید شنید. زندگی من همینه باز، یه صخره هایی هستن که به آدم خوبه ها راه میدن و به کسایی که مذبوحانه تلاش میکنن مثل خودشون باشن راه نمیدن. 

بزرگ‌ترین مشکل من این بود که هیچوقت سعی نکردم بازیگر خوبی باشم.

شاید یه روز مجبور شدم.

(چشمه - اصفهان - فریدون‌شهر توسط یک کامپکت نیکون)

با نوایت خوابیدن، با نجوایت بیدار شدن، عجیب نیست؟ #این_خودش_معجزه_نیست_؟

تکلیفم با خودم روشن است، درگیر نیستم. میدانم هرجا چه میخواهم و وقتی میخواهم ،میتوانم. ممکن است راهم عجیب باشد، عاقلانه به نظر نیاید، پا برهنه وسط گود آتش رفتن باشد؛ ولی، جای خودم هستم نه یک بازیگر که دنبال ضبط و کات کارگردان باشد. همیشه فکر میکنم به اینکه برای تو چه میخواهم و چه نقشی در به وجود آمدنش دارم که نهایتش به آرامشت میرسم. آرامش یعنی طمانینه، امنیت، قرار، تسکین، راحتی، فراغبالی، آسودگی، آسایش، صلح و آشتی. چشمانت چقدر قشنگند. آرامش یعنی چشمان قشنگت.

پرسید:«خسته نمیشی میری یه جایی مثل کوه و میای بی هدف؟» جواب دادم که: میرم کوه و دشت و اینور اونور که قشنگی هارو ببینم. شما که خیلی با ایمانی، خدارو میشه توشون دید. مثل همون آبشار که ازش عکس گرفته بودم، یا اون چشمه که قطره قطره ازش آب میومد و با این حال همه رو میتونست سیراب کنه، یا اون گیاهی که صخره رو نصف کرده بود، یا برفی که از قله داشت آب میشد و اونایی که رو دامنه تفریح میکردن رو خوشحال میکرد، یا عقرب زردی که رفت باباش رو واسه مون آورد تا پاشیم بریم از اونجایی که قبلا مال اون بود. چکار میکنی بین این ماشینا هر روز میری میای دلت خوشه که داری کار علمی میکنی و تهش میفهمی باز سرکاری؟ عصر میای مثل مرده، زنگ میزنم بهت میگم صبح بیا بریم اونجا صبونه بخوریم ، یک ساعت فکر میکنی تهشم میگی خودت برو من تونستم میام. من میرم قشنگیارو میبینم که خدا رو توشون ببینم. ما که خیلی ایمانمون قوی نیست مجبوریم اینجوری قوی نگه داریم مثلا. میخوای ببینی و بفهمی؟ بسم الله، یه بار دنبال ما دو سه نفر بیا!

گفتم تکلیفم با خودم روشن است؟ نه نیست. حالا که فکر میکنم تکلیفم روشن نمیشود. من میروم قشنگی ها را ببینم. قشنگ یعنی/تعبیر عاشقانه ی اشکال. خاک، باد، آبشار، درخت، چشمه، رود، آسمان، ابر، ماسه ی کویر، ماسه ی ساحل، دریا، صدف، خرگوش، آهو، بته، صخره، قله، باران، برف، رعد و برق. تعبیر عاشقانه ی اشکال... تعبیر... تعبیر... تعبیر عاشقانه یعنی ارزش عاشقانه دادن و اعتبار یعنی ارزش. اعتبار؟ گیج شدم. معادلاتم را به هم میزنی. جهانم به هم میریزد. جهانی که از کودکی ساختم. هیچوقت روی بودنت حساب نکرده بودم. نبودی. حست نکرده بودم. حست میکنم اما. 

با شروعی لطیف، مثل یک اتفاقِ سفید آمدی، با مکثی زیبا، مرا طعمِ پاک اشاراتت چشاندی، تمام آن اشکالِ با تعابیر عاشقانه اعتبارشان را از دست دادند. دوستشان دارم، سیر نمیشوم از دیدنشان، لمس کردنشان، حس کردنشان؛

اما، حالا #قشنگ_یعنی_تو

«عجیب قشنگ» را ببینم تا ایمان بیاورم تا «و الَّذینَ لا یَدعُونَ مَعَ اللهِ اِلهاً آخَرَ...»

تکلیفم روشن شد.

که تو بیش از حد دموکراسی را پیاده میکنی شاید و همین باعث میشود دل خور شوی. میدانی از دل دموکراسی میتواند یک دیکتاتور تمام عیار خارج شود؟ آدم ها برای اینکه به دموکراسی و یا حتی به جمهوری برسند مدت‌ها مطالعه میکنند. مدت ها مبارزه میکنند. از دل حوادث، پخته و مستحکم خارج میشوند. آن وقت یک روز که توانستند نام ملت را برازنده ی خودشان کنند، دموکراسی و جمهوری را لمس خواهند کرد. دموکراسی در مورد آدم سر به هوا و خامی مثل من که جواب نمیدهد، فقط یک دیکتاتور میسازد.

تو خوبی. تو به اندازه ی خودت خوبی. همان مقدار که میشود خوب بود خوبی. خوب در تمام معانی. خوب در تمام مکاتب. خوب در تمام کتاب ها. خوب در تمام سبک ها. خوب در تمام زمان ها. خوب در تمام دین های الهی. خوب در تمام آیین ها و روش های انسانی. خوب در شعر کلاسیک. خوب در شعر نو. خوب در سنت ها. خوب در مدرنیته ها. هر معنایی از خوب در تمام فلسفه ها. خوب در تمام هرآنچه هست ها.  خوب به معنای واقعی.

به هرچه خوب تر اندر جهان نظر کردم/ که گویمش به تو ماند تو خوب تر ز آنی (سعدی)
خوب اگر سوی ما نگه نکند/ گوژ گشتیم و چون درونه شدیم (کسائی)
چنین گفت خودکامه بیژن بدوی/ که من ای فرستاده و خوبگوی (فردوسی)
به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور/ که باد از روی خوبت چشم بد دور (نظامی)

اگر خوب نیستم... اگر؟ نه! حالا که خوب نیستم، شاید که بتوانم خوب شوم که نه با شنیدن حرف های صد من یک غاز، که «ببینی»، «تو» مدتی ست مهم ترینی هستی که شناخته‌ام. بدون اینکه بدانم چه اتفاقی افتاد و بدون هیچ استراژی قبلی و سیاست گذاری و سیاست شناسی و سیاست خوانی و سیاست گری. آن موقع خوب خوبی را کند جذب*!

*چاره آن باشد که خود را بنگرم (مولا نا)

*2 خوب خوبی را کند جذب این بدان(مولا نا)

میتوانم بنشینم برایت از تمام آنچه در طول یک روز بر خودم  رفته حرف بزنم و اصلا سانسورش هم نکنم که نکند فکرى کند که خوب نباشد. میتوانم از اشتباهم بگویم. میتوانم بگویم که آنجا به بن بست خوردم. میتوانم اشتباه کنم ، اعتراف کنم یا نکنم و بعد بازهم مطمئن باشم که فهمیده اى که فهمیده ام. گفتى میترسى؟ گفتم من از ارتفاع هم زمانى میترسیدم. الان صخره ها را بالا میروم، زیر پایم را تماشا میکنم و لذت میبرم. نه اینکه قوى باشم نه اینکه شجاعتى بخواهد، فقط سعى کردم با طبیعت همراهى کنم. اگر پایم را زخمى کرد، اگر ناخنم شکست خودم را مقصر بدانم نه ویژگى هاى ذاتى طبیعت را.  یادت هست گفتم یک بار غرق شدم و به خاطر همان یک بار از آب وحشت داشتم؟ با آب هم سازگار شدم بعدترش. ذات و ذاتى آب همانى بود که دیدم. انتهایش را نشانم داد. چندان هم دردآور نبود. به نظرم مرگ تدریجى کم دردى ست. یک "فنا"ى عارفانه.

تو عین ذات طبیعتى برایم. به همان اندازه معصوم و به همان اندازه هم سرکش. 

حتى اگر کم کم به فنایى عارفانه تبدیل شود.

نظر یک دوست موقع اوج گرفتن عصبانیتش، درباره ى من این بود که تو یک آدم "از خود راضى مغرورى که همین باعث مرگت میشه". چندمین باره که این توصیف رو میشنوم و هرکارى میکنم دیگه نشنوم نمیشه. قسمت مرگش رو هم که نشنوم قسمت علت که همون قسمت اوله رو میشنوم باز. نیاز به یه نجات دهنده دارم، مثل امدادگرهاى جنگ جهانى که با آرم روى بازو و کلاهشون بدو بدو میومدن نجات میدادن. دقت کرده باشید فیلم آمریکاییا میگن همه ى این امدادگرها عاشق یه پرستارى میشدن اون بین به هرحال. امدادگر لطفا قبل مرگ برسه که نابودم نشیم خلاصه!

آنقدر بالا و پایین میروی تا به قله برسی. این چکیده‌ی کوه‌پیمایی و کوهنوردی ست. موانع هستند که مشخص میکنند باید آماده‌ی چه شرایطی باشی. گاهی همان پوتین ها و باتوم هایت کافی هستند و گاهی علاوه بر  پوتین و باتوم، به کرامپون، طناب، کارابین، کلاه فنی، هارنس، قرقره، کلنگ، تبر، گتر و خیلی چیزهای دیگر هم نیاز داری. خیلی وقت ها هم اتفاق می افتد که هیچکدام از این تجهیزات به کمکت نمی آیند و آن موقع تویی و توان بدنی و روحیه‌ی جنگندگی‌ات. بسته به شرایط منطقی و حساب شده، سه راه پیش رو داری. اول آنکه ادامه بدهی و تسلیم نشوی تا به قله برسی، دوم آنکه برگشتن از نیمه ی راه عین پیروزی باشد و تو یک عقب نشینی تاکتیکی را انتخاب کنی. سوم آنکه راهت را دورتر کنی و با نقشه های ناوبری مسیر راحت‌تری را پیدا کنی اما بالاخره به مقصد برسی. این سه راه هیچکدامشان بر دیگری برتری ندارند همیشه راهی هست برای اینکه از مهلکه جان سالم به در ببری. 


موقع گرفتن این عکس حسی ما بین خستگی و خوشحالی داشتم و شارژ باتری دوربین رو به اتمام بود :)

روح القدس بر فراز این قله  پرواز میکند. بال هایش را میگشاید و رایحه ای خوش را به عمق وجودتان میفرستد. لختی همنشینی با عطرش عمری را کافی نیست؟ می آیی پایین با من کمی چای با لیموی تازه بنوشی؟

کوه زندگی را نشان میدهد و به زور واقعیت هایش را به خوردتان میدهد و عاشق تر میکند و جسورتر. هر بار خطر مرگ را پذیرفته‌اید و از صخره‌های سخت تحقیرکننده بالا رفته‌اید و حالا وقتی پایتان به دشت وسیع پای کوه باز رسد؛ معجزه‌ای رخ داده هرچند ذره‌ای از غرور و سربلندی کوه کم نشده است. شانسِ «دوباره مثلِ همه زندگی کردن» را یافته‌اید. آیا این زیباترین موهبت الهی نیست؟ زندگی را به آغوش میکشید بدون وابستگی به شیء و جسم و با دل بستگی بیشتر به روح‌ها.

نمیدانم پرنده‌ام کجا نشسته و آیینش مرتاضی ست یا مثل گنجشک های روی کابل برق با دیدن پروانه‌ای هوایی میشود... 

اگر شبی به وانفسا بودن روز بعد فکر کنی، همان وانفسایی که همیشه برای مبالغه میگفتی :«نبودی که ببینی چه وانفسایی بود!»؛ تازه متوجه میشوی چقدر در مورد «وانفسا» گزافه گفته‌ای. چقدر حرمت واژه را نگه نداشته‌ای. کیسه خوابم را کف چادر پهن میکردم و لباس‌هایم را انتهایش میگذاشتم تا بارانشان خشک شود، به این فکر میکردم که چکار میشود کرد؟ نکند بمانیم و دیگر نشود که بگویم تو تمام آن بودی که فکرش را میکردم؟ تو یا شما؟ فرقی هم نمیکرد در آن  شبِ پرستاره‌ی روز وانفسایی که انتظارش را داشتم. میدانی چه میگویم؟ اصلا جان میداد برای اینکه یک تلسکوپ داشتی و تمام ستاره‌ها را از نزدیک میدیدی. ستاره‌ای برای خودت در آسمان داری که نگاهش کنی؟ ناوبر بودن کار خوب مزخرفی ست؛ ولی، خوشم می آید از اسمش، ناوبر!

دنبال ذات‌الکرسی گشتم تا قطبی را پیدا کنم، نشد. دب اکبر را هرچه کردم نتوانستم ببینم. آن هم منی که تا سرم را بالا میکردم از بین ابر ها صور فلکی را پیدا میکردم و با سر انگشتم برای بقیه میکشیدمشان. دب اصغر ولی تابلوترین صورت فلکی ست که به همه چشمک میزند. دیدمش... سخت دیدمش.  دنبالش را گرفتم و ستاره ی قطبی را دیدم. درست آمده ایم. حداقل گم نشده ایم. کارم بد نبوده. کمی مطمئن شدم هنوز مغزم کار میکند و بعد با قطب نما هم نتیجه ی ساده ترین کاری که حالا نشدنی ترین بود را چک کردم. شمال همانجاست که خزر دارد که دوستش داری. که مجوش میشوی. که امانت میدهد. که امانت دارش میشوی و آن عکس جلوی چشمانم... همین نزدیکی ها بود که گفته بودی آن عکس میخواست نشانت دهد  چطور دریا به سوی خودش میکشاندت. چقدر آن عکس خوب است که قبل اینکه خودت بگویی، فهمیدم.

چشمانم از پشت عینک دقیقه ها به عقربه ای خیره بود که شمال را نشان میداد. 

هر دو پایم کامل در برف بود. اصل کی پوتین هایم را در آوردم؟

 در آن ارتفاع اگر کمی به خودم مسلط نمیشدم فقط جان خودم به خطر نمی افتاد. کوهستان وحشی‌ست. جاندار و بی‌جان سرش نمیشود. اگر در حال خودم بودم سوزش برف امانم را میبرید؛ ولی، حسش نمیکردم. به خودم مسلط نبودم. آنقدر نبودم که پوتین‌هایم هم نخواستند باشند. آخر پوتین‌ها منطقی‌ترین ابزارم هستند و سرسخت ترینشان و مسلط ترینشان. مسلط نبودم...

عمیق ترین نفس های عمرم را کشیدم...

میدانی؟ بعد از چند نفس عمیق ذهن پرواز میکند. فکرت دست خودت نیست و هرکاری بخواهد میکند. اصلا ارسطو هم با اینکه کاشف «منطق» است این را میپذیرد. فکر دست من نیست، میرود... هرجاکه بخواهد و هروقت که دوست داشته باشد. در دلِ آن صخره‌های بزرگ پوشیده از برف و یخ، هیچگاه  مسئله این نبود که ترسیده باشم، یا نا امید باشم یا اصلا نمیدانستم و یک درصد هم احتمالش را نمیدادم نگرانم شوی که اضطرابم بیشتر شود که چه غلطی کرده‌ام باز. هیچ چیز آزارم نمیداد و از همیشه به مرگ نزدیک‌تر بودم. این جراتم را بیشتر میکرد. بال و پر ذهنم را قوی‌تر میکرد. 

نفهمیدم.

هنوز هم نفهمیده‌ام که چقدر گذشت که به خودم آمدم. انگار فکر میکردم همه‌اش را. به اینکه آن همه سادگی‌هایت، مهربانی‌هایت، وفاداری‌هایت... چگونه ممکن‌اند؟ به اینکه چطور آن حجم از خوبی را جای داده‌ای و اگر متبلور بشود چه از «پادشَه خوبانِ» حافظ میماند و به اینکه تو دقیقا از «فرهاد» چه چیزی بیرون میکشی و چرا شریک طعم قهوه‌ات میشود و به اینکه در کجای خاطره‌هایت مانده‌ای و به اینکه چرا آن دَمِ روحبخشِ به خنکای نسیمِ ساحل گره خورده ات را به تنباکو عادت میدهی و به اینکه حالا چه میکنی و کجایی و چه چیز را نگاه میکنی و چه چیز را تماشا میکنی...

حالا که به خود آمده بودم، نه از روی آن همه فکر که به خاطر بی حس شدن ذره به ذره‌ی سلول‌هایم دیگر قدمی نداشتم. حالا دیگر این ذهنم نبود که پرواز میکرد. خودم را بالاتر از سطح زمین حس میکردم. قدرت ذهن عجیب است... ارسطو دیگر این را نمیگوید. این را هرکه تجربه‌اش کند میداند. قدم برمیداشتم،جلو میرفتم، اما قدم نداشتم و پرواز میکردم. این عجیب‌ترین معادله‌ی فیزیکی بود که حلش از دست هیچ فیزیک‌دانی ساخته نیست، حتی  آلبرت اینشتین...

«وانفسا» اما روزی ست که هرکس به فکر خویشتن است. چگونه وانفسایی بود که از من هرآنچه به تو می‌اندیشید مانده بود؟ نمیدانم. تو هم نمیدانی. منطق سرش نمیشود. منطق که سرش نشود، هیچکس نمیداند.

هرچه فکر بد را پیشت گذاشتم و هرچه فکر خوب بود را برای خودم برده بودم. این ناجوان مردانه‌ترین کاری‌ست که تا به حال از من سر زده. اشتباهم را ببخش... جسارتم را هم...! بایدها و نبایدها نداشته ام، ندارم... همین است که مجبور به نوشتن نبوده ام و حالا که نوشته ام میدانم که میدانى با همه ى صداقتم قلم را دست گرفتم.

گریه‌ات را اشک ریختنت را تا به حال ندیده‌ام، کاش هم نبینم؛ اما، خنده‎ات را لب خندت را از مایل‌ها آنطرف‌تر دیده‌ام. سردار ایران باستان، آدرین، را بگذار در گرمای لذت بخش نگرانیت آرام در رویایش غوطه‌ور باشد و تو حالا لب خند بزن! لطفا :)