هَشت حَرفی

انسان ها هرچه بیشتر فکر میکنند متمدن شده اند، بیشتر حماقت میکنند. همین بارزانی و حزب احمقش در عراق مشت نمونه ی خروارند. از پس کوچکترین تحلیل های سیاسی هم بر نمی آیند که اگر واقف بودند فریاد جدایی و استقلال نمیزدند. استقلال متکی به اسرائیل. دموکراسی ای که همگی کرد باشند و بقیه از اقلیمشان اخراج شوند! این ها حتی نمیفهمند که وضعیت حال حاضر عراق بهترین موقع برای باز پس گیری حقوقی ست که تضییع شده. بهترین فرصت است تا نفوذشان را در دستگاه بالا ببرند نه اینکه یک همه پرسی تشریفاتی غیرقابل استناد، هرچند اگر فرضا تقلبی هم در کار نباشد، برگزار کنند. کدام حکومت است که برای ادامه اش همه پرسی آری و نه بگذارد و برگه های مخالف را هم حساب کند؟

انسان ها امروز همگی از هدف حرف میزنند و نهایتا همه به هیچ میروند. هیچکدام از تمام تمامش راضی نیستند و آخرش دیگر مجبور میشوند یک جوری خودشان را راضی کنند و با شرایط سازگار شوند. این محیط است که مجبورشان میکند احساس رضایت داشته باشند نه آن چیزی که واقعا هست. اصلا من به همین خاطر از فضای فاسد و سمی ای به نام اینستاگرام خودم را بیرون کشیدم. آنجا، جای آدم های کلاسیک نیست. بازهم توضیح میدهم بعدا.

خاکی میشه بال کبوتر.

هرچقدر جلوتر میرم، مسافت هایی که قبلا واسه م قد مسافت ماه تا زمین بودن، کوتاه تر میشن؛ مثلا، به اندازه ی فاصله ی بند انگشت اول از بند انگشت سوم. زمان واسه م زودتر میگذره. کمتر خسته میشم. بیشتر ساکت میشم. اخمام تو هم میره. نمیخندم. دیدم منفی تر میشه. پوستم کلفت تر میشه. کمتر عصبانی میشم. بیشتر سیگار میکشم. با آدمای بیشتری آشنا میشم و اگر بهره ای واسه م نداشته باشن سریع مترصد این میشم که از بین ببرمشون. هرچقدر جلوتر میرم آدم بدتری میشم که به خاطر بدتر شدنشه که بعضی کاراش شاید درسته.  

همین امروز. نفهمیدم چی شد که دویست کیلومتر رفتم و برگشتم. مبدا، گاز رو تخته کردم و باز همون جایی که مبدا بود واسادم. یه سره فقط گاز دادم. یکی دوبارم معکوس کشیدم چون تو سربالایی صدای موتور نمیومد و دورش افت کرده بود. اگه اینجوری نمیشد همون معکوسم بیخیال میشدم و فقط گاز میدادم. واقعا زده بود به سرم.  وقتی میزنه به سرم، رانندگی آرومم میکنه. خصوصا اگه چندتا بوقم واسه کسایی که یهو میپیچن جلوم بزنم و مثل یه گراز وحشی نگاشون کنم و منتظر باشم کنشی داشته باشن که مطابق میل من نباشه تا واکنشی صد پله بدتر داشته باشم. امروز یه پسرک دوتا شربت تو لیوان یه بار مصرف از اونور خیابون نذری گفته بود و یهو پرید وسط خیابون و تا دید ماشین میاد یه قدم رفت عقب. خب راننده ی ماشینه من بودم. ترمز گرفتم که تونست بره عقب وگرنه لِه شده بود. بوق نزدم، فقط وقتی رسیدم بهش به همون سبک گراز وحشی یه غرشی کردم که شربتی که تا نزدیک لبش برده بود افتاد زمین از دستش. حالا اگه شلوغ نباشه و کسی نباشه بپیچه جلوم؟ رانندگی رو بیخیال میشم. از خودم گرفته تا تمام آدمای کره ی زمین رو میشینم نقد میکنم. اونم نقدهای کاملا غیرمنصفانه که نقد نیستن در واقع. اگه چند روز بعد بهم بگن تو این حرف رو زدی میگم نه کِی؟ کجا؟ خلاصه که آدم زبون نفهمی میشم. نهایتا ولی اعتقاد واقعیم با اون نقد غیرمنصفانه چندان تفاوتی هم نداره، فقط اون موقع جسور تر شدم و نگاه چپم رو به خوبی به نمایش گذاشتم. اصلا راضیم از خودم که یهو میزنم کاسه کوزه رو میریزم بهم و قیمه ها رو میریزم تو ماستا. اگه این جسارتای یهوییم نبود همون سال نودویک حقمون رو خورده بودن و یه آبم روش. هیچکس مثل من نمیتونست خاک اونجارو به توبره بکشه.

ببین خیلی سعی کردم الان در مورد یه چیزی بنویسم که راحت بشم. انگار یه گولاخ با یه زنجیر طلا به گردن و یه خالکوبی بزرگ رو بازو، تو یه کوچه‌ی تاریک پله‌ای وسط استانبول خفتم کرده، آره استانبول! وگرنه تو این مملکت کسی بخواد من رو خفت کنه اول و آخرش خودشه که خفت شده. میگی نه؟ آدرس میدم بری دادسرا، شیش نفر رو ببینی خب. آفتاب، دلیل آفتاب. بری یعنی؟ آخه... میگم که... نه نرو! هرکسی لیاقت اینکه تو ببینیش رو نداره. اعتماد داری بهم مگه نه؟ راست میگم خب... حالا اصلا همون استانبولشم نمیتونه. هیچ جا هیچکس نمیتونه خفتم کنه و دربره. 

از عشق بنویسم؟ حرف دارم، زیادم دارم؛ ولی، میذارم پنجاه سالم که شد، همه‌ش رو یه کتاب میکنم اسمشم جای «پیامبر و دیوانه» میذارم «پیرهنِ بهشتی». الان که بنویسم محققا خرابش میکنم. اندازه‌ی به زبون آوردن نیستم. همونقد که اندازه‌ی دیدن چشمات نیستم. چشمات که میگم یعنی اولین منطقه‌ی جغرافیایی که چشمم بهش میفته و میفته پایین باز. اینطوری میشه حساب کرد که جرات حرف زدن در مورد آبشار موهات رو هم به این راحتیا ندارم؛ ولی، بچه پرروئَم به هرحال. قاعده هارو من نمیذارم که... قاعده‌ها قاعده‌های عاشقِ عاشقت شدنن. عاشق عاشقی شدن و دیوانه‌ی دیوانگی شدن. آره، آره... اگه پنجاه سالگی هم نشد هیچی. وقتی درسمو با نمره ی بیست پاس کردم، اونوقت مینویسم. شاید اصلا هفتاد سالم شده بود، شایدم نه اصلا چهل ساله بودم یا شاید سی ساله. طول میکشه تا اول خودم خرما نخورم و بعد به بچه بگم خرمای زیاد نخوره چون واسش بده.

بوی شیرینی تازه میاد. ببین عصرا تو اتاق من، بوی شیرینی تازه میاد؛ چون، شیرینی‌پزیِ قنادی، جلوی پنجره‌ی اتاقمه و قناد همونیه که اسم یکی از نوه‌هاش محمدجواده و شبای تابستون اسم-فامیل بازی میکردن و درباره‌ش قبلا نوشتم. بوی اسپند میاد چون عطاریِ چسبیده به دیوار اتاقم، عادت داره عصرایی که خوشحاله اسپند دود کنه.  عطار بیشتر وقتا خصوصا از اواخر بهمن‌ماه تا اوایل تیرماه خیلی خوشحاله و چقدر خوبه که من وسط خرداد به دنیا اومدم و تو اول اسفند. بوی نون تازه میاد چون یه نونوایی سنگکی و دو تا تافتون نزدیک اینجاس. بوی کباب هم سر ظهر میومد. میدونی که من حاضرم یه شبه پنجاه تا سیخ کوبیده بخورم؟ برو تا تهش دیگه. نون میمالم به در و دیوار اتاق و میخورم اصلا. تو اتاقم بوی عود و سیگار هم زیاد حس میشه. سیگار خیلی کمتر و عود خیلی بیشتر. فکر میکنم نود و نه درصد آدما بوی هیچ عودی رو دوست ندارن و سر درد میگیرن؛ اما بابای من دوست داشت و من خب یه لعنتی بابایی بودم و دوست داشتم. خیلی خوبه که تو هم عود دوست داری و خیلی بیشتر از من حتی دوست داری. این خودش معجزه‌ست باور کن! خوشحال باش، باشه؟ 

اونوقت همه‌ی اینا به کنار، یه بو غالبه. نه، نه، یه عطره که غالبه. قبلا اصلا نبودا! طبیعیه که نبوده باشه. یه روز یکی گفت من دارم یه راهی رو میرم و تو همرامی و بعد واسه اینکه نشود فاش کسی زود پاکش کرد و این عطرِِ غالب مونده اینجا و هی پر رنگ تر شده، هی جوهرش بیشتر شده، هی غلیظ‌‌ تر شده. اتحادیه‌ی بین‌المللی حفاظت از طبیعت سعی کرده با عطرا کاری بکنه که بی ضرر باشن واسه محیط زیست و با این کارش ماندگاریشون رو کم کرده. خیلی اعصاب خرد کنه که دانشمندای علوم طبیعی مغزه رو به کار نمیندازن یه فرمول  ارزون قیمتی بسازن که هم ماندگاریش خوب باشه هم مضر نباشه. بگو ببینم تو دقیقا چیکار کردی؟ خودت میدونی؟ چجوریاست که عطر تو همه‌ش میاد جمع میشه تو سر من و ماندگاریش، معنای ماندگاریه؟ چجوریاست که مضر نیست و عمر دوباره میده؟ اصلا چجوریاست که چهارباغ، عالی‌قاپو، چهل ستون، سی و سه پل، هشت بهشت، کافه رادیو، سینما سپاهان، باغ فین و پارک جوان هم عطر تو رو دارن؟ چجوریه که همه جا هست  هیچکس نمیفهمدش جز من؟ یادم بیار درباره‌ی پارک جوان واسه‌ت یه توضیح مفصل بدم. نه با نوشتن که با صدا و تصویر خودم. میبرمت اونجا و میگم من اینجا چجوری از نو آفریده شدم و یادت بیاد که تو که نقشت نقش بادی* بود چه کردی.

* بادی: [ع . بادی] (إفا بدء) 2. آفریننده (فرهنگ فارسی معین)

یه قانونی هم تو زندگی من وجود داره که میگه یا راهی رو نمیری یا رفتی سخت ترین کار ممکن رو میکنی. حالا قراره راهی رو برم دیگه، خب؟ سختم هست خداییش. قبول کن که کارم سخته واقعا. قبول کردی؟ میدونم قبول کردی. الان میگی:«بله تو همه چیزو میدونی! فقط تو میدونی!» خب میدونم قبول کردی، بگم نمیدونم؟ سخته  و اونقدر بزرگه که خیلی بیشتر از خیلی از آدما اگه شرایط الان من رو داشتن و با این موقعیت رو به رو بودن میتونستن حتی با دلیل موجه خودکشی کنن مثلا! گفتی صورت مسئله رو پاک کردن گاهی خوبه دیگه مگه نه؟ به مادرت گفته بودیش. هوم؟ فکر کردی یادم میره؟ میخوای بگم چای کیسه ای انداخته بودی تو فلاسک آبجوشی که لباس قهوه ای شیرکاکائویی تنش بود و گذاشته بودی رو میز کتابخونه که کرمی بود مثلا؟ یادش بخیر دنبال کتابخونه ای بودی که تا دیر وقت باز باشه. که گفتی:«دیدی گفتم تو دوستش داری؟» و گفتم «شما رو؟» که گفتی:«تسلیم»؟ از بعضی خاطره ها چیزی نگذشته ها؛ ولی، آدمو مچاله میکنن انگار. یادته خواهرت واسه ت کوکی آورده بود؟ یادته که ازت عکس گرفته بود وقتی درس میخوندی؟ یادته تو دل سرما با پنجره ی باز مینشستی و فرهاد گوش میدادی تو تاریکی و قهوه میخوردی؟  که داشتم از کوه میومدم خونه، تو ماشین ازت پرسیدم فردا ماه رمضونه؟ که تا آخرماه با هم زیارت عاشورا خوندیم؟ که نشسته بودی چای میخوردی با پیرهن بهشتیه َت و به داستان صوتی بهاره رهنما گوش میدادی؟ که قول سخت گرفتی ازم و گفتی یه قول سخت میدی و من نگهش داشتم واسه اینکه قول سخت پیدا کنم . به وقتش بگم؟ که اولین سال تحویل که کنار هم بودیم یه عالمه آرزوی خوب کردی؟ که تو دل کویر یک عالمه حرف زدیم؟ که اون شب من بهونه آوردم و منتظر بودم بگی تا زنگ بزنم و تو فکر میکردی من چقد بچه مثبت خجالتیم و آخرش گفتی که میخوای عشق لرزه رو بخونی و شخصیت هاش رو خوندی واسه َم؟ که عشق لرزه خوندی؟ که رفتم مشهد که نذاشتی یه لحظه به این فکر کنم که چقدر من نمیخواستم بیام اینجا؟ حالا هر لحظه دلم میخواد باز برم همون کنج دیوار بشینم که برسه اون روزی که:«می تونی با من، یه پنجشنبه شب، نشینی اینجا، دعای کمیل نخونی؟» که بازوم که سینه م بوی یاس خیس زیر بارون بگیره؟ :)

چقدر دیگه میتونم فرمول «که....؟» بدم؟ خیلی زیاد! از ریزتریناش تا بزرگ تریناش. از اول صبح، وسط ظهر، عصر، شب،  آخر شب، نصف شب، سحر، قبل اذون، بعد اذون. از  تهران بودنات، شمال بودنات. از اصفهان بودنام، کاشان بودنام، بوشهر بودنام، سیستان بودنام، شهرکرد بودنام، مشهد بودنام، شیراز بودنام. لب خند زدنات، خندیدنات، ذوق کردنات، اخم کردنات، بغض کردنات، عصبانی شدنات، صدای قبل سحرت، صدای خسته ی قبل خوابت، نفس عمیق کشیدنات، آهنگ زمزمه کردنات، آره گفتنات، بله گفتنات، اهوم گفتنات، نخیرم گفتنات... زیاده نه؟ میگما! تا فردا صبح میشینم همه رو مینویسم. شوق صدات همین دو شب پیش اصلا... :)  

سختیش شیرینه چقدر... 

چقدر راه تا همین جاش بالا پایینای شیرین داشته... :)

دو سال قبل‌تر، خطاب به دوستان نزدیکم که فعالیت سیاسی داشتند:«حمایت و رای دادن به لیست‌هایی که یک مجمع تاییدشان کرده پیشرفت سیاسی نیست. این‌ها را نبندند به نافتان و سو استفاده کنند. همان مجمع هم نمیداند چه میکند و گندش در می آید. به  اول تا آخر این لیست رای ندهید! این ها خیلی هایشان ناشناخته‌اند.»
عزیزان:«تو احساسی حرف میزنی، تو احساسی مینویسی، نگاه تو صفر و صدی ست، منطقت را از حالت ریاضی بیرون بکش، صحنه ی اجرا تفاوت فاحشی دارد با انچه مد نظر توست، راه همین است.»
(فراکسیون امید تو زرد مجلس و رای اعتمادهای مضحک)

همان سال در شهرستان:«حمایت از این آقا و فعالیت در ستادش عین حماقت است. ما صرفا خودمان را به چوب بسته‌ایم و تفنگ دولول به دست بدخواهان دادیم. این جناب، سیاسی نیست. حرف زدن را هم خوب نمیداند.»
عزیزان:«بگذاریم برود بالا، آن وقت فضای شهر بازتر خواهد شد و فعالیت ما گسترده تر. محدودیت ها برداشته خواهند شد. نفوذمان بالا میرود.»
(سوزاندن گزینه‌ی مناسب‌تر و رای نیاوردن گزینه‌ای که دوستان موافقش بودند)

همین امسال، انتخابات ریاست جمهوری:«روحانی نه سال نودودو نه الان گزینه ی ایده‌آل که هیج صفر هم نبوده و نیست، به هزار دلیل مربوط به حال و گذشته ی نه چندان دور. حداقل اگر چاره‌ی دیگری جز این نداریم، نباید اینطور همه جانبه حمایت کنیم. چهارسال آینده او هیچ نیازی به ما نخواهد داشت.» و نوشتن نامه و چت تلگرامی و صحبت تلفنی با مثلا بزرگان عرصه به منظور گرفتن جوابی قانع کننده. ورود پزشک و مهندس به عرصه ی سیاست نتیجه اش میشود همین. توان اثبات منطقی را ندارند، برچسب احساسی بودن میزنند. حداقل جرات پاسخ دادن داشتند خوب بود.
عزیزان:«نه تورم را ببین! فلان استاد را یادت هست؟ به دانشگاه بازگشته. فضای فلان چیز چقدر باز شده. صحبت تو احساسی ست. تو جوانی نمیدانی. بعد انتخابات حرف میزنیم. میبینی که چه خبره.»
(کابینه ی ناامید کننده، امنیتی و پیرتر از قبل. رد شدن از خاتمی و هاشمی. راضی شدن حزب اتحاد به "حالا یه حرکتی زده باشیم" به منظور "تحکیم دموکراسی" و ما که هنوز منتظر تحقق وعده هاییم و ناامید نیستیم.)

     آن موقع‌ها خیلی داغ‌تر و پرجنب‌وجوش‌تر از الان بودم. یک سری چیزها را ندیده بودم و درک نکرده بودم. متاسفم که امروز به این وضع افتاده‌ام و از آن نگاه با منطق ریاضی‌ام به جایی رسیده‌ام که ثابت کنم جمع اضداد ممکن است. صحنه‌ی اجرا آدم را عوض می‌کند. همین چند وقت پیش راضی شدم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم که بدتر نباشد. این ظلم بزرگی بود در حق خودم.

     اصلا از بحث خارج شدم. میگفتم که سرکلاس نشسته بودیم و من آن موقع‌ها خیلی داغ‌تر و تندتر از الان بودم. کسی که تدریس میکرد مطلبی را مطرح کرد و من با همان روحیه‌ی اعتراضی، عصبی دستم را بلند کردم، اجازه گرفتم و بلند شدم و با صدای بلند گفتم:«آقا من با شما مخالفم. حرفی که میزنید اساسا با منطقی که ادعاش رو کردید، سازگار نیست. چرا همچین اتفاقی بیفته؟» و منتظر بودم که بگوید چه خوب و آیا دلیل موجهی برای مخالفتت داری؟ و یا اینکه عصبانی بشود و مثلا بگوید بنشین سرجایت ببینم بچه پررو! اما، او آرام به چشم هایم نگاه کرد و بیخیال گفت:«طبیعیه. اختلاف نظر داریم و طبیعیه». آب سردی بود بر آتش و تندی آن موقعم و گفتم ای موسی دهانم دوختی، وز پشیمانی تو جانم سوختی، جامه را بدریدم و آهی کردم تفت، سر نهادم اندر بیابانی و رفت (لکن مولانا جوری شعر نگوید که نشود "رفت" را "رفتم" کرد). نشستم و برعکس همیشه که همه ی حضار با مشابه این اتفاق میزدند زیر خنده و مسخره بازی در می آوردند، همه ساکت شده بودند. همه غوطه ور در اختلاف نظرهایشان.

قرار بود تاریخ اسلامی درس بدهد. همان ابتدا آمد و گفت که من هرچه کردم دانشگاه اجازه نداد وارد فلان مبحث شوم؛ در نتیجه من هم با دانشگاه کاری ندارم و همان کار دلخواهم را با شما شروع میکنم. منظور از «فلان مبحث»، شبهه بود. بیست دقیقه تاریخ درس میداد و بقیه‌اش را مینشست و خیلی دقیق و حساب شده در دین شبهه می‌انداخت. شبهه‌هایی که نهایتا وقتی از کلاس بیرون میرفت، برمیگشت و میگفت:«نمازاتون رو بخونید! همه اینا جواب داره». خوب می‌دانست برجک کدام اعتقاد را زده. یا میگفت:«قرآن خوندن هر روزتون فراموش نشه! همه اینا جواب داره». منظورش از «اینا»، شبهه‌های وحشتناک و بی رحمانه‌اش بود. بی‌انصاف جواب‌ها را هم نمیداد. یک پسر بچه‌ی نوزده ساله و این همه شبهه‌ی نابود کننده؟ باید چند شبانه روز نمی‌خوابیدم تا به جواب شبهه برسم. این شب بیداری‌های این روزهای من، ره آورد همان موقع‌هاست. یادش گرفتم. تکلیفم هم با خودم روشن بود. حجت تمام شده بود که اگر شبهه برایت ماند، این «او» نبوده که نتوانسته برطرفش کند، این تو بودی که درکش را نداشتی. همین مرا دیوانه میکرد. از درون میسوزاند. 

حالا «تو» همان کار را میکنی. به جانم شبهه می اندازی. روی تک تک واژه‌هایت  و تک تک کارهایت  حساب ویژه باز میکنم. چون «تو» ، «تو»یی و «تو» از تمامش برایم مهم‌تری و اصلا به همین خاطر است که نیازی نمیبینم «تو»های این نوشته را کم کنم. از همان اول که خواستیم درباره‌ی یک مساله‌ی اجتماعی حرف بزنیم این اتفاق افتاد و بعدترش مفهوم «مرد» به کلی برایم عوض شد. میدانم که یادت هست که گفتم: «کنت و مارکس و دورکیم و وبر و ال برگر رو بیخیال، بگو ببینم نظر تو چیه؟» و این اصلا شوخی نبود. سعی کردم لحنم هم اصلا شبیه شوخی نباشد و دوبار هم تکرارش کردم. تو برای همراهی، تو برای فکر کردن، تو برای به چالش کشیدن تمام من، تو برای آزاد کردن فکرم، تو برای باز کردن تمام پنجره‌هایی که هیچوقت به تنهایی امکان ندارد حتی ببینمشان. تو برای عاشقانه‌هایی از جنس مولانا و شهریار و سهراب و ماث و فرهاد و سیاوش و یراحی.

بچه که بودم هربار که میخواستم عصرها از مدرسه به خانه برگردم، یک سگ ولگرد احمق محض تفریحِ عصرگاهی مسیری را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن دنبالم میدوید. مسیر خاکی بود و از وسط زمین‌های کشاورزی رد میشد. تا آخرین نقطه ی حوزه استحفاظیش دنبالم میکرد. پنج ماه، یک هفته در میان کارم این بود که از دستش در بروم. نوشتنش هم برایم راحت نیست. چقدر وحشتناک بود. 

تا اینکه یک روز تصمیم دیگری گرفتم. ظهر که به مدرسه میرفتم، چوب بزرگی را قبل از آن جایی که به سگ میرسیدم پنهان کردم و عصر پیدایش کردم. سنگین بود. مجبور میشدم دو دستی، سفت و محکم بگیرمش. به سگ نزدیک شدم و او هم به من و وفتی شروع  به دویدن کردن، ایستادم و جم نخوردم. از ته دل وحشت کرده بودم. کار احمقانه ای بود. نزدیک تر که شد، شروع کردم به فریاد کشیدن، از ته دل فریاد میزدم و ترسم را بیرون میریختم و کم کم ترس به خشم بدل شد. اگر کسی آن لحظه مرا میدید یقینا آتشی که از چشمانم خارج میشد را هم خوب میدید. زل زده بودم به چشمانش. چوب را محکم تکان میدادم و فریاد میکشیدم. سگ ایستاد، نگاهم کرد، دستانش را به جلو کشید و چند متر آن طرف تر نشست. باز حمله ور شدم به سمتش، سریع بلند شد و فرار کرد.

تاریخ تکرار میشود. نقش ها عوض میشوند. حالا من بزرگتر و قوی تر شده ام. دشت به بیابانی خشک تبدیل شده. بیشتر از آن موقع یکه و تنها ایستاده ام و جم نمیخورم.

و یک گله گرگ. سگ اگر تنهایی می آمد ، گرگ ها گروهی می آیند.

حالا که تمام تنم کبود است و صدایم از درد میلرزد. حالا که نمیفهمم چه میشود و چندمین بار است که سوئیچ را در آورده ام و گذاشته ام داخل جیبم. حالا که پنجره باز میشود که در باز میشود و آنقدر باز شدنش احمقانه تکرار میشود که فکر میکنم در خوابم و گرگ ها بازآمدند و اما واقعا آمدند. حالا که پشت فرمان نشسته‌ام و یک بیلبورد، تبلیغات شرکتی را به نمایش گذاشته که یک روز قرار بود شرکت ما باشد. حالا که اعتماد کردند و گفتند تو مسئولش باش. حالا که از عرش به فرش افتادم. 

تاریخ که گذشته ای دور است و هیچ. همین چند دقیقه ی پیش هم میشود صدبار دیگر به همین شکل تکرار شود و من انگار بیماری روانی ام که زمان یقه ام را گرفته و تکانم میدهد. 

جلوی در مدرسه ایستاده بودم. سرد بود، خیلی سرد. هرچقدر هم لباس پوشیده بودم افاقه نکرده بود. هر روز بساطم همین بود. بعدا که درِ مدرسه را باز می‌کردند، با سرایدار به دفتر مدیر می‌رفتم و او مرا روی بخاری می‌گذاشت تا یخم آب شود. سال‌ها از آن روزها گذشته. پانزده سال بیشتر.

برف می‌بارید. همان جا جلوی در کمی برف‌ها را با پا جابجا کردم، به گِل رسیدم. گِل خوب بود. لیز نبود و میشد خودت را رویش گرم کنی. شروع کردم به در جا زدن. این مهارت‌ها، مثل در جا زدن، روی لبه‌ی جدول راه رفتن و از کمد دیواری بالا رفتن از دو سه سالگی می آیند سراغ آدم‌ها. آدم از همین موقع جنگیدن با خودش را هم یاد می‌گیرد.

کلاغ سیاهی آن بالا روی کابل برق، قار قار میکرد و من هر روز صبح همین جا تعدادیشان را می‌دیدم. آن روز فقط همان یکی آمده بود. نمی‌دانستم اولین بار است که اینجا آمده یا از همان‌هایی ست که گروهی می آیند، روی کابل‌ها کمی استراحت می‌کنند و می‌روند. نمیدانستم او هم هر روز صبح مرا میبیند یا نه. درجا که میزدم، تماشایش میکردم و عجیب بود که چرا کلاغ‌ها با اینکه هیچ چیز نمیپوشند و برف صاف می آید مینشیند روی سرشان، سردشان نمیشود؟ به این نتیجه رسیدم که سردشان میشود و مثل من نمی‌توانند در جا بزنند و برای همین پرواز میکنند تا گرم بشوند، شما نگاه کن کلاغ های کارتون ها را! حداقل یک کلاه منگوله‌دار که به سر دارند؟ اینطور نیست؟ یا همین کلاغ کتاب داستان، حتی یک کاپشن زرد هم به تن داشت. این‌ها کلاغ‌های فقیرند که ما در شهرمان داریم. اصلا اگر فقیر نبودند در شهر ما هم نبودند. شهر ما فقیر است و مردمش فقیرند. کلاغ ها هم در شهر ما زندگی میکنند. پس کلاغ ها هم فقیرند. منطقی نیست؟

صدای ترقه آمد. از همان ترقه‌هایی که سرایدار در بوفه‌ی مدرسه می‌فروخت و پدرم سفارش کرده بود که هروقت این بزغاله آمد که ترقه بخرد ابدا یک دانه هم نده. او هم برای اینکه دلم نشکند گفته بود ‌دانه‌ای نه، بسته ای میفروشم و بسته ای هزار تومان است، داری؟ کدام بچه آن موقع هزار تومان پول داشت؟ معلوم بود که نداشتم. من هم برای اینکه عاشق ترقه بودم از آبان ماه تا اسفند ماه، ده تومان ده تومان جمع کردم تا شد هزار تا تومان و بعد با شور و شعف وصف ناپذیر خرامان به سوی بوفه شدم و خواستم بخرم که اندکی سکه‌ها و اسکناس‌هایم را که داخل یک پلاستیک فریزر ریخته بودم نگاه کرد و بعد زُل زد به تخم چشم‌هایم و گفت که ترقه تمام شده و ندارم. هر چه گفتم بسته‌اش اینجاست ، سرجای همیشگی روی قفسه، همان است که گفتی هزار تومان. آخرش هم زیر بار نرفت که آن بسته همان است که من ماه هاست برایش از ژله‌ی بعد از مدرسه می‌گذرم. دیگر هیچگاه دوستش نداشتم آن پدرجدِ پدربزرگ مدرسه را.

چه میگفتم؟ آهان صدای ترقه آمد و بعدش یک چیز سیاه از آن بالا پایین افتاد. ماتم برده بود و ماتم مرا برد. کلاغ سقوط کرده بود و هیچ تکان نمیخورد. با قدم‌های آهسته نزدیکش شدم. یک نقطه ی سیاه وسط نیم متر برف. هبوط کلاغ سیاه وسط بهشت یخی برف ها. آرام، در خوابی هزار ساله. انگار که هیچوقت قار قار نکرده بود و از ازل آنجا خوابیده بود. کابل؟ کابل، همان بالا بی‌تفاوت از مرگی که مسببش بود با موج جریان داخلش همراهی می‌کرد، مبادا عقب بیفتد و عوضش کنند.

شاید هم کابل دوست کلاغ بود. شاید کلاغ گفته بود:«ببین برادر! من دیگه توانشو ندارم. جرقه رو بزن کوپ کنیم بره، تموم شه این لاکردار.» شاید همان کابل، طناب اعدام کلاغ بود و بقیه ی کلاغ‌ها برای تماشای اعدام هم نوعشان نیامده بودند. شاید یک جنایت بود و دست پرنده‌ای یا پرنده‌هایی جانی در کار بود و کلاغ حالا طعمه‌ی جدید قتل‌های زنجیره‌ایشان بود. شاید هم دوستانش که نبودند خیانت کرده بودند یا یادشان رفته بود بگویند، فردا ما نمی‌آییم، ته دلمان خوش بین نیست به فردا و آن کابل. شاید پنیرش را سر صبح با مواد مخدر روباه تاخت زده بود و فوقع ماوقع شد. شاید هم همه چیز یک اتفاق بود و در اعلامیه ی کلاغ نوشتند:


از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن/ کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان‌
مرگ نابهنگام کلاغ سیاه زحمت‌کش جوان، فرزند وطن هشت‌حرفی، که صبح داشت خستگی شب کاری دیشبش را روی کابل برق در میکرد را به اطلاع میرسانیم.
«عاش سعیدا و مات سعیدا» به هر حال.