هَشت حَرفی

بحث داغ شده بود. قدم میزدیم. سیگار روشن کردم و گفتم تا تو توضیحت را بدهی من یک نخ سیگار میکشم. دیوانه‌ام کردی. هرچه میگویم باز حرف خودت را میزنی. یا من از رساندن منظورم عاجزم یا تو واقعا منظورم را نمی‌فهمی یا با پیش‌زمینه‌ای آمده‌ای بحث کنی که اصلا مربوط به من نیست. گفت همه‌اش مربوط به توست. گفتم باشه. بحث طول کشید و آخرش به جایی نرسیدیم. او زیاد نظرش عوض میشود و من خط مشی مشخصی دارم که به این راحتی‌ها سوگیری‌های اصلیم عوض نمیشوند. من حرف‌هایم را بارها تکرار میکنم. سال‌هاست که بارها بازگو میکنم.

بدم می‌آید. از آدم‌هایی که حرف‌هایم را فراموش میکنند بدم می‌آید. حقیقتش این است که برای این که چیزی برای ارائه داشته باشم صفحه‌ها و ساعت‌ها کتاب و مجله‌های تخصصی خوانده‌ام، پای سخنرانی‌ها نشسته‌ام و در کلاس‌ها و کارگاه‌های زیاد شرکت کرده‌ام. حالا که یک چیزی میگویم و بعد از مدتی از طرف میپرسم که به یاد داری فلان چیز را گفتم و او انگار که اصلا تا به حال در عمرش مرا ندیده و صدایم را نشنیده مثل ماهی‌ای که از تنگ به آدم زل میزند نگاهم میکند، اعصابم را میتواند به هم بریزد. چه کسی میداند چقدر از تکنیک‌های کنترلی استفاده میکنم تا دهانم را باز نکنم و بگویم تو هیچوقت اندازه‌ی صحبت با من نبودی.

بعد به این فکر میکنم که خب یقینا من آدمی نیستم که کسی بخواهد حرف‌هایش یادش بماند و بعد بگوید تو اندازه‌ی من نیستی. شاید این بتواند خوشحال کننده هم باشد. چرا که احتمالا حرف مفت هم زیاد میزنم و اگر یادشان نمانَد، می‌توانم بعدا اصلاحش کنم. آنوقت کلاه گشادی سرشان میرود. از مکار بودن هیچ ابایی ندارم.

ولی خب مغز من چرا انقدر به معنای واقی کلمه «خَر» است؟ چرا همه چیز را موبه مو یادش میماند؟ چرا میتواند سریع بازیابی کند؟ چرا خاطره‌ای که برایم تعریف کرده‌اند و خودشان یادشان نیست را باید من باز تعریف کنم تا بخندند؟

این افکار چقدر آزاردهنده‌اند؟ زیاد. برای من مهمند؟ نه! چون هَشت‌حَرفی نه هیچ وقت آدم محبوبی بوده و نه خواسته که باشد، چه برسد به اینکه حرف هایش را کسی یادش بماند. اما میتوانم، میتوانم به خودم قول بدهم روزی آدم‌های زیادی مجبور خواهند شد به اجبار واژه به واژه‌ی حرف‌هایم را حفظ کنند. آن موقع از کسی نخواهم پرسید یادت هست فلان چیز را گفتم؟

نه ناراحتم، نه خوشحالم، نه تنهام، نه شلوغم و نه هیچ چیز دیگه‌م. واقعیتش اینه که از پس خودم برمیام و حداقلش اینه که مُسکّن‌های روحم رو میشناسم و حداکثرش اینه که میتونم روی بقیه هم تاثیر خوب و بد (به انتخاب خودم) بذارم. قائل به دادن و گرفتنِ انرژی مثبت و منفی نیستم. نگاه چپ به زندگی دارم.

سکوت و حرف زدن با صدای خیلی بلند از ویژگی های همیشگیمه. از اولم دست من نبودن. 

اینکه از پس خودم برمیام دلیل نمیشه خودم رو بشناسم. نمیدونم کدوم یکی از این اندیشمندهای غربی بود که میگفت من اگر خودم رو میشناختم پا به فرار میذاشتم. حرف حساب میزنه. به نظرم این اندیشمندهای غربی بسیار بیشتر از اندیشمندهای خودمون حرف حساب میزنن. حالا ممکنه بی ربط بگن «تو غرب زده‌ای». من میگم کسی که از واژه ی غربزدگی استفاده میکنه احتمالا تعریف مشخصی واسه ش نداره. میگید نه؟ یه بار ازشون تعریف بخواید.

بی‌انصافم. من شاید آدم منصفی نیستم. قائل به این نیستم که آدم باید سعی کنه حتما خوب باشه. زیاد یا حتی در حد متوسط خوب بودن، خوب نیست. احتمالا آدم باید خوب بودن هاش رو صرف اشخاص خیلی خاص زندگیش کنه.

شانزده سالگی، دومِ ریاضیِ یک

او مردی بود که زیاد سیگار می‌کشید. جزو معدود دبیرهای دبیرستانم بود که دوستش داشتم. اتفاقا همین‌طور من تنها کسی بودم که رابطه‌ام با او به شدت جدی و خشک بود. عجیب بود؟ برای من نبود. فکر می‌کنم برای او هم نبود.

هیچکدام از بچه‌های کلاس، مباحثی را که تدریس می‌کرد دوست نداشتند.  واژه‌های علم سیاست و اقتصاد و جامعه‌شناسی را برایمان توضیح میداد و بعد خلاصه‌ای از آن ها را میگفت و جزوه می‌نوشتیم. من؟ من تکلیفم مشخص بود. واژه‌ها را قورت میدادم. آنقدر خوانده بودمشان که دفترم داشت پاره میشد. یک ماه که از سال گذشت و  با تعریف دو خطی از هر ایدئولوژی سیاسی آشنا شدم. این شروعی بود برای دیوانگی‌های امروزم. سه ماه بعدی هر وقت بیکار میشدم کتاب می‌خواندم. خیلی‌هایش را اوایل نمی‌فهمیدم. خواندم. بعد از هر خواندنم به یک کتاب جدید رسیدم. حقیقتش این است که تا امروز هنوز هم می‌خوانم و تمام نمی‌شود؛ اما، آن موقع جزوه‌ی کوچکی نوشتم. 

جزوه‌ام را پیشش بردم. گفتم: میشه اینو بخونید؟ گفت چیه؟ گفتم بخونیدش. یه جزوه‌ست که خودم نوشتم. گفت باشه و رفت. من هم رفتم. 

هفته‌ی بعد کنار در دفتر دبیرها منتظر ماندم. دفتر کلاسی زیر بغل بیرون آمد. گفتم خوندید؟ گفت خوندم. گفتم خُب خوب بود به نظرتون؟ گفت آره بد نبود. گفتم می‌خوام سرکلاس تدریسش کنم. گفت باشه. آماده‌ای؟ گفتم تمرین که نکردم. هفته‌ی بعد. گفت یا امروز یا هیچوقت. گفتم امروزم که باشه طولانیه و طول میکشه دو سه جلسه. گفت ایرادی نداره، یک هفته در میون بیا و تدریسش کن. 

استرس داشتم و نمیدانستم چه کنم. قبول کردم.

این واسه اینا: اونوقت اینایی که تو وانِ پر از کف، لَم میدن و ریلکس میکنن، یه کتاب هم به خاطر ژست جهان اولیش میگیرن دستشون و ورق میزنن، آب پرتقال هم احتمالا دم دستشون باشه. اینا به این فکر کردن که تو همین استان چهارمحال که بام ایرانه و خیلی از رودهای پر آب رو تغذیه میکنه، مردم تو روستاها از بی آبی، ماهی یه بار حمام میکنن و لباس میشورن، اونم تو بشکه‌های سیاهی که واسه درست کردن قیر هم استفاده میشه؟

این واسه خودم: تویی که میری میشینی تو کافه. ژست اندیشمند هزاره رو به خودت میگیری. کتاب با اسم دهن پر کن باز میکنی جلوت و یه لاته ماکیاتو با پترن قو سفارش میدی و یه تیکه کیک شکلاتی هم میگی بذاره کنارش و بعد پشت بندش یه شیک نسکافه هم میزنی و به اون اندیشمندیت کم کم یه حس شاعرانگی هم اضافه میشه، میدونی تو همین روستاهای اطراف کلان شهر اصفهان، کادر یه مدرسه‌ی ابتدایی با پونصدتا دانش‌آموز هر روز صبح هر نون بربری رو به چهار قسمت تقسیم میکنن و هر قسمت رو به یک دانش آموز میدن تا صرفا بتونن سر کلاس دووم بیارن و دو کلومم بینش یاد بگیرن؟

این واسه اونا: میدونید با این وضع مملکت داری، اون دنیا صدام حسین رو سفیدتره جلوی این مردم تا شما که؟

به دریا داری چی میگی زَری سووشون؟ «سویِ مٰا هَمْ بِگو اِیْ فِرِشْته، اَز پَسِ اَبْرهٰا کُْن گُذاری»! میگم راستی عجیب نیست رنگ موهات زیر نور آفتاب خرمایی میشه، بعد وقتی برف میاد مشکی میشه؟ شما خوبی چون کلا؛ اما، اصلا استدلالی نمیشه واسه ش آورد. حالا نهایتا بشه این یکی رو با یه چیزی مثل «دَر تٰابِشِ خورْشیدَشْ رَقصَمْ به چه می‌بٰایَد» توجیهش کرد، این یکیو چی میگی؟ رنگ ابروهاتو چی میگی که با موهات فرق داره؟ نمیخوای چیزی بگی خب؟  فقط من دارم حرف میزنم که آخه. آره میگه که «هَرْگِزْ آنْ نَغمه سٰازِ بِهِشتی، نیستْ کو بٰا مَنْ آیَد هَم آواز،دیدی اینٰجا هَم اِی دِلْ غَریبیمْ؟». خب میگم اگه تا الان متوجهش نمیشدم و «غَمْزه‌ی چَشْم و اَبْرو نِمی‌دانِسْتَم نِمی‌دانِسْتَم»، به این خاطر بود که هنوزم جرات ندارم بیشتر از چند لحظه چشماتو نگاه کنم. زِل زِل ه میشه وجودم. چون من «خوٰاهَمْ که شَرْحْ گویَمْ»، امّا، «می‌لَرْزَد این دِلَمْ». همین که متوجه رنگ ابروهات شدم، خودش پیشرفت بزرگی محسوب میشه. آره آره میدونم، اینجوری پیش بره مدت‌ها طول میکشه تا ذره ذره کَشفِت کنم. ممکنه نذاری دیگه یه موقعی؟ میگی چقدرم که تو مطمئنی به خودت و موندنت؟ خب «دَر اَگَرْ بَرْ مَنْ بِبَنْدی نِمیرَوَم صَبْرْ میکُنَمْ آنجٰا». ببینم رنگ ابروهاتم زیر نور خورشید عوض میشه؟ طلایی میشن مثلا. هوم؟ اینم عجیب نیست. مثل رنگ گردنبندت. ببین من از وقتی این گردنبند قلبیه رو دیدم آروم نشسته اینجا،  پیله کردم همینجا. پیله کردم پروانه بشم بچرخم دورش. چقدر گردنبند طلایی قلبی رو قشنگش کردی، نه؟

گوش میدی اصلا یا فقط حواست به دریاست؟ یه چیزی بگو خب آخه.

گُفْتی این دٰاسْتٰان کَسْ نَخوٰانَدْ
جُزْ یِکی عٰاشِقِ بی قَرٰاری

میگم:

مَنْ  هَمٰانْ عٰاشِقِ بی قَٰرارَمْ
مَنْ  هَمٰانْ عٰاشِقِ بی قَٰرارَمْ
مَنْ  هَمٰانْ عٰاشِقِ بی قَٰرارَمْ
مَنْ  هَمٰانْ عٰاشِقِ بی قَٰرارَمْ

گفتی می‌خوای بری. گفتم نرو، وقت رفتن نیست. گفتی می‌خوام برم و سختش نکن واسه‌م. گفتم ای بابا، چه وقت رفتنه؟  گفتی باید برم، اگه نرم میشم ترسو. عینکمو برداشتم و گفتم بمونی یعنی ترسیدی و بری یعنی نترسیدی؟ چجوریاست زَریِ سووشون، باز پاییزه و آبانه و چرخ گردون داره واسه ما برعکس میچرخه؟ یه بار اولش، یه بار آخرش؟ اینجوری حواست بود؟ باهاش همدست شدی که. گفتی تو برعکسش کردی. داشت خودش می‌چرخید آروم آروم. سررسید خوشبختیمون. تاریخ انقضا داره خوشبختی. گفتم داری باز سخت میگیری زَری. کجا رفتن نترسیدنه و موندن ترسیدن؟ بالا پایین داره زندگی دیگه، الان افتادیم تو سراشیبی. پست ترین جای ممکن، ته درّه، میخوای بذاری بری؟ انصافانه ست؟ مگه کنسرو ماهیه که تاریخ انقضا داره؟ تو بمون من درستش میکنم. قول. گفتی برو بابا! تو صبر نداری، بیچاره کردی منو. گفتم بیچاره‌تَرْ اَزْ عٰاشِقِ بی‌صَبْرْ کُجٰاسْتْ*؟ گفتی داری توجیه میکنی که خودتو راحت کنی. گفتم بی‌یٰارْ نَمٰاْندْ آنْکه بٰا یٰارْ بِسٰاخْتْ*. گفتی چه ربطی داره؟ گفتم بسازم، بسازی، بسازیم. گفتی من از رابطه‌ای که شروع نشده تموم شده میترسم. گفتم از اینکه به همه چیز از همونجا که جلوس فرمودی نگاه میکنی، نمیترسی؟ این ترسناک‌تره زَریِ سووشون. چون تو فکر می‌کنی تموم شده یعنی تموم شده رفته؟ مگه خاله بازیه وسطش بابات اینا بخوان برن، بیان صدات بزنن و تو زود بری بیرون از اتاق، کاپشن صورتیتو بپوشی و بری؟ بمون واسه‌ت چای بیارم که با ناپلئونی میچسبه. گفتی چای نمیخوام. گفتم بمون قهوه تُرک میارم. رها کردن و رفتن که نشد چاره. اول یکم صبر کردی و گفتی بیار و بعد پشیمون شدی. گفتی نمیخوام. گفتم من دیگه سرازیرش کردم واسه‌ت تو فنجون. گفتی پشیمون شدم. گفتم آره یخ زد دیگه، خوردن نداره. 

«وینَک مهرِ تو، نَبَرد اَفزاری ست تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کُنم (احتمالا شاملو)
حُرمت گذاری بیگانگان چه فایده، میخواهم تو ببینی چه میکنم.»

* مولا نا

همین قدر بی مقدمه برایت بگویم که فقط قهوه‌ی ترک در جذوه‌ی مسی و شرقی بودنش نیست که می‌تواند خوب باشد. با یک اسپرسوسازِ کوچک، یک فرنچ پرس، کمی شیر و قهوه و شکلات میتوانم یک کاپوچینوی دست ساز ناب برایت بسازم به وسعت تاریخ روم. آن قهوه ترک شرقی با عطر هِل و این قهوه‌ی ایتالیایی غربی با فوم خوشمزه اش میتوانند شب هایمان را بسازند. میتوانند آرامش کهکشان مشکی چشمانت را بیشتر کنند. نه؟ آنوقت مگر تمام عالَم چیزی قشنگ تر از چشمانت هم دارد که در موردش حرف بزنم؟

اگر تکنولوژی نبود باید تمام پله های پل هوایی بزرگمهر را که یک میلیون بار بالا و پایینشان کردم با پای خودم میرفتم و حتما تا الان زانوهایم بیشتر صدای جیر جیر میدادند. تا به حال روی پله برقی نشسته‌اید؟ ظهرها خلوت است. میشود نشست و آن پایین را نگاه کرد. چه تکنولوژی شیرینی ست این پله برقی. بله بله، کمترین فایده‌ی پیوند زندگی من با تکنولوژی تسلطم روی اطلاعات مغزم بود. چطور؟ امتحانات خردادماه. بعد از این امتحاناتِ زهرماریِ مسخره، دیگر قرار نبود آن کتاب های لعنتی به دردنخور را بخوانم. دیگر قرار نبود معلم ها و دبیرهای بی‌چاره(بدون چاره‌ای دیگر) و بعضا آشغالِ پرادعا را ببینم که میخواهند از من یک گوسفند سربه راه بسازند و بعد تعریف کنند که فلانی دانش آموز خوبی بود. معلم واقعی، مشاور اول دبیرستانم بود که به من فهماند فقط یک دستگاه ریکوردر و یک ماشین حساب خوب بودم و نه هیچ چیز بیشتری. من احمقی بودم که هرچه نوشته بودند را حفظ میکردم، هرچه میگفتند را گوش میدادم و هرچه میخواستند را صورت میدادم تا سربلند باشم. فکرش را که میکنم به شرمندگی امروزم نمی ارزید. داشتم میگفتم، بله، به همین جهت وقتی روی صندلی سرویس مدرسه نشسته بودم، چشمانم را میبستم، موس مجازی به دست میگرفتم، پوشه ی آن درس را شیفت دیلیت میکردم و از شرّش خلاص میشدم. حس  خوبی داشت. ذهنم سریعا آماده ی امتحان مزخرف بعدی میشد. به هرحال و به هر فلاکتی که هست، سال های سال است که این کار را میکنم. نه فقط برای درس که برای هر مسئله ای. از همین سه چهارسال پیش، در مورد آدم ها  و اتفاقات هم به کارش میبرم.  

فقط در مورد آدم ها روندش کمی فرق میکند؛ چراکه، تمام اطلاعات یک شخص در یک پوشه نیست. همینطور کسی که قصد حذفش را داری احتمالا به ویروس هم تبدیل شده باشد. از این ویروس ها که خودشان پشت سر هم کپی میشوند و اعصابت را خرد میکنند؛ مثل ویروس شورت‌کات که یک دیوانه‌ی تمام‌عیارِ احمق است و حال آدم را از محیط ویندوز به هم میزند. در این مواقع چاره‌ای جز تعویض ویندوز مغزم ندارم، چرا که اعتقادی به آنتی ویروس ها ندارم. تا آخرین مرحله ی تعویض ویندوز را با چشمان بسته دنبال میکنم و بعد به مسافرت میروم، کتاب های جامعه‌شناسی بیشتری میخوانم، قهوه‌ی ترک و ایتالیایی با شیر میخورم، رانندگی میکنم، کوه‌پیمایی میکنم، سینما میروم، سی‌و‌سه پل میروم، هشت‌بهشت میروم، کافه‌رادیو میروم، فوتبال اروپایی بیشتری را تماشا میکنم و تابستان که باشد با دوستانم بیشتر معاشرت میکنم. ویندوز خودش در طی آن مدت عوض خواهد شد.

اگر آن شخص هنوز به ویروس تبدیل نشده باشد، بازهم اطلاعاتش در یک پوشه نیست. به همین جهت نرم افزار جست‌وجوگر قویم را اجرا میکنم و به دنبال هر عکس و فیلم و آمار و تکستی میگردم که از او داشته باشم. اسم نرم افزار شخصیم «ترمیناتورِ هیجده» است. بله، وقتی مطمئن شدم که همه را یافته ام، حذفشان میکنم. این طور که باز به یک پوشه منتقلشان میکنم و بعد شیفت دیلیت. حتما با خودتان میگویید امکان ندارد که آن آدم فراموش شود.  من با احترام دو انگشتم را بالا میبرم و به سبک پیشتازان قسم یاد میکنم، اتفاق افتاده که چند روز بعد آن شخص را دیدم و اصلا نشناختمش چه برسد به اینکه بدانم چرا حذف شده.

مغز بیست و دوساله‌ی من میتواند تماما تحت فرمانم قرار گیرد، بدان شرط که خودم بخواهم. آن هنگام که بهانه می آورم و نمیگذارم کارش را بکند، آن هنگام که به این اَبَرکامپیوتر اعتماد نمیکنم، احمقانه‌ترین حالت را میگذرانم. گفتم میگذرانم؟ بله، میگذرانم. چون با همه‌ی این احوال، پیروز این کشمکشِ درونی همیشه مغزم بوده. مغز من بی حوصله است. حوصله ی فکر کردن حتی به نزدیک ترین آدم ها و شیرین ترین اتفاقات را هم ندارد، بقیه را که دیگر هیچ. مغز من زود سرگرم مهم‌ترها میشود. مغز من کولاک میکند هروقت که من بخواهم. مغز من، مغز من است و به هیچکس جز "من" قرار نیست خدمت کند و به خوبی با این مهم آشناست. مغز من مثل یک کارمند عالی‌رتبه‌ی وظیفه‌شناسی ست که در خدمت فرمانده‌ی بزرگی به نام "من" است. فرمانده‌ای با تیپ شخصیتی ENTJ که هرکه را و هر چه را بخواهد، چه بدانند و چه ندانند، تحت سلطه ی خودش قرار میدهد. مغز من مثل یک افسر بلندپایه‌ی نازی‌ست که در اتاق فکری شبیه اتاق بازجویی با همان چراغ معروف، پشت یک میز بلند که نقشه ی دنیا رویش پهن شده، ایستاده و کف دستانش را لبه ی میز گذاشته، مصمم در چشمانم نگاه میکند، خنجر اسلحه‌اش را در قلب واشنگتون فرو کرده و روی مسکو مشت میکوبد و میگوید: گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!

پله‌ها را یک به یک پایین میرفتم. عصرها شلوغ‌تر است. بعضی‌ها تنه میزنند و از کنارم رد میشوند. ما  حوصله ی پله برقی نداشته ایم. از ایستادن خسته بودم و میخواستم بروم و آن ها میدویدند که جایی بایستند. فقط میخواستم بروم، اصلا می خاستم که بروم. نه سرعتش مهم بوده و نه مقصدش و نه وسیله اش. پابرهنه یا پشت فرمان، فرقی نمیکند. اگر کتاب هایم در کتابخانه جا خوش نمیکردند و میشد با خودم همه جا ببرمشان، هیچوقت به هیچ جا بازنمیگشتم. اگر آن بُعد اجتماعی وجودم که به شدت فعال است، کمی دهانش را میبست هیچ کجا پیدایم نمیشد. اگر احساساتم خفه میشدند به هیچکس باز نمیگشتم.

ما مجبور میشویم به خاطر خیلی چیزها پا روی آرمان هایمان بگذاریم؛ چون، آرمان هایمان فقط آرمانند نه چیزی بیشتر. اغلب، آرمان‌ها احمقانه و غیر واقعی هستند که جسم و روح ما را به بند میکشند و انعطافش را به برهوتی شکننده تبدیل میکنند. ایدئولوگ بودن خدمتی ست که شریعتی به نسل ما کرد. جرات ایدئولوگ بودن را شریعتی به ما داد. ایدئولوگ بودن  با اعتقاد به بروکراسی در تعارض است؟ بروکراسی شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ "کاغذبازی" های بی انتهای سازمان‌ها. این تلقی عمومی‌ست؛ اما، «ماکس وبر» بروکراسی را تعریف کرد تا تعادلی بین سوسیالیست و سرمایه داری ایجاد کند. بروکراسی با شیوه‌ای عقلانی، قرار بود این دو خط جدا از هم را یک جایی در شرایطی متعادل و منصفانه به هم برساند. این فقط یک آرمان بود که آرمان هم ماند. اتوپیایی وجود ندارد، ناکجاآباد در حد همان ناکجاآباد بودنش است و ما از همیشه خاکستری تر شده‌ایم.

پله‌ها را یک به یک پایین میرفتم. عصرها شلوغ‌تر است. بعضی‌ها تنه میزنند و از کنارم رد میشوند. ما  حوصله ی پله برقی نداشته ایم. ما خودمان و اعتقادات و آرمان هایمان را بیش از حد جدی میگیریم. چون ما هیچ خبر از دنیای اندیشه ها نداریم. ما نیامده ایم که حتما لذت ببریم و آرام باشیم و برویم. ما آمده ایم که سراسر رنج بکشیم و بازگردیم. به کجا؟ فقط کسی میداند که رفته باشد. اویی هم که رفته نمیتواند از جهان مردگان به ما پیامی برساند. ما از برای هیچ به هیچ میپیچیم.

به دشمنتان پناه برده‌اید؟ حس عجیبی ست. میخواهم بروم. میخواهم بی دغدغه بروم. میخواهم فکر نکنم به هیچ کدام از خاطراتم. میخواهم بفهمانم که رفتن و نماندن برای من ساده‌تر از آن است که همه فکر میکنند. این‌ها همه باید بدانند که ماندن و ایستادنم زیر این همه تحقیر، به خاطر آن قسمت لعنتی وجودم است که دهانش را نمیبندد که خفه شدن را یادش نداده‌اند.

میروم. عنان این منِ ملتهب درونم را میکشم. یک آن بی آنکه بگویم میروم. آرام و بی صدا، اما ناگهانی. پیراهن سفیدم روزی گواهی خواهد داد ، که آن موقع دیگر نیستم.

همین علاقه‌ی عجیبمون به سرما، به خاطر شروع همه چیز از زمستونه یا چی؟ یادته چندماه پیش وقتی از بچگیمون میگفتیم، چقدر شبیه بودیم؟ همون موقع گفتی چقدر عجیب که انقدر کودکیمون شبیه بوده و من باز انگشتام رو تو موهام قایم کردم و تکیه دادم و نگاهت کردم. اون موقع نمیدونستم دلیلش چیه و «چه میشود مرا؟». هرچی فکر میکنم، خودِ اون موقع‌هام رو نمیفهمم. اهوم، خیلی هم نگذشته؛ اما، نمی‌فهمم. خیلی دوره انگار. اصلا همین تبدیل شدن «اوهوم» به «اهوم» واسه همون روزاست. شاید تو نگاه اول خیلی ساده بیاد. حذفِ یه واجه دیگه، نه؟ واقعا ساده ست؟ همین یه واج شروع بزرگ‌ترین تغییرات زندگیم شد.

چای لیموت میرسه؟ بح :) چه عطری!

آره، داشتم میگفتم. وقتی که به مرور فهمیدم چمه و چه میشود مرا، نگاه کردنت سخت ترین کار دنیا بود. نه که الان نباشه ها، الانم خیلی سخته. چرا سخته؟ چون «صبوری مرا کوه تحسین می کرد» و میکند. دیگه فکر کنم سختیش معلومه از همین یه جمله. طول کشید تا جرات نگاه کردن به چشمات رو داشته باشم. چشمات... چشمات... برزخ بود دل من. میخواست و نمیتونست. 

ادامه دارد این خَستو