هَشت حَرفی

یکی دیگر از دردهای ما انسان‌ها «نسبیت‌باوری»است. نسبیت‌باوران چه کسانی هستند؟ آن‌ها سلیقه‌ای بودن و در نتیجه موجه بودن اختلاف نظر را به تمامی حوزه‌های شناختی تسری میدهند. این طور فکر می‌کنند که حرف دو نفر در آن واحد به یک اندازه میتواند درست باشد و با این فرمول ساده و شیرین خودشان را راحت میکنند.

اختلاف نظر یک امر طبیعی ست؛ ولی، اینطور نیست که واقعا نظر هر دو طرف صحبح باشد. ما یک غلط داریم و یک درست؛ بین این دو واژه، واژه ی دیگری وضع نشده و اگر هم میشد احمقانه بود. اینکه آدم‌ها با هم فرق دارند هم امر صحیحی ست؛ اما، باز درست و غلط داریم؛ یا این آدم درست میگوید یا آن یکی. فرق آدم‌ها ربطی به شناختشان ندارد. شناخت یک مسیر صحیح دارد و هرکس به آن مسیر نزدیک‌تر شود و بتواند منطقی‌تر و حساب‌شده‌تر توضیحش بدهد راه صحیح را پیش گرفته. 

پسامدرنیست‌ها نمونه‌ای از نسبیت‌باورانند. سخنرانی میکنند و کتاب مینویسند برای گسترش تفکرشان. به همین دلیل خودشان علیه خودشانند. باید از آن‌ها پرسید که اگر شما از پایبندان به نسبیت‌باوری هستید، دقیقا به چه منظور سخن میرانید و کتاب مینویسید؟ آیا این طور نیست که می‌خواهید برتری تفکرتان را بر دیگر تفکرها نشان دهید؟ پس چرا باید فکر کنیم همه‌ی فکر‌ها و آدم‌ها به یک اندازه درستند؟ آن وقت به چه درد میخورد این همه فکر و دانشمند و سیر و سلوک؟ 

چندماه پیش در دانشکده ی علوم اجتماعی، با چند نفر از دوستان نشسته بودیم. کتاب ها باز بود و چرخید و نوبت به من رسید. کتابم را بستم و تند تند خاطره ای را از زبان یکی از قدیمی های فارغ التحصیل دانشکده نقل کردم. خاطره ، هرچه را بقیه تا آن لحظه گفته بودند نقش بر آب کرد. آن نشست دوستانه با همان خاطره، اول متشنج شد و بعد با کشیدن چند نخ سیگار آرام گرفت و با نتیجه ای که هیچ ربطی نداشت ، تمام شد. نتیجه گیری ما از تقابل دو تفکر اجتماعی، این شد که یعنی چه میرسلیم با مهندسی مکانیک یک زمانی وزیر ارشاد بوده؟ و گمانه زنی میکردیم اگر شخصی بخواهد از موتلفه کاندیدا شود، میرسلیم نزد اکثرشان مورد پذیرش است؛ اما، پذیرفتنی نیست که تحصیل کرده ی علوم  تجربی پا در وادی توسعه که تماما مربوط به علوم انسانی ست بگذارد و در نهایت به این رسیدیم که در این ساختار چه چیزی سرجای خودش است که این باشد؟ بعد حتی به سن وزرای دولت روحانی گیر دادیم و اعتقاد به این داشتیم که این ها برمیدارند مناصب را بین خودشان تخس میکنند و شخصی هم گفت بهتر است واژه هایتان را علمی تر کنید و ما گفتیم تخس واژه ای شگرف و بی نهایت علمی ست.

درخواست دوستانه ی من این است که اگر آموزش عالیتان مثلا مهندسی ست نه فکر تغییر و ورود به علوم انسانی را بکنید و نه اساسا اظهار نظری فرای تخصص بکنید. دست از سر رشته های علوم انسانی بردارید و این با ارزش ترین ها را که زیربنای توسعه هستند، تبدیل به رشته های فروش مدرک نکنید. راه دور هم نمیروم. همین دوست من! مهندسی نرم افزار میخواند، میگویم چرا برای فوق نخواندی؟ میفرماید میخواهم برای فوق اقتصاد بخوانم. به سبب علاقه ی بی حساب کتاب و از سر ندانم کاریش ، یک رشته را با خاک یکسان میکند و جای آدم لایقی را که سال هاست علاوه بر دل در گرو اقتصاد داشتن تمام تلاشش این است که بشود یکی در حد منکیو را میگیرد. انقدر هم فردگرا نباشید که بگویید خب او آنقدر تلاش کند که نگذارد جایش را بگیرند. او تلاشش را میکند ؛ اما، مسئله ی اصلیش این است که آن یکی، ارزش رشته را با این کارش پایین می آورد. پاسخگویی به همچین خیانتی به توسعه بر عهده ی اویی ست که شهامت ادامه دادن رشته اش را نداشته اما مدرک مهندسیش(مثلا)را گرفته و استفاده اش را هم میبرد و باز میرود علوم انسانی را بی ارزش میکند. چه گیری هم داده اند به اقتصاد و مدیریت. انگار که رشته ی ضمنی ست. "خب مهندسیمونو گرفتیم شکرخدا، بریم یکم اقتصادم بخونیم". تو غلط کرده ای! کاش دانشکده های علوم انسانی در و پیکر داشتند و استادانشان در حد استادی بودند تا نا اهل ها جرات ورود پیدا نمیکردند.

همین دیگر. ما هروقت نشستیم در مورد چیزی حرف بزنیم رسیدیم به همین بی ربطی ها. 

صدای عجیبی میشنوم. یک نفر با من حرف میزند. بک نفر که انگار واقعی ست؛ اما، نیست. گاهی دستور میدهد.  انگار که یک صوت اساطیری ست که از هزاران سال قبل بازگشته و درونم را تصاحب کرده. مثل یک قهرمان حرف میزند. مثل یک شاهنامه حرف میزند. مثل یک پهلوان. 

دوچرخه ام را برده بودند. پیدایش کردم. فقط جَکش را جدا کرده بودند. یک هفته بود دوچرخه نداشتم و تمام این یک هفته را با دوچرخه ای که فکر میکردم ندارم میرفتم و می آمدم. جکش را هم خودم در مسجد جا گذاشته بودم چون وسط بزرگمهر خورده بود به لب جدول و چون از قبل پیچ و مهره اش شُل بود ، کنده شد. گذاشته بودم کنار شبستان مسجد که یادم باشد برش دارم و ببرم تا باز نصبش کنند برایم.  فکر میکردم دوچرخه را دزدیده اند؛ ولی، سوارش میشدم. فکر میکردم حالا که پیدا شده جَکش نیست؛ ولی، خودم کنار شبستان گذاشته بودمش.

من نه معتادم به مخدر و الکل . نه هرچیز توهم زای دیگری.

اتفاقات وحشتناکی را تجربه میکنم. هر اتفاق را چندبار تجربه میکنم. هر صدا را چندبار میشنوم. یک صدا را هزار بار میشنوم. 

تفاوت های من هیجده ساله با من بیست و دوساله در این هاست که نسبت به جمع خوش بین تر و نسبت به فرد، به شدت بدبین شده ام. چاقو فروش با پزشک برایم تفاوتی ندارند. پیرمرد هشتادساله با کودک پنج ساله تفاوتی برایم ندارند. رئیس شورای شهر با سرباز نگهبان کنار کلانتری فرقی برایم ندارند. حتی همان روابط عادی و ساده با جنس مخالف به شدت محدود شده. آرام تر و با حوصله تر شده ام. به دوران کودکیم بازگشتم و سعی میکنم تخیل ها و خوشی ها و خاطرات آن موقع را زنده کنم. از ارتفاع که نمیترسم هیچ، گاهی با یک طناب بین زمین و هوا آویزانم و آن پایین پر از صخره هایی ست که اگر کمی حواسم نباشد تکه تکه ام میکنند. موقع رانندگی آنقدر لم میدهم که انگار پشت بنز نشسته ام و نزدیک بود جریمه هم بشوم به خاطرش که با پا در میانی خودم(!) حل شد. بیشتر از دوچرخه استفاده میکنم و پیاده گز میکنم و عشق ماشین از سرم پریده. برایم مهم نیست از سرما یخ زدن و از گرما پختن، حسش نمیکنم. شکمو نیستم، از کم سن ترین فرد خانواده هم تغذیه ام کمتر شده. بیشتر فوتبال تماشا میکنم و به نظرم فوتبال، معجزه ی قرن بیست، بیست و یک، بیست و دو و الی آخر است. بیشتر و خیلی بیشتر از همه ی اطرافیانم علاقه به حضور در بین مردم را دارم، آنقدر که صف نانوایی برایم حکم یک مهمانی مجلل دارد و حقیقتا لذت میبرم. از قضاوت نادرست و زودهنگام بقیه در موردم اذیت نمیشوم و بیشتر از اینکه برایشان مهم بوده ام کیف میکنم. رابطه ی دوستانه ام را در لحظه نابود میکنم و اصلا برایم مهم نیست چه کسی را از دست میدهم و از چه امتیازی ممکن است محروم شوم. از خوشحالی دیگران خوشحال نمیشوم و از ناراحتیشان هم ناراحت نخواهم شد. عمده ی اعتقاداتم را کنار گذاشته ام و الان احساس راحتی و رضایت بیشتری دارم. 

بر خودم اصلی را واجب میدانم. نه اینکه این اصل را خودم ساخته باشم، که سبکی ست که مجبور بودم رعایت کنم تا پیشرفت کنم. من به عنوان یک انسان مثل همه، تفکراتی شخصی دارم. مثلا در زمینه ی دین و مذهب، به امامان شیعه علاقه‌مندم و آن‌ها را بهترین‌ها و والامقام‌ترین های زمین میدانم، به منجی شیعیان اعتقاد دارم و آمدنش را دوست دارم، به نماز اعتقاد دارم و خواندنش را پر از لطف خدا به انسان میدانم. اما نهایتا برای اینکه بتوانم تبیین کنم، تلاش میکنم تمام دلبستگی‌ها و اعتقاداتم را در تمام زمینه‌ها کنار بگذارم. مثلا در قضایایی که برای دو کودک خردسال رخ داد و به همان قوت باز هم رخ میدهد، چنین کاری را باید صورت بدهم. این "باید" یک "باید" واقعی ست که به من آموختند و حالا  در کلاسی که به عهده‌ام است به بقیه می‌آموزانمش.

پس از فروکش تب سلفی مجلس و تمام شدن بازی سلفی حقارت و عزت و صاف کردن حساب های سیاسی ضد مردم، جور دیگری به قضیه نگاه میکنم. 

نگاهم بدون بایدی که توضیحش را دادم این چنین است: ما اشتباه داشتیم. نباید به لیست ها، اینطور بی چون و چرا رای بدهیم. سیاستمداران بزرگ اعتبارشان را نباید پای لیست‌هایی بگذارند که چندین مرتبه موجب آبروریزی شوند. عجب سلفی زشت و حقارت باری ست. چطور یک سیاستمدار بعد از آن همه فیلتر و بعد هم رای آوردن، این چنین آبروی ملتش را ارزان میفروشد؟ و جمله های دیگری با همین شکل و مضمون؛ ولی، این ها هیچکدام پرسش های اصلیم نیست.

نگاه من به این پدیده براساس "باید" این چنین است: این جا خانه‌ی ملت است. نماد جمهوریت ایران. گوشی به دست‌های لبخند زننده‌ی اصولگرا و اصلاح‌طلب و مستقل، نماینده‌ی ملت هستند. در خانه ی ملت، نماینده‌های فیلتر شده‌ی (که خداراشکر فتنه‌گر هم نیستند و فلان...!) ملت، چهل سال تحمیل غرب ستیزی بر مردم را نقش بر آب کردند. آنچه واقعا در جامعه جریان دارد را به نمایش گذاشتند.

از پی این تفکر به سوالات بسیاری میرسم.

دیگر، هیچگاه، نخواهم نوشت. 

برج ایفل. آخرین آدم خیلی معروفی که به اینجا آمده «نیمار» بوده است. نیمار با یک قرار داد وحشتناک به پاریس پیوسته. پاریسی که «کاوانی»، «وراتی»، «دنی آلوز»، «تیاگو سیلوا» و «آنخل دی ماریا» را هم به خدمت گرفته. «کلوپ» میگفت زمانی که یک کشور اسپانسر باشگاهی بشود باید فوتبال را بوسید و کنار گذاشت. من سیتی هم همین وضع را دارد. «ناصر الخلیفی» قطری در راس باشگاه پاریسی و «خلدون المبارک» در راس آبی آسمانی های منچستر از اساس توازن فوتبال را به هم ریخته‌اند و نهایتا شخصیت قهرمانی ندارند و قهرمان نمیشوند. 

فوتبال عجیب است. قبل از اینکه خودکشی را بدهند دستم، فوتبال را داشتم. فوق العاده بود. حتی کشت و کشتارهای دراماتیکش هم افتخارآمیز بود. کلک زدن ها و بازی های سیاسیش هم لذت بخش بود. خودکشی اما در همین مدت کم، چند تار مویم را سفید کرده. کسی میداند تار موهای سفید آیا خود به خود مشکی خواهند شد یا نه؟ مثلا ممکن است یک سلول بردارد تمام رنگ ها را در یک سطل خالی کند تا رنگ مشکی درست شود و بعد سطل را زیر مو خالی کند تا پیاز مو رنگ ها را بمکد و مو را مشکی کند؟

خودکشی مرا یک بار به اتاق مراقبت های ویژه کشانده. عجب غلطی کرده ام.

پسامدرنیست در تعریف اغراق آمیزش یعنی همه چیز تغییر میکند، یعنی هیچ چیز صلبی وجود ندارد. هنری‌ها ساختندش و بعد رسوخ کرد به اندیشه‌ی اندیشمندان اجتماعی. خب؟ نباید از این پسامدرنیزاسیون یک چیزی گیر من بیاید؟ یعنی بشر با این همه دبدبه کبکبه و ساخت ننه بابای بمب ها هنوز نتوانسته کاری کند که موی سفید سیاه شود؟ بشر انقدر احمق؟

یک قسمتی از «کال آف دیوتی» است که به چشم میبینیم، ایفل با آن عظمت نصفه نیمه‌اش خم میشود و با صدایی مهیب بر زمین می افتد. فرانسه فتح میشود. اگر همین لحظه ، همان لحظه باشد باید به کدام سو فرار کنم تا رویم نیفتد؟ وافعا نمیشود حدس زد. یعنی بشر تا جایی پیش برود که ایفل، برج به آن بزرگی را سرنگون کند، زیرش یک عالمه آدم و خاطره و ساختمان را له کند و بعد نتواند یک تار موی سفید را سیاه کند؟ بشر فقط بلد است خراب کند. فوتبال را خراب کند. ایفل را خراب کند. مو را سفید کند. اصطلاح پسامدرنیسم بسازد و در نهایت هیچ نکند. هیچ نباشد.

آخرین ترین آدم معروفی که به اینجا خواهد آمد کیست؟ یک افسر روس یا یک اسرائیلی یا یک ترک یا یک کماندوی امریکایی؟ 

کلاه برت را از سر برداشت و روی میز چوبی وسط آشپزخانه گذاشت. صندلی را عقب کشید و نشست. قرار بود سال قبل پایه ی صندلی را که صدای دلخراش مزخرفی میداد درست کند. هربار که مینشست اولین چیزی که به ذهنش میرسید همین بود. قرار بود درستش کند. اول ها میگفت قرار بود یک ماه قبل، بعد قرار بود دو ماه قبل و حالا قرار بود یک سال قبل. دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به چیز نامعلومی خیره شده بود. به چه چیز فکر میکرد؟ اصلا فکر میکرد؟ آه... انسان ذاتا موجودی متفکر است که نه میتواند فکر نکند، نه میتواند مکان فکر کردنش را مشخص کند و نه زمانش را. انسان فقط میتواند فکر کردنش را بهبود ببخشد. میتواند فکر کردنش را گاهی هدفمند کند. انسان در تمام امورش هم مختار نیست.

اصلا میشود گفت که انسان به صورت فردی اختیار زیادی ندارد. جامعه است که مشخص میکند شما یک موقعی فکرت اینگونه باشد که برده داری حق مسلم توست و سال ها بعد برضد برده داری قیام کنی. این اجتماع است که خیلی چیزها را دیکته میکند و ما هیچوقت نمیتوانیم اولین نفر باشیم. ما در بهترین حالت ادامه دهنده ایم. ما موجوداتی اجتماعی هستبم. 

مارک ایتالیایی عینکش که پشت گوش قرار میگرفت به مرور پاک شده بود. به یاد می آورد که چقدر خوشحال بود از ایتالیایی بودن عینک. "شما میخواهید مثل عینک من گیر بیاورید؟ خب کار سختی ست. بهتر است زیاد دنبالش نگردید". از تفرعن آن موقع هایش حالش به هم خورد. سال هاست که این احساس را دارد. حتی حالا که در فرانسه به کلاه برت دل بسته است.

    چند سال پیش‌تر. یعنی مثلا اون موقع‌ها که تازه سوم راهنمایی تموم شده بود و میخواستم برم اول دبیرستان، یکی از هم‌کلاسی‌ها کِیس سیستمش رو آورد پیشم و گفت اینو درستش کن واسم که تابستون بشینم بیست و چهارساعته فیفا و تیکِن و رُم بازی کنم. نشستم پای درست کردنش که متوجه شدم مشکل سخت‌افزاریه و احتمالا نیاز به تعویض قطعه داره. بهش گفتم و اونم برداشت کیس رو برد بیرون واسش درست کردن. چند روز بعدش که رفتم خونه‌شون با هم یه دست فیفا بزنیم، گفت که این مقدار پول گرفته و قطعه‌ش رو عوض کرده. رفتیم نشستیم پا سیستمش که بازی کنیم. بعد یکم کار کردن بهش گفتم مطمئنی قطعه رو عوض کرده؟ هنوزم مثل اینکه مشکل داره ها. باز نشستیم کیس رو باز کردیم و با نگاه کردن به بُرد متوجه شدیم که قطعه نو نیست. دیگه هم حال نداشت ببره پس بده و شاکی بشه و اینا و حتی میگفت شایدم اشتباه میکنیم و اون قطعه نوش هم همین شکلیه. فقط آدرس اون کامپیوتری رو ازش گرفتم.

    فردای اون روز، صبح رفتم در مغازه‌ی یارو و باهاش صحبت کردم و قرار شد یه مدت تابستون پیشش کار کنم و کیس‌هایی که میبنده رو ویندوز نصب کنم و نرم‌افزارهایی که مشتری میخواد رو هم ردیف کنم. القصه اینکه یه هفته نگذشت که متوجه شدم مردک از اساس کلاه برداره. سبکش این بود که کیس‌های دست دوم رو میخرید با قیمت خیلی کم، قطعه های سالمش رو جدا میکرد، حسابی تمیز میکرد، میذاشت توجعبه و به عنوان قطعه ی نوی آکبند میبست رو کیس‌های جدید. مشتریم که نبود ببینه داره چکار میکنه.

    از اون جایی که همیشه به مشاهده‌ی عینی اعتقاد داشتم واسه اثبات علمی (!) همین که متوجهش کردم که فهمیدم چه کار کثیفی میکنه، زنگ زدم به همکلاسیم و زود کیسش رو آورد و بحث مفصلی درگرفت و مردک مزخرف کلاه بردار کم کم داشت اصلا مطلق وجود دوستم رو کتمان میکرد و از توهمی بودن جهان به دیدگاه دیالکتیکی فرد و جامعه میرسید؛ ولی، با استدلال منطقی من که چون الف، ب است؛ ب، هم ج است؛ پس الف، ج است؛ چاره‌ای نداشت جز اینکه قطعه رو عوض کنه و یه واقعا نو بذاره جاش. در نهایت هم شاکی بود که من نمک به حرومی کردم و آبروش رو بردم. حالا کدوم نمک؟ همون یه لیوان چای که خودم دم میکردم و با شیرینی خودمون میخوردیم ساعت ده صبح. حتی دستمزد اون همه کار نرم‌افزاریم تو یه هفته رو هم نداد. منم بیخیال شدم و رفتم به گل کوچیکم رسیدم.

لطف میکنید فکرتان را در مورد مرگ بنویسید؟ هرآنچه که از مرگ، نحوه اش، قبلش، بعدش و حینش را بنویسید. دانستنشان برایم اهمیت زیادی دارد. 

قبلا متشکرم

+ کامنت ها تایید نمیشوند.