هَشت حَرفی

قبل از افطار گوشی زنگ خورد و من چون تشنه بودم و اعصاب هم نداشتم و باز مهمان هم بودم، ترجیح دادم جوابش را ندهم. این یکی از اخلاق های بد من است که ممکن است بتوانم اما نه موبایلم را جواب بدهم نه تلفن خانه را، نه آیفون را حتی نگاه کنم برای باز کردن در و  همان موقع در آرامش کامل آب هم بنوشم. 

افطار کردم و بعد یک ساعت، سیراب هم شدم. دوبار زنگ زده بود و من فقط ویبره اش را میفهمیدم و از آن به عنوان ماساژور(!) حتی استفاده میکردم.  لختی که گذشت تصمیم گرفتم ببینم آن فلک‌زده که گیر من افتاده کیست؟

یکی از اساتید بود! آن هم چه کسی... اصلا همین که شماره ام در گوشیش ذخیره باشد خودش دو سر سود است چه برسد به اینکه خودش تماس بگیرد.

مانده بودم آخر این موقع چکار دارد که چند بار هم زنگ زده و ول کن قضیه نبوده؟ حدس میزدم که پروژه ای جدید داشته باشد. سریعا تماس گرفتم و منتظر بودم عصبانی جوابم را بدهد و بفرستد بروم پی کارم. اگر خودم بودم قطعا طرف مقابل را له میکردم. 

پاسخ داد. در آرامش کامل با سلام و احوال پرسی زیاد و شاد و خندان. توضیح دادم که چرا نتوانستم جواب بدهم و صد البته که خالی بستم! گفت که کار خاصی نداشته و فقط زنگ رده که بگوید مقاله ام را که با متن تلگرامی برایش فرستاده بودم، چاپش کرده و در کیفش گذاشته و اتفاقا چند روز پیش هم خوانده است اما به خاطر مشغله هایش یادش نیست که دقیقا چه بوده. به همین خاطر عذر خواه است. خواست فردا برای افطار به جلسه ای در یکی از تالارهای اصفهان بروم و قول میدهد که تا قبلش مقاله را بخواند و نکاتش را هم یادداشت کند. 

تمام مدتی که داشت توضیح میداد  پشت فرمان نشسته بودم و نمیدانستم چه باید بگویم و از شرمندگی پیش خودم «آبرو» نداشتم.

[ «جنگی که وجود دارد، از جنگ نظامی اگر خطرش بیشتر نباشد، کمتر نیست... در جنگ روانی و آنچه که امروز به او جنگ نرم گفته میشود در دنیا، دشمن به سراغ سنگرهای معنوی می‌آید که آن‌ها را منهدم کند؛ به سراغ ایمان‌ها، معرفت‌ها، عزم‌ها، پایه‌‌ها و ارکان اساسی یک نظام و یک کشور؛ دشمن به سراغ این‌ها می‌آید که این‌ها را منهدم بکند و نقاط قوّت را در تبلیغات خود به نقاط ضعف تبدیل کند؛ فرصت‌های یک نظام را به تهدید تبدیل کند.»

«من به همه‌ی آن هسته‌های فکری و علمیِ جهادی، فکری، فرهنگی در سرتاسر کشور مرتبا میگویم: هرکدام کار کنید؛ مستقل و به قول میدان جنگ آتش به اختیار.» ]

درجه و طرز فکری که برای افسران جنگ نرم برپایه‌ی اسلام، مردم، قانون‌گرایی و دشمن‌ستیزی یادآوری شد و صحبت جدیدی نبود. یک واژه ی نظامی را وارد ادبیات فرهنگ ما کرد که یک سری از وظایف بدیهی و از قبل تبیین شده ی افسران جوان را با این کلیدواژه یادآور شود و از قضا بهانه را از کسانی میگیرد که کم کاری ها در این زمینه را صرفا گردن دولت ها می اندازند. نهایتا اما آنقدر برداشت های عجیب و احمقانه از این یادآوری شد و آنقدر موج سواری کردند و در ادامه میکنند که سال ها باید توضیحش داد. حالا هر اتفاقی که رخ بدهد برچسب #آتش_به_اختیار  میخورد و این ظلم بزرگ برچسب زنی به عالم و آدم از طرف افراط گرایان هر دو جریان عمده ی کشور همیشه بوده و هست. ضربه و فشارش را نه آن ها که مردم متحمل میشوند.

علم‌الهدی و پناهیان که شب قدر میان از خدا و پیغمبر میگن، به این فکر میکنم که خب هرچی گفتن باید برعکسش رو ثبت کنم تو ذهنم. چیزی شبیه همون قضیه‌ی ادب از که آموختی از بی‌ادبان! نتیجه ش این میشه که کل تصوراتم از دین بهم میریزه. 

من باشم که بهونه نگیرم شب قدر بشینم تو خونه و پیگیر برنامه‌های یه سازمان خائن به ملت باشم.

«کلوخ اندازون» سنتی ست که از قدیم مانده، مثل سیزده بدر. این چنین است که یک روز قبل از شروع ماه روزه، اهل و عیال و بند و بساط را جمع نموده و به نزهت و هواخوری میرویم و تا سرحد ارتحال از مائده های زمینی، آسمانی و فضایی میلمبانیم تا شکم چارپهلو کنیم.

آن روز هم روز قبل از ماه روزه بود و قاطبه ی فک و فامیل عظیم الشان ما برآن شدند که رسم وزین و ثقیل کلوخ اندازون را به سیاقی مستحسن به جای آورند. بنده ی فلکزده هم به قصد مصاحبت با زیبارویان و تنی به آب زدن و توپی به پا گرفتن و چیزی در دهان گذاشتن و فرو دادن، به آن ها پیوستم. 

با دستور بلندقدری به ارضی بعید از ولایت خودمان گسیل داده شدیم. اهل و عیال را نشاندند و بند و بساط را پهن کردند. طبق بلیه ای که در دودمان مجید و نبیل ما جاری ست، سبیل دارهای طایفه به هنگام تفرج باید به امور شریفی چون پزندگی انواع طعام وشراب، آبرسانی، تطهیر ظرف و ظروف و برخی کودکان فخیمی که نمره های یک و دو دارند، بپردازند و بقیه به تفنن بگذرانند. از سر حماقت و بلاهت بود که این بلای کلان را از یاد برده بودم و دگر بار به طمع فلان و بهمان، ناخواسته تن به ذلت داده بودم. اصلا قبل ترها هم به همین خاطر بود که هیچگاه از سبز شدن پشت لب فوقانی خویش مسرور نبودم  و مدت ها انکارش میکردم. 

به اواسط پیک نیک که رسیده بودیم، ناگزیر در نقش گماشتگی و چاکری فرو رفته بودم و چون مربوبی به حکم اربابان خویش از این سو بدان سو اعزام میشدم تا فرامین مملوک را به منصه ی ظهور برسانم.  احساس مستهلک شدن در این کارزار و اندیشیدن به فردایی که سختمان خواهد آمد در گرمای گرم روزه داری(تفسیر ابوالفتح)، وضعیت روحی و روانیم را به آب و هوای کیش میشی نزدیک کرده بود تا اینکه عارضه ای افتاد.

مردی پنجاه ساله به هنگامه ی بازی بر روی شاخه های درختان کنار رود و صعود از آن نحیفان تازه سبزشده، ناگاه فرود آمد و چه فرود آمدنی. رود با خودش او را میبرد و آنچنان که نشان میداد هیچ تلاشی برای نجات نمیکرد و این بدان معنا بود که در اثر فرود آمدن ضربه ای وارد شده است که در حال خودش نیست. مرد را خیلی آن طرف تر از آب گرفتند و آمبولانسی درآمد و به مقصد سردخانه دررفت. پرس و جوهای بی دلیل قلندران جماعت، روشن ساخت که به هنگام فرود، سرش به تخته سنگی کف رود اصابتی سخت داشته و همانجا ریق رحمت را برعکس سرکشیده و این حسن ختام(!) مربوبی و شوربختی این حقیر و معرتی بر پایان تفرج اغیار بود.

این چنین بود که عبید میگفت: عربی به سفر شد و زیان دیده بازگشت، او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبود.

خدایش بیامرزاد، حداقل مرا از بند اسارت آزاد کرد به هنگام مرگش. 

سکانس  ستم‌کشی و مظلومیت: در حالی که سخت بیل میزنم و لعنت به دهان بی موقع باز شده ی مظفر برای یاری رسانی به خلق الله به انضمام قول همراهی چند تن از دوستان، میفرستم:

«نه بیل زن خوبیم هستی. یادم باشه ازت به عنوان یک عمله ی خوب یاد کنم همیشه!»
بیل کشم هستما. برو اونور مظفر!
«بیل کش چیه؟»
هدفش با چاقو کشی یکیه.

سکانس کلید اسراری بعدش: یک لیوان استلریزه شده ی مامانی را با جلال و شکوه و همراه آدابی شبیه مراسم پرستش ژوپیتر، پادشاه ایزدان المپ نشین یونان باستان، به همراه خویش آورده که همچون آژاکس در جوار ژولیوس سزار در جنگ تروا از آن آب بنوشد؛ فراخانه فرچه ی رنگ را به دست گرفته و آن را چون نرمی تابش نور خورشید بر ژاله ی صبحگاهی روی گلبرگ گل رز، بر دیواری زمخت، میمالاند. مقارن با این ها از حماسه اش در زمینه ی حفظ‌الصحه‌ی فردی و برنامه های آتی جنابش برای اعتلای سطح بهداشت جهانی سخن میراند و پیغاره طور قصد تخریب چهره ی این حقیر را بر اساس نمودار سلامت در سطح بیت الملل نزد اذهان عمومی دارد. اما طبق بدیهی هر بدبختی را بدبخت تر کردی، بدبختی دیگر تو را بدبخت تر خواهد کرد، در حین نطق پرطمطراقش این چنین رفت که:

زکی [زیرزیرکی اما از ته دل میخندم] مظفر مظفر! 
«چه مرگته نکبت؟ نمیری؟!»
ببین اگه نگم  دلم میسوزه، اگه بگم پل میمونه اون ور آب. [و کرکر میخندم]
«چته؟ مُرد! بنال ببینم.»
یه نیگا به جبهه ی یسارت بنداز دادا! [و با سر، رو به جلو میفتم و گلوله پینت بال وار میپاشم به دیوار]

کارگر افغانی عزیز و فارغ از هردو جهان، به قدری پیروزمندانه و لذت جویانه با لیوان استرلیزه ی اسطوره ی بهداشت، از کلمن حاضر آب مینوشید که جیگر و قلوه و کنار قلوه ی هر جنبنده ای به فریاد می آمد که: آقااااا منم آب خنک.

مشارالیه لیوان را سرجایش گذاشته و نگاره ی تمیزی و بهداشت، میخکوب به برنامه ی های بر باد رفته اش در راستای بهداشت جهانی می اندیشد و من کبدم بی آب، خنک است، نزده میرقصد.

انتخابات هشتادوهشت یک همچین روزی بود. بعد از آن روز هفتادو دو ملت اصلاح طلب یک دست و متحد شدند و متحدان محافظه کار از هم پاشیدند. چهارسال بعد هشتاد و هشت همه چیز تقریبا روشن شد و شش سال بعد هشتاد و هشت ثابت شد و هشت سال بعد هشتاد و هشت باز شروع شد. اصلاح طلبی یعنی ادامه‌ی حرکت پیامبران بزرگ الهی، حضرت موسی (ع)، حضرت عیسی (ع) و حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) که افتخار ما وابستگی و پیوستگی به این راه و منش است.

مکان: اصفهان - چهل ستون
زمان: شهریور ماه 
دما: زبون بسته تب کننده
علت حضور ما آنجا: ضبط یک فیلم مستند توسط دوستی مستندساز
نقش بنده: یه آدم رهگذر الکی مثلا محلی که داره توضیح میده

یک عالم توریست هم آنجا حضور داشتند. شلوارک هم پوشیده بودند و خوشحال و شاد و خندان هم بودند و با کامپکت هایشان عکس میگرفتند. اکثرا هم فرانسوی بودند. اصلا اگر این توریست ها نبودند هیچوقت علاقه ای به زبان فرانسه پیدا نمیکردم. کمی آنطرف تر یک خانم در حال بال بال زدن است.

میروم نزدیک تر. 

«از کجا اومدید؟ مال کجایید؟ خونه! مال کجایید؟ خونه تون کجاس؟»

[فرانسوی بهت زده.]

«ای بابا، [خطاب به دوستش] عجب خریه! [درحالی که در هوا با دو انگشت مثل رهبر ارکستر سمفونیک خانه ای با سقف شیروانی ترسیم میکند] میگم خب؟ خونه تون کجاس؟ خونه داری اصلا؟ ببین [باز خانه را شدیدا(!) در هوا میکشد طوری که کیفش از روی دوش می‌افتد] خونه! [بخش بندی میکند] خا - نه. میفهمی؟ نه؟ خونه نداری؟»

فرانسوی مبهوت با لبخندی از سر تعجب محتملا میگفت که : «زکی! این یارو چی میگه این وسط؟»

دیدم که نخیر، مثل اینکه نه مشارالیه بیخیال زیستگاه پیرمرد فرانسوی میشود و نه پیرمرد حوصله اش سر میرود. هر دو در تلاشی عبث هستند برای فهم یکدیگر. اندیشیدم که نکند این تلاش به جدال بدل شود که روابط دیپلماتیکمان با ملت سرزمین گل محققا به بن بست خواهد خورد. به همین جهت برای نجاتشان از مهلکه به دل ماجرا زدم.  

نزدیک تر شدم و رو به پیرمرد، پرسیدم: ?where are you from dear friend

 بعد از آنکه بر همگان واضح و مبرهن گشت که از فرانسه و آنطور که تاکید شد، از کف پاریس تشریف آورده اند، به یک باره همه چیز به طرز ترسناکی تمام شد. خانم سوال پرسنده مثل اینکه صدسال بود راه میرفت، به راهش ادامه داد و پیرمرد هم مثل اینکه از ازل در حال عکاسی بوده است، شروع به عکاسی از دیوار مقابل کرد. عملا بنده مثل اینکه در روز الست فرمان خدا را نپذیرفته باشم و در همان روز کلکم کنده شده باشد، محو شدم. انگار نه انگار خاتمه دهنده به آن همه تلاش نافرجامشان بودم. انگار که اصلا نیستم.


(تکه ای از چار دیواری اینجانب)

اون قسمتی از پروژه شون رو که مربوط به فوتباله، گذاشتن واسه‌م و من برگشتم خونه و غرقش شدم. کشف ارتباط بین فوتبال و سیاست و یک نگاه جامعه شناختی به این پدیده اونقدر هیجان انگیزه که اصلا متوجه گذر زمان نمیشم. ایتالیا، اسپانیا، یوگسلاوی و آلمان، بریتانیا، برزیل، آرژانتین، فرانسه ، سوئد، ترکیه، کلمبیا، اروپای شرقی، ایران و فوتبال! پر از هیجان، غم، شادی، گریه و پر از اتفاق، نجات، وابستگی، استقلال طلبی، کشتار، جنگ و پر از آدم ها، اسطوره ها، یاغی ها، ستاره ها، فوق ستاره ها، مربی ها، مدیرها، سیاستمدارها.

نه صرفا یک بازی سرگرم کننده که سرنوشت، که مرگ و زندگی.

کسی میدونه به چه دلیل به پرسپولیسیا میگن «لنگی»؟! دی: ابدا به خاطر رنگ لباسشون نیست.

"چای خانه‌ی غلام عباس"

هرچه به سمت همدان میرفتیم هوا سردتر میشد. در آن شهر باران میبارید. بارانیمان را پوشیده بودیم و اگر کسی از بالا میدید، یک نقطه ی آبی و یک نقطه ی زرد داشتند وسط شهر کوهستانی کوچک از این سر خیابان به آن سرش میرفتند و نمیدانستند دقیقا باید کجا بایستند، چادرشان را بزنند و بخوابند.

پیرمردی داشت درِ آنجایی که روی شیشه اش نوشته بود: صبحانه(پنیر، خامه و...)، املت ، نیمرو ، آب پز، نان داغ، چای، آب جوش را میبست. به نظرش ما مشکوک آمده بودیم. نگاهمان میکرد.

گفت: مثل اینکه این پیرمرده سخت به ما چشم دوخته. فکر نکنه دزدیم زنگ بزنه پلیس؟
گفتم: کی؟ ها اون؟ دزد اولا با کوله به این بزرگی و مثل بدبختا زیر بارون این ور اونور نمیشه. ثانیا زنگ بزنه پلیس که خوبه. شب رو تو پاسگاه میخوابیم. بیا اصلا خودمون زنگ بزنیم بگیم بیاد اینجا دعوا شده. بعدم واسه شون توضیح بدیم و باهاشون بریم.
گفت: ممنون از این همه هوش و درایت و نمکیَّت. همونجا میگیرن...! (به هرحال فضا فرهنگیه. دوستمون شعور نداره به من چه؟)
گفتم: تو که تازه از خداته. به من که دیگه نگو! به گربه های تو راه چشم داشتی. دروغ میگم بزن تو دهنم. اینجوری[دستم را بردم سمت دهانش و او سرش را کشید عقب] اما خداییش من فکر میکنم این دیگه شب آخرمونه. یا خوراک سگ میشیم یا توسط اشرار مورد تعرض و سرقت قرار میگیریم یا پلیس همون کاری که گفتی رومون صورت میده.[وهرهر میخندم]
گفت: ببین تقصیر منه که اعتماد کردم بهت، توی بامزه ی نمکدون رو با خودم آوردم. یکم خفه شو ببینم باید چکار کنیم.
گفتم: خودت سوال پرسیدی مردک! ببین بخوای تو زندگی مشترکمون من من کنی، کلاهمون میره تو هم. ما! فهمیدی؟ ما!
گفت: عزیزم، چشم! از این به بعد حواسم جمعه. مرسی که به فکر زندگیمونی.
گفتم: آقا به جان خودم این یارو داره میاد سمت ما.
گفت: یا حضرت عباس!

پیرمرد قدم برمیداشت سمتمان. آمد، آمد تا توانستیم چهره اش را کامل ببینیم. کوتاه قد، سبیل کلفت با استخوان بندی درشت و موهای جوگندمی  پرپشت فرفری. شبیه قصاب ها. سلام کردیم.

لهجه‌ی همان منطقه را داشت، گفت: سلام علیکم. چی شده زیر این بارون؟ کوهنوردین؟
گفتیم: کوهنورد نه ولی شبیه هموناییم و گاهیم از هموناییم. راه نوردیم مثلا. بیشتر راه میریم. راهپیماییم. کوله گردیم. میخوایم بریم همدان.
[آنطور که نشان میداد گیج شده بود]گفت: ماشین ندارید؟
گفتیم: نه دیگه. پیاده میریم.
گفت: آها فهمیدم(اینکه سوال بیشتر نپرسید یعنی واقعا فهمیده بود). بعضی کوهنوردا شب میان اینجا میمونن و صبح از این کوه[و اشاره کرد به قله ای برفی، پشت سرمان] میرن بالا. قبلش میان دکّون من و صبحانه میخورن با چای داغ و نبات.
گفتیم: بله. خوش به حالشون. حالم میده اتفاقا. یادمون باشه برگشتیم دیار خودمون، حتما واسه صعود اینجارو در نظر بگیریم. جای مریضیه.
[کمی خندید]گفت: شب میخواید اینجا بمونید؟ از کجا میاید؟
گفتیم: از اصفهان حاج آقا(البته اصلا شبیه حاج آقاها نبود). شبم چاره ای نداریم. دیر وقته و بارونم میاد. پارک امن و درست و حسابی داره این شهر؟
[به انتهای خیابان نگاه کرد]گفت: پارک هست؛ ولی، اینکه امنه یا نه رو نمیدونم. فکر نمیکنم. یکم خارج از شهره. کسی شبا اونجا نیست.

اندکی این ور و آن ور خیابان را نگاه کرد و گفت: من قبلا به کوهنوردا اجازه دادم تو چای خونه بخوابن. شما هم اگه بخواین میتونید شب رو اونجا بمونید.

جا خوردیم. فکر میکردیم صرفا آمده طبق معمول مثل خیلی از آدم هایی که دیده بودیم کمی کنجکاویش را ارضا کند و برود. نگاهی به هم انداختیم و ضمن تشکر اجازه ی مشورت خواستیم.

مشورت هم کردیم.

گفتیم: چقدر باید بپردازیم بابتش؟ (و منتظر بودیم که اگر هزینه دار است، به همان شیوه ی مرامی سواری بفرستیم برود رد کارش)
گفت: پول نمیخواد. فقط نباید جز وقتی دیگه چاره‌ای نبود از برق و آب استفاده کنید. هرجا خواستید هم میتونید بخوابید. تخت هم هست اونجا(منظور از تخت همان تخت هایی بود که رویش مینشینند صبحانه میخورند. تخت خواب مسلما نداشتند).

خوشحال شدیم و با اینکه سگ لرز میزدیم و موش آب کشیده شده بودیم، باز کمی تردید داشتیم؛ اما، مشورتمان همان اول نشان داد که حتی اگر هزینه ای هم داشت باید قبول کنیم و مرامی سواری و این ها اینجا جواب نمیدهد. زیر این باران ، وسط شهر کوچک کوهستانی، به یک پیرمرد و چای خانه‌اش اعتماد کردن، بهتر از اعتماد به پارک دور از تمدن(!) و وسط خیابان و پیاده رو بود. قبول کردیم و رفتیم سمت به قول خودش دُکان و قفل کتابی را باز کرد و ما رفتیم داخل. کمی از کلید برق و فیوزش، شیر آب و گاز توضیح داد و بعد هم اجازه خواست که کلیدهای در را با خودش ببرد تا خیالش راحت باشد. شماره ی همراهش، خانه اش و حتی شماره ی پسرش را هم داد که اگر مشکلی پیش آمد زنگ بزنیم. پیرمرد آنطور که مسلط بود و میدانست چه چیزهایی را بگوید و شماره بدهد و آن همه راهنمایی هایش در آن چند دقیقه ای که باهم چای خوردیم نشان داد که هم قصدش خیر است و هم اینکه قبلا چندین بار این کار را کرده است. انگار تردید و ترسی که در چشمانمان بود را خوانده بود. دلمان را قرص کرد.

سیاست خارجه و روابط بین الملل، جای جولان دادن کسانی که از این عرصه کوچکترین اطلاعی ندارند نیست. موقعی که عکس زیر برای تخریب دکتر ظریف منتشر شد، غبطه خوردم به مظلومیت این استاد بزرگ که همیشه دوست داشتم کلاس درسش را تجربه کنم. توضیحی مختصر درباره ی عکس میدهم.

فردی که روی صندلی نشسته صباح احمد جابر الصباح، امیر کویت است. بالاترین مقام این کشور. روابط ما با کویت چه قبلا (خصوصا از زمانی که در جنگشان با عراق علی رغم حمایت های قبلیشان از بعث، مورد حمایت ایران واقع شدند) و چه امروز، حسنه است. روابط ایران و کویت به عنوان دو همسایه که برادر دینی یکدیگر هم هستند، برپایه ی گفت و گو و مشورت بنا شده. 

پیش از گرفته شدن این عکس، سفیر ایران در کویت در پیج اینستاگرامش نوشته بود که امیر کویت (که عرض کردم بالاترین مقام آن کشور است) برای سلام و احوال پرسی نزد رئیس جمهور ما(که صرفا بالاترین مقام ریاستی) رفته است. کسی هیچوقت متوجه این موضوع نشد. چرا؟ چون "پورپَکانی"(همان پروپاگانداست که آقای رئیسی تلفظش را صحیح تر کردند، ممنونیم از ایشان) برخی میخواست پرده ای ضخیم روی این قضیه انداخته و داستان را آنطور که به نفع خودش است و یقینا سراسر باطل، برای مردم نقل کند.

این طرز نشستن دکتر ظریف زانو زدن محسوب نمیشود. نشستی دوستانه طبق عرف دیپلماتیک، در حاشیه ی مجمع عمومی سازمان ملل، در حضور سخنران، بین امیر کشور دوست و همسایه مان، کویت است و یکی از وزرای کشور ایران، وزیر خارجه ی بزرگوارمان آقای ظریف. انتظار برخی این بوده که وزیر خارجه ی یک کشور مقابل بالاترین مقام کشوری دیگر که از قضا سالیان سال است که دوستانی خوب برای هم هستند، بایستد و ترجیحا پایش را هم روی میز بگذارد و تسبیحی هم بچرخاند و دستی به سبیلش بکشد و این چنین فضای دیپلماتیک کشور را اداره کند؛ چون، او یک عرب حاشیه ی خلیج فارس است و ظالم بالفطره و ما ایرانی هایی با ذاتی مقدس.

اصلا این مناسبات را هم که رها کنیم و کشکش بپنداریم و بگوییم عرف دیپلماتیک کیلویی چند؟ این عکس مربوط به زمانی ست که اختلافات جمهوری اسلامی ایران با سعودی ها به اوجش میرسید و نه کویت، عربستان بود و نه عربستان، کویت. کویت راهی بود برای برقراری رابطه با عربستان که تمام راه ها را بسته بود. از این نکته نباید غافل شد که در آن برهه ی حساس جان صدها هموطن در خطر بود. به واقع دولت ایران از تمام ظرفیت هایش استفاده میکرد برای اینکه بتواند جلوی عربستان را بگیرد تا بیش از این افتضاح به بار نیاورد و حداقل ایرانی ها را در امان نگه دارد. ظریف رایزنی میکرد برای جان پدر و مادرهایی که رفته بودند حج که حاجی بشوند و برگردند نزد خانواده.

به هر دلیلی میخواستند و میخواهند مشکل سعودی ها با ایران و بالعکس را مشکل عرب و عجم جلوه بدهند. آن وقت تا میگوییم شما جنگ طلبید، سوگ نامه ای مینویسند در وصف خودشان با فرمول : «اگر + ......... + پس + ........... + آره ما جنگ طلبیم». نیاز نیست برای جنگ طلب بودن حتما اسرائیل باشید! اگر جلوی امثال سعید قاسمی ها را شهید همت ها نمیگرفتند، قصد فتح بغداد را داشتند آن هم نه با اسلحه که با جان فرزندان این سرزمین.

تاکید نوشت: سعی کنید وقتی سررشته ندارید، در مورد رفتار یک دیپلمات نظر ندهید!