هَشت حَرفی

ساده مطرحش میکنم. بدون نام بردن از شخصیت‌ها و استفاده از واژه‌های سرگیجه‌آور فلسفی و اجتماعی. 

وقتی از اسلامی کردن علوم میگویند برای من تا حد زیادی غیرقابل هضم است آنگاه که به یقین برسیم، تعلیمات اصیل دین منشا این دنیایی ندارند و علم هر آنچه میداند از این کره ی خاکی خارج نیست. دین از علم و فلسفه یک قدم جلوتر رفته. احتمال اینکه اشتباه کنم زیاد است و خب نمیخواهم  در این مورد بنویسم. قصدم چیز دیگری ست.

هستند آن‌هایی که دین دارند، اگر بی‌دین بودند بهتر بود و آن‌هایی که بی دین‌اند، اگر دین‌دار بودند بهتر. هستند عالمانی که اگر احمق بودند بهتر بود و احمق‌هایی که باید بیشتر میدانستند. هیچ چیز آن طور که ما خواسته‌ایم پیش نرفته و شاید ما هیچوقت از هیچ چیز درسی نگرفته‌ایم و هرچه میدانستیم به فراموشی سپرده شده.

در مصر در پارس در هند و خیلی جاهای دیگر، دین‌ها یا آیین‌هایی بوده‌اند که فراموش شده‌اند. چگونگی ساخت اهرام مصر یا باتری هایی که در مصر و ایران باستان کشف شده و یا عمل‌های جراحی که در این دو تمدن اتفاق می‌افتاده و نقاشی‌هایی باستانی که امروزه به تازگی نمود خارجی یافته اند که یا مکتشفی کشفشان کرده یا مخترعی اختراعشان. این ها علم هایی بوده اند که بعد از مدتی انگار دوباره کشف و اختراع شدند. زیادند تمدن هایی که در اروپا و آسیا و افریقا و امریکا زیر خاک رفته‌اند و با کاوش پیدا میشوند و چه بسیار تمدن های پیشرفته ای که هیچ اثری از آن ها باقی نمانده باشد.

و اما انسان بعد از آن که فهمید نباید مثل بربرها زندگی کند و کلیسا را مهم‌ترین عامل عقب ماندگی دانست، خواست که با علم، صد سال دیگر در آرمان شهر زندگی کند. حسادت میکرد به آن هایی که قرار است آن موقع جوانی کنند. و فقط با علم.

هنوز در رویاهای خودش غوطه ور بود؛ که کالودن، اولم، واترلو، کریمه، میوند، جنگ جهانی اول و دوم و آرماگدون بی رحمانه با تلفات بسیار رخ داد. کشف داروها و راه‌های ضدبارداری، اصلی ترین نهادشان، خانواده، را از هم پاشید و بی بند و باری را ساده کرد. هنر به ابزاری تبدیل شد که دیگر زیبا بودنش اهمیتی نداشت(مثل نقاشی و موسیقی و نمایش[سینما]). رسانه ها وسیله ای شدند برای بهره‌کشی نوین(مثلا روزنامه) و نوین‌تر(مثلا رادیو) و نوین‌تر(مثلا تلویزیون) و خیلی نوین‌تر(مثلا اینترنت و شبکه هایش). کشف اینکه در آسمان هیچ چیزی نیست جز تعدادی ستاره و سیاره و سیاهی، رویا‌بافی‌ها در مورد جهانی ورای تصور انسان را کم رنگ کرد. اینکه خورشید فقط یک ستاره است مثل بقیه و ستاره های بزرگ تر از آن هم وجود دارند، نشاط صبحگاهان را کاست. کشف اینکه ابرها فقط بخار آبی متراکمند افسانه ی فرشته های میان ابرها را به نابودی کشاند. اینکه باران و برف، سرد شده‌ی آن بخار آب هستند، شاعرانگی‌ها را بی‌اثر کرد. آدم مجموعه‌ای از سلول شد مثل تمام موجودات هم رده‌اش. هرچه علم پیش رفت و هرچه خواست حقیقت را بیشتر بفهمد، انسان بیش از پیش از بین رفت و گم شد. فقیر شد. تنها شد. نا امید شد. هیچوقت هیچ کس نمیفهمد که کشفش یا اختراعش قرار است چه بلایی سر بشر بیاورد؛ اما، یقینا میداند که بشر بالاخره راهی پیدا میکند که در جهت شر، از آن استفاده کند. شبانه با اسلحه وارد خانه ای شود، با چراغ قوه راهش را بیابد و با پیچ گوشتی در یک صندوق را باز کند و اموالی را به سرقت ببرد و سوار ماشین پر سرعت با چراغ های روشن و سوخت بنزین شود و در جاده ای آسفالت، براند. 

ما در دنیایی زندگی میکنیم که اگر نباشیم، به نظر اتفاقی نمی افتد و راهش را همان طور ادامه میدهد. مثل میلیون ها افریقایی که به خاطر جنگ و برده داری و گرسنگی مردند. شاید امروز تا حدی وحشی گری های قبل را ندارد؛ اما، او مجبور است برای صلح هم با ابزار وحشی گری وارد عمل شود و اگر مجبور به استفاده از ابزار شود اتفاقات بسیار وحشتناک تر از قبل می افتد. مثل ژاپنی هایی که به بهانه ی صلح سلول هایشان هم تجزیه و ناپدید شد.

سوالی که در انتها بعد از این مقدمه‌ی بی سر و ته و ناامید کننده میخواهم بپرسم این است که به مفصل ترین شکل ممکن بگویید اگر همینقدر ناامید کننده و شاید واقعی تر به زندگی و بشر نگاه کنید، معنایش (زندگی) برای شما چیست؟ به چه خاطر و به چه امیدی زندگی میکنید؟ چه چیزی به شما انگیزه ی پیش رفتن میدهد؟ و خاص تر اینکه در مورد دین چه دارید و چه ندارید، چگونه فکر میکنید؟

و بعد خودمونیش این میشه که چند تا از دوستان این پست رو ندیدن و نزدیک نمایشگاه کتاب دوباره خواستنش که باز لینکش رو میذارم:

دعوت به جامعه‌شناسی

کویر. خشک و تشنه؛ اما، زنده و منتظر. روزی دریایی بوده که به شوق قله های زاگرس، به آسمان رفته و حالا جز نمکزاری خشک و تشنه و زنده و منتظر از او نمانده. قطره آبی زندگی بخش و شیرین و عجیب و قشنگ، نزدیکش میشود. آن وقت ریشه هایش را میدواند تا قطره.  قطره میشود هستی‌اش. میشود بی‌نهایتش. دلیل بودنش. به یک باره قطره سرش فریاد میزند:« من زندگیت نباشم، جزئی از زندگیت باشم». کویر، گداخته و سردرگم سرش را پایین می اندازد. قطره بزرگ‎تر از دریاست برای کویر. زندگی کویر آنقدر بزرگ نیست که جزئی از آن، بتواند قطره ای با آن عظمت زندگی‌بخش باشد. بی‌تابم.

آن وقت لحظه ای به این فکر کردم که کار تمام است و لحظه ی بعد خودم را یافتم که مقابل خودروی واژگون نشستم و پاسخ سوالات احمقانه‌ای را میدهم. چند زخم سطحی، کمی ضرب دیدن و کبود شدن. جسمم تا حدی خوب بود. شوک حاصل از حادثه دست بردار نیست. نمیدانم در این چندماه چند بار مرگ را به چشم دیدم. نمیدانم دلیلش چیست(نمیپرسم  [اگر بپرسم چرا من؟ باید بپرسم چرا من نه؟ و بعد برای هیچکدام پاسخی ندارم]). میل من به مرگ یا میل مرگ به من؟ میل به  سبکی بار هستی یا سنگینی بار هستی؟ میل به سایه یا جسم؟

میشود خودم را دیکنزی نقد کنم؟ احتمالا آدم خوب فهمیده ای هستم که اتفاقات سازنده ای را تجربه میکنم که بهتر است نکنم. یا نقد هایدگری؟ من احتمالا آدم ناخلف نفهمی هستم که کله ام خراب است که غلط میکنم.

اگر قرار است یک روز به زندگی ابدی برسیم؛ پس، از تکرار زنده بودن خسته نمیشویم و اگر مرگی باشد که پایان تمام جنبه ها و شکل های امروز و فردای زندگیمان باشد، آن مرگ فهمیدنی ست؟ اگر بفهمیمش؛ پس، مرگ نبوده و اگر نفهمیم چه فایده؟ فایده و بی فایده بودن مفهومی دارد وقتی کالبدمان دست از سرمان بردارد؟

طولانیه، وقت نذاشتم واسه ویرایشش که جمله‌هاش جمله‌های روزمره‌ی خودم بدون سانسور باشه، واسه همین خوندنش هم توصیه نمیشه(من زیاد چرت میگم)، ولی اگر جای شما بودم با خوندن جمله‌ی اول تا انتها میخوندمش.

هِی میریم میریم تا به یه جایی برسیم که اسمش قله ست و بعد بیایم پایین که یه اتفاقی بیفته. محاله که اون اتفاقِ معرکه نیفته. اونجا نمیرم ورزش کنم یا شاد بشم یا طبیعت رو ببینم یا هرچی. میرم دنبال پیدا کردن خودم. واسه‌م جذابیت داره اون ورزش و شادی و طبیعت؛ ولی، اصل نیست و یه ابزاره. همونجور که لیز خوردناش و زمین خوردناش و زخمی شدناش و خستگیاش ابزاره. همونجور که کیسه آبی که شیلنگش از پشت میاد ابزاره، پوتین ابزاره، طناب و قطب نما و جی‌پی‌اس ابزاره.

به نظرم کویر و کوه و کتاب تنها موجودات زمینن که به آدم درس زندگی میدن. چرا فقط این سه تا؟ چون در دسترس ترین هایی هستن که اکثرا دیده نمیشن. اونایی رو هم که میبینیم خیلی هاش از سر عادت، اجبار، رقابت، بازی و مسخره بازیه. در مورد کویر بارها نوشتم و بارها هم خواهم نوشت. در مورد کوه همینطور و کتاب. شما بگو علت پر فروش بودن کتابای جوجو مویز چیه؟ به نظرم اصلا ارزش خوندن ندارن. قابل مقایسه ست جنگ و صلح یا آناکارنینا یا همین قلعه حیوانات و بارهستی یا اصلا همین اتحادیه ی ابلهان و تبصره بیست و دو با این کتابای مزخرفِ پرفروشِ مضحک؟

اولین باری که داشتم یه کوه نیمه سنگین رو صعود میکردم فهمیدم هدف کوه پیمایی یا کوهنوردی واسه خودم چی میتونه باشه. چجوری؟ نیمه ی راه رسیده بودیم به جایی که صخره نوردی بود. این اولین باری بود که میخواستم به صورت جدی دست به سنگ بشم و در واقع جونم در خطر بود. از اون بالا دریاچه رو میدیدم و محیط تفریحی اطرافش. یقینا یه سری آدم اونجا صبحانه میخورن یا مثلا بازی میکنن یا تخمه میخورن و یا بساط ناهارشون رو فراهم میکنن یا هرچی، به هرحال داشتن فعالیت مفرح میکردن تو اون سبزه زار و دریاچه در کمال آرامش.  به این فکر میکردم که اون راننده ی میدل‌باسی که تا اینجا باهاش اومدیم، الان اونجا تو ماشین گرفته تخت خوابیده و چقدر خوابم میاد. لعنت فرستادم به خودم که آخه بیکار بودی پا شدی اومدی؟ راه برگشتم نداری بچه.

به هرحال دست به سنگ شدم. و اتفاقا به خاطر فرم و قدرت بدنیم و تجربه ی کم؛ ولی، موثری که داشتم جوری بالا رفتم که سرپرست گروه که از کوهنوردای به نام هم بود، گفت آخر صف گروه و کنار ته قدم راه بیام. ته قدم همیشه سخت ترین جای کاره و سر قدم ساده ترین. اصلا از همین تاریخ ته قدم بودن عجین شد با من. مظفر همین جا متولد شد. مظفر همین جا سخت شد. مظفر همین جا خفه شد و آروم شد. مظفر همین جا مظفر شد. 

چی میگم؟ وسطش  دارم با خودم حال میکنم چرا؟ داشتم میگفتم. وقتی رسیدم به قله، یه محیط بسیار وسیعی رو دیدم که فقط میشه باگوگل مپ اینجوری دید، اونم به صورت زنده و چند بعدی. چندتا شهر، چندتا دشت، چندتا بیابون، چندتا روستا، رودخونه، دریاچه، سد و جاده. البرز در مقابل زاگرس هیچوقت حرفی برای گفتن نداره. ابزار واقعا حیاتیه تا وقتی که روح تو کالبد باشه.

پایین اومدم. کنار یه چشمه  با آب خنک، جایی که مثل کنار دریاچه، مزاحم های عافیت طلب نداشت؛ جایی که آب شور و تلخ و بدرنگ دریا بدمستی نمیکرد و در عین توان کم با موج‌هاش عربده‌جویی نمیکرد و شاخ‌و‌شونه های بی‌خودی نمیکشید و چشم غره های الکی واسه اهل ساحل ترسو نمیرفت و در یک کلام محمدرضا پهلوی بازی درنمیاورد؛ جایی که صدای موتورِ ماشین‌ها تمدن انسان‌ها رو به رخ نمیکشید، جایی که طبیعت بود و سنجاقک و پروانه‌ی سفید و زنبورعسل و آب شیرینِ زلالِ خنک از دل کوه و انسان هایی که محترم بودن؛ جایی که باز میگفت ابزار واقعا حیاتیه تا وقتی که روح تو کالبد باشه. همین جا، بین همه ی این خوبی ها یادم اومد که نیمه ی راه چه نا امیدی احمقانه ای سراغم اومده بود.

بعدتر فهمیدم که اتفاقا اون ناامیدی احمقانه نبوده. یک نیاز حیاتی بوده. نا امیدی شروع امید و فتح بوده. احتمالا اگر اونجا، وسط راه، نا امید و خسته نمیشدم لذت صعود رو درک نمیکردم. اگر نمیفهمیدم این مسیر واقعا سخته و از پسش بر اومدن، من رو از نُرم خودم، از سطح خودم، جدا میکنه و بالاتر میبره، وقتی کنار اون چشمه ی خوش نما میرسیدم، به اون اندازه گوارا نبود واسه م. اگر اینارو نمیفهمیدم هیچوقت جرات جدا شدن از خودم رو نداشتم. هیچوقت جرات عاشق شدن رو نداشتم. هیچوقت از سطح معمولی خودم بالاتر نمیومدم. اگر همون اول قبل شروع به سختی مسیر و برف قله نگاه میکردم و ناامید میشدم، پایین پیش راننده چرت میزدم  و از یه آسایش مجازی و بی ثمر، یه لذت زود گذر و معمولی نصیبم میشد. من نیاز داشتم که دل به درختچه ی وسط کویر بزنم و برم بالا و وسط راه ته دلم خالی بشه و ناامید و خسته بشم و ادامه بدم و بعد به رستگاری برسم. رستگاری ای که تو شاوشنک نصیب اندی دوفرین شد.

من مامور نیستم که بیام وظیفه مو رو زمین به زور یا بی زور به اتمام برسونم و برم. این کارو حیوانات هم خوب بلدن. خودش اینجا میگه:«انّا عَرضنا الامانة  علی السَّماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفَقنَ منها و حَملهَا الاِنسان... ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما از تحملش سرباز زدند و از آن ترسیدند؛ اما، انسان آن را حمل کرد...» همون کوهی که درس زندگی میده، نماد استواری و سربلندیه، ترسیده از قبول باری که رو دوش منه. آسمون با این عظمت و خونسردیش ترسیده و «من» از بس کله خر بودم نترسیدم. من ذاتا نترسم و به همین علت هم خدا حال کرده باهام و عاشقم شده. چرا پس حافظ وار سرمو بالا نگیرم و نگم: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد/ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک.

نترسم که بمونم پایین. به ترسم دامن نزنم که وسط راه برگردم پایین. خودمو جا نذارم اون بالا. بیام پایین. اومدم که پایین واسه صعود بعدی توشه برداشته باشم. این روند سینوسی زندگیه. این خود خود زندگیه. صدبار مردن و زنده شدن.


احسان حائری - کوه (خوبه که گوشش بدی همپای من، ای یار نستوه)

میگن آدم سیاسی بود. مشکل اصلیش با سرمایه داری بود. با هرزه‌گویی هم مشکل داشت. ضربه هم زیاد میخورد واسه خاطر آدما. مهم نبود واسه ش. در بند آدما؛ ولی، نبود. کالبد و وجه مردم و خودش واسه ش اهمیتی نداشت و به خاطرشون ناراحت یا خوشحال نمیشد. جذابیتی نداشت. این ویژگیش اطرافیانش رو اذیت میکرد؛ چون، ناگزیر شبیهشون نبود. یه جیپ داشت و اغلب اوقات تنها بود. دیوانه ی رانندگی هم بود. گاهی اگه دنبالش میگشتی پیداش نمیکردی و یه موقعی که نمیخواستی باشه، همیشه بود. کسی نفهمید واقعا بودنش خوبه یا نبودنش یا جفتش بده یا جفتش یکیه؟ تکیه میداد به ماشینش، اون افق دور صحرا رو تا قله ی کوه، به تماشا مینشست. فاتح، غالب، عاشق، ثابت، بی‌تاب.

سیگار تو دستش بدمستی نمیکرد؛ چون، با هرزه‌گویی هم مشکل داشت.

چون با هرزه گویی مشکل داشت، فرمون ماشین تو دستش موم بود نه عسل.

فرمانده‌ت منم. اینطوری یکّه و قَدَر مقابل اونایی که میخوان ازت بالا برن، واسا !

تحقیرآمیزترین اتفاق عالم برای یک مرد، ندیدن لب خند اویی ست که دوستش دارد. هیچ اتفاق دیگری نمیتواند کوه بودنش را اندکی از او بگیرد. گاهی ساکت و منتظر، گاهی پر از هیجان و امید، گاهی خسته و معترض، گاهی تنها و دل تنگ. دردت را به جان میخرد، جانش را به دستت میسپارد برای لب خندت. امتحانش بی هزینه ترین اتفاق دنیاست. بی هزینه ترین.

غرق میشوم در فنجان سفید قهوه ی ترکی که از تلخی به چه میماند. صدای خنده ها آزار میدهد. صدای پاپ بیشتر. کافه را با موسیقی لایت پر میکنند نه با صدای پاپ خوان های بی هنر فارسی. سیگار. لعنتی ها نمیدانند سیگار برای بچه ها نیست. حال میکنند وقتی لوله ای بین انگشتانشان دود میکند. بدترین آدم ها هم نباید دود کثیف ریه های آشغال شما را تحمل کنند. بارانی ست. لخ لخ، کمتر از نیمی از خودم را میکشانم تا جایی که نمیدانم. نمیدانم. پر از نمیدانم ها. تنم پر از زخم های ریزی ست که حرارتم را بالا میبرند. تب میکنم. وسط سرمای بهاری میپزم و یخ زده ام. سرمازده ام. سرمازدگی به چه میماند؟ به قطع شدن پا. به چه میمانم؟ به کوهی که رویای کودکی هایم را ساخته. روزگاری او هم به مانند من پر از آبی ها و نارنجی ها و سفیدی ها و سبزی ها بود. امروز جز تنه ای خشک؛ اما، استوار چیزی نیست. چیزی هست؟ جز تنه ای موهوم و اسطوره ای.

قبلا همین جا نوشته بودم چطور شد که به سمت رالی کشیده شدم. با همه ی پست هایی که حذف شدند، حذف شده. آن پست چند پاراگرافی را در چند جمله خلاصه میکنم. در رانندگی، آدم به شدت کله خراب و حق مردم زیر پا بگذاری بودم. حواسش نبود، با تلفن حرف میزد، که با پرایدش زده بودم دنده پنج و جیغ ماشین درآمده بود. این کله خرابی را هم خودم نفهمیدم، شجاعتش میدانستم، مربی آموزشگاه فهمید و زود جلوی حماقتم را گرفت. قبل از اینکه راننده شوم با جمله ی «نشون به اون نشون که اون روز تایر پارس ترکید» وارد دوره ی آموزش رالی شدم. صبح ها یواشکی از خانه بیرون میزدم و میرفتم سر کلاس.

یکی از آدم های حاضر، رو کرد به من و گفت:« پسر، این مربیه که انتخاب کردی دیوانه ست، قشنگ روانیه، یه بلایی سرت میاره که از زندگی پشیمون بشی. تا شروع نکردی عوضش کن». نمیشد که عوضش کنم. حالش را نداشتم برگردم. اصلا میخواستم طعم پیشمانی از زندگی را در هیجده سالگی بچشم. 

روز اول، مربی که مردی با ریش مشکی بلند بود نگاهی کرد و یادش آمد من همانم که نشان به آن نشانی آمدم و خواستم ثبت نام کنم. بدون مقدمه گفت:« اینجا اگه دست و پا ازت قطع شد، بیمه ای. برگ بیمه ت رو هم که گرفتی. حواست باشه گمش نکنی.» قصد داشتم که پا به فرار بگذارم؟ بله، قصدش را داشتم؛ اما، حالش را نداشتم. 

روز چهارم گفت:« اگه یه بار ترمز بریدی...» جای نقطه چین توضیح داد که چه کنم. یک ربع توضیح میداد و چند راه گفت. اعتراض کردم: عجب داستانیه! مگه میشه این یه ربع بیست دِیقه توضیح شفاهی رو تو چند ثانیه یا صدم ثانیه اجرا کرد؟ کی یادش میاد اون موقع بین مرگ و زندگی اصلا؟ خیلی بی تفاوت گفت:« به هر حال اگر یادت نیاد یا کنترل نکنی خودتو یا کمی اشتباه کنی، میمیری.»  واژه ی «به هرحال» را یاد گرفتم. بی تفاوتی را هم. هنوز هم استفاده اش میکنم. زیاد هم استفاده اش میکنم. هم به هر حال را هم بی تفاوتی را.

بعد کمی ترمز بریدن را تمرین کردیم.

یکی دو جلسه بعدتر، بعد از یک ربع، پیاده شد. گفت این بار را باید خودت و فقط خودت بروی. زمان گرفت و رفتم. چند جلسه بعد تر باز پیاده شد و گفت:« برو! حواست رو خوب خوب جمع کن! جلسه اول چی گفتم؟ بیمه ای. این چیزایی که یادت دادم رو یادت نباشه، بیمه دیگه به درد خودت نمیخوره». 

سرعتم که به صد و بیست رسید، هرچه ترمز را فشار دادم، عقربه پایین نیامد. تا تَه فشارش دادم... بیمه لازم شدم؟ نه. بیمه لازم شدم، ولی، برای خودم فایده ای نداشت؟ طبیعتا نه. 

نا خودآگاه یا ابوالفضل گفتم و فرمان را دو دستی چسبیدم و بیشتر از قبل به جاده خیره شدم. چند بار ترمز را تا تهِ ته فشار دادم. دست راستم را روی ترمز دستی گذاشتم و چند میلیمتر بالا آوردمش. چرخ های عقب سرعت چرخ های جلو را میگرفتند. یک دنده پایین آمدم. صدای موتور گوشم را آزار میداد. ترمز دستی را کمی بالاتر کشیدم و نگاهم به تایر های کنار جاده افتاد که چند متر جلوتر بودند. سمتشان رفتم و آنقدری نزدیک شدم که بدنه ی سمت راست و تایرهای ماشین با آن تایرهای سرخ و زرد کنار جاده اصطکاک پیدا کنند. دنده را شیفت کردم پایین تر و کنترلم خیلی زیادتر شد. سرعت نزدیک هشتاد و پنج بود. با ترمز دستی و پایین آوردن دنده ها قبل از رسیدن به پیچ خطرناکی که برنامه ام این بود که یک راست بروم بخورم به تایرهای کنار پیچ، سرعت آنقدر پایین آمد که توانستم کنترل کنم و با چرخاندن فرمان و بالا کشیدن ترمز دستی، ماشین را متوقف کنم.

خیس عرق، سرم را روی فرمان گذاشتم. قلبم حصار دورش را کم کم داشت میشکست، دست چپم میلرزید. از صندلی عقب صدایی شنیدم که فقط گفت: « عالی بود. الان بچه ها میان سوارت میکنن، میارنت. ماشین رو حرکت نده و پیاده شو.» 

اتفاق، برنامه ریزی شده بود. آنقدر که بی سیم را گذاشته بود صندلی عقب و رفته بود.

شب در رختخواب، فرصت فکر کردن به آنچه گذشت را پیدا کردم. تصویری از خانواده ام. پدر و مادر و برادرم. تصویری از کودکی هایم. تصویری از همان کوهِ با قله ی برفی، از شبدرهای پشت مدرسه، از گنبد مسجد، از همت، از آوینی، از صدای پای آب، از رویای پرواز با پلاستیک فریزر، از آبی آسمان. تصویری از لب خند.

همه روشن، جز تصویر لب خند. لب خندی محو. لب خندی که ندیده بودمش.  

در عرض چند ثانیه.  

لب خند ، لب خند بود. دلم برایش تنگ است. دلم همیشه برای لب خند تنگ است. 

باران میبارد. درست مثل اولین باری که ناخودآگاه به بودنم کنارت و بودنت کنارم فکر میکردم. طعم زندگی به شیرینی قطره های باران بود بر زبانم. آن بالا، آزاد، رها و دشتی وسیعِ وسیعِ وسیع. هزاران رویا در سر. و چه آرزوهای شکوهمندی برای خودم داشتم. یک عالم ترانه های سرمستی و شادانه که منتظر سرودن بودند، منتظر من بودند.

و چه بسیار درد و جراحت هایی که چشمان خیره به آن دشت وسیع نمیدیدشان.

باران میبارد درست مثل آن شبی که ماه آبی را برای چشمانم خواستی.

زندگی، زندگی نمیشود تا وقتی که تو مثل بهار سال قبل، جانت آرام نگیرد.

فرمان ماشین را با دست راست گرفته بودم. آرنج دست چپم روی در بود و مشت چپم به شقیقه ام چسبیده بود. با سرعتی ثابت خیابان را گذراندم، میدان را هم. جاده ای پرشیب و سنگلاخ را هم و بعد به این نقطه رسیدم. نقطه ای متروک با آتش هایی خاموش. متروک برایم یعنی تاریخ. تاریخ برایم یعنی غربت. غربت برایم یعنی کویر. کویر برایم یعنی آرامش. آرامش برایم یعنی استواری. استواری برایم یعنی کوه. کوه برایم یعنی غروب. غروب برایم یعنی سکوت. سکوت برایم یعنی شروع. شروع برایم یعنی زندگی. زندگی برایم یعنی عشق و عشق برایم یعنی «تو». تویی که کنارم هستی و  اما... نیستی. تویی که هرجا میروم هستی و اینجا... نیستی. 

مدت ها میگذرد. بعد از آن، بارها غروبش را شاهد بودم. از همین جا، از همین فاصله، از همین مخفیگاهی که پناه بی تابی های من، تناقض های من، بی نظمی های من شده. همین جا که تیری در دو چشمم فرو میکرد که: «تو کدامی؟» من کدامم؟ کدام نیستم؟ وحشتی که هیاهو کنان، رقص کنان به سمتم می آمد و زمزمه میکرد:« در تو بیگانه هایی زندگی میکنند». شد جایی که ماشین  را کناری با شیشه ی باز پارک کنم. مارلبرو یا وینستونی را چون سمی کشنده بین انگشتانم بگیرم. صدای ناظری را از پلیر ماشین بشنوم. سرخوش، غمناک، مجروح، خوشحال، مغرور، پاک، شرمنده، بی پرده به تو بیندیشم.

این منم. 

که آرام جانش تو، یاد تو و بوی توست منم.

ناظری دم بگیرد:
پرنده طعمه گرفتن ز قله های بلند، پرنده بال کشیدن بر آب های زلال، پرنده راوی چشم های بارانی، پرنده راوی چشم های بارانی

و بعد از غروب، در تاریکی شوم و مشکوک، بی آنکه سر از پا بشناسم به سوی بویت بدوم.

خانه‌ات کجاست؟