هَشت حَرفی

عمیقا دلم میخواد هشت حرفی رو بیخیال بشم و با به اسم و رسم جدید بنویسم‌. خردادیم دیگه چاره ای جز تنوع و تغییر هر روز و همیشگی ندارم. خیلی ویژگی مزخرفیه ولی تا اینجا هم که سال هاست هشت حرفی رو نگه داستم خودش کلی و کلی و کلی ثباته. 

سه شنبه باید برم "لاک قرمز" رو سینما فلسطین اصفهان ببینم. اصفهانه و سه شنبه های نصف قیمتش دیگه. در روزهای دیگه یهو دیدید اصلا اکران نشد! :)) فقط مسئله اینه که یه سری دوستان شوتی دارم که هیچکدوم سینما بیا نیستن به این راحتیا و طبق معمول باید تنها برم.

گاهی شیرین و گاهی تلخ. درد چقدر پیچیده و عجیب است. درد بعد از تمرین و کشیدگیِ لذت‌بخش عضلات، قسمت "زندگی شیرین میشودِ" ماجراست و درد به خاطر ضربه و بیماری یا دیدن درد کشیدن بقیه قسمت "زندگی زهرمار میشودِ"ماجرا.

چقدر دیر گذشت این پنج سال و چقدر تلخ بود لحظه لحظه اش. نوجوانی که نمیداند با روابطش چه کند، نمیداند چگونه احساسش را کنترل کند، چگونه بایستد و نه بگوید، چگونه باید آدم ها را حذف کند و نمیداند با ترسش از تنها شدن چه کند. 
همکلاسیم با دختری دوست شده بود و این اولین باری بود که با تعجب فراوان شاهد رابطه ای ممنوعه بودم. با هم مسیج بازی میکردند و بعضی هایشان را زنگ آخر  نشانم میداد و من چقدر به دوستم حسادت میکردم که این جملات عاشقانه را میشنود. کم کم که میگذشت بیشتر وارد رابطه شان میشدم و میفهمیدم که چقدر همه چیز مضحک است. نام دوستم و نام آن دختر، سن دوستم و سن آن دختر و خیلی چیزهای دیگر همگی دروغ بودند. همه ی دوستانم که این رابطه ها را داشتند همین شکلی بودند و نمیدانم چه میشد که می آمدند و سفره ی دلشان را پیش من باز میکردند و بعدترش مامور میشدم که تمام اطلاعات دخترک را برایشان در آورم و من مامور خوبی بودم. اما نتیجه اش هم همیشه جدایی بود.
آن علاقه ام به شنیدن جملات عاشقانه از طرف یک دختر به خاطر دیدن همین رابطه ها، چه بین دوستانم و چه در گروهک های تکفیری(!) مختلط به یک حس منزجر کننده تبدیل شد. قند توی دلم آب نمیشد و از نخ دادن هایشان و مسیج دادن هایشان که گاهی باعث میشد جلوی مادرم بی آبرو بشوم متنفر شده بودم. نمیدانم رفتارم آن موقع چگونه بود که آن اتفاقات می افتاد و تمرکزم را میگرفت. چرا با آدم هایی رفتم و آمدم که دختر و پسر باهم بودند و برای هم جشن تولد میگرفتند و باهم بیرون میرفتند و باهم شاد بودند مثلا؟ و تازه فقط دوست بودند و یا فقط همکلاسی بودند! حتی بارها شاید فکر کردم عاشق شده ام ولی عصر که برای گل کوچیک وسط کوچه آماده میشدم همه اش یادم میرفت. 
احساسات متناقض و لحظه ای و نیاز به دیده شدن اما باز هم مرا به سمت روابطی میکشاند که قلبا دوستشان نداشتم. 

چند سال پیش بابای یکی از دوست هام گفته بود که پسرها وقتی از بیست و یکی دو  سالگی میگذرن تازه میفهمن چی میخوان از زندگی. من اون موقع شونزده سالم بود و پیش خودم گفتم دری وری میگه، اینجوری که آدم به هیچ کارش نمیرسه. حالا که  دارم بیست و یک سالگی رو ثانیه به ثانیه میگذرونم میفهمم که  بابای دوستم چقدر راست گفته بود.


یعنی میشه یه روز وزیر خارجه ی ایران بشم؟!

یک امشبی باز شب یلداست، صدا و سیما یک دقیقه بیشتر به مملکت خیانت میکند.

کسی که تاریخ نمیداند، در مورد سیاست اظهار نظر نمیکند. 

تا به حال ۸ کتاب درباره ی ولایت فقیه خوانده‌ام که مهم‌ترین و مفصل‌ترینشان را مصباح یزدی نوشته‌بود. این همه خواندم ولی آخرش نفهمیدم علم‌الهدی درباره‌ی کدام ولایت فقیه سخن میگوید.
حاج سعید پیرمردی بود که وقتی من بچه بودم خیلی روپا بود و یال و کوپالی داشت، وقتی نوجوون شدم از تک و تا افتاد و حالا که جوون شدم گاهی میبینمش که آلزایمر گرفته. یک شب که مصادف بود با از تک و تا افتادنش و دوازده سیزده سالگی من، بعد نماز عشا همین که دست داد و قبول باشه گفت، یهو تکیه داد به ستون و واقعا، حقیقتا، جدا و به طرز عجیبا غریبایی خوابید! حقیر هم چون از ابتدای زندگیم با دوستان نابابی گشته بودم، خودم نوع خطرناکی از دوست ناباب برای بقیه بودم. اون شب، شبی بود که خادم مسجد بین صفوف میچرخید تا برای مخارج مسجد از بین مردم کمک جمع کنه و تو کیسه ی سبز رنگ بریزه. همین که رسید به من و حاج سعید، یهو بامزه بازیم گل کرد و دستمو گذاشتم رو پای حاج سعید و تند تند ویبره دادم تا بیدار شه. چشماشو که باز کرد به کیسه اشاره کردم و گفتم: بفرمایید حاجی! بفرمایید! 
اون بنده خدا هم که تازه از خواب بیدار شده بود و گیج بود، دستش رو کرد تو کیسه و یه مشت اسکناس برداشت و آورد بیرون. قبل اینکه بفهمه چکار کرده مردمِ پشت سرش شروع کردن به خندیدن، جلویی ها هم برگشتن و دیدن و پرسیدن و اونام شروع کردن به خندیدن و بنده هم خیلی با ژست "چیزی نشده که" بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه‌ی مسجد. هم پیاله هام میگفتن خود حاج سعیدم خندیده بود وقتی من در رفته بودم. بنده خدا هیچوقت حرفی درباره‌ش بهم نزد ولی حاج آقای اون موقع مسجد با اینکه مطمئن بود حرفاش واسه من کارساز نیست اما بعدا یک عالمه نصیحتم کرد که "آدم" باش!
آره داشتم میگفتم حاج سعید پیرمردی بود که وقتی من بچه بودم خیلی روپا بود و یال و کوپالی داشت، وقتی نوجوون شدم از تک و تا افتاد و حالا که جوون شدم گاهی میبینمش که آلزایمر گرفته، آلزایمر گرفته بود... خدا رحمتش کنه!
 "میزان حال فعلی افراد است." صرفا مخصوص راندن نیست که برای جذب حداکثری هم میتواند باشد. امام هم جمله ی عجیب و غریبی نگفته، واضح بوده و هست که گذشته ی آدم ها، اگر حال فعلیشان را بدانیم که با آن گذشته در تضاد است، بی اعتبار میشود. اینکه این جمله گفته شده برای این است که خط امام را روشن کند؛ یعنی، به هرحال اگر کسی زمانی برای انقلاب زحمت کشیده و حالا عمدا یا غیر عمد، مرتکب اشتباهی استراتژیک و حیاتی شده و از موضعش کوتاه نمی آید؛ پس باید مطابق قانون با او رفتار شود نه اینکه چون سوابقی دارد با او مماشات شود. فقط مشکل اینجاست که به ما یاد نداده اند که برعکس این تعریف هم صحیح است.