هَشت حَرفی

مهم‌ترین چیزهایی که همراهمان بود، همان وسایل کوهنوردی بودند که در مدت دوسال جمع کردیم. حیاتی‌ترینشان البته یک کوله‌ی شصت لیتری، یک چادر دو نفره، یک دست لباس گرم، یک دست لباس تابستانه، یک جفت پوتین، یک جفت کفش راحت(مستحضر هستید که کفش راحت زمستان با تابستان تومنی صد دینار تفاوت دارد؟!)، یک کیسه خواب به همراه زیر اندازش، ادوات آشپزی و چای‌پزی(!) کوچک و کم وزن، بهداشتی جات و کمی نمک و فلفل و روغن بودند. شصت لیتر کوله را با بقیه‌ی وسایل که همگی مخصوص کوه و کمپینگ بودند پر کردیم و شدیم لاک پشت. حالا ما میتوانستیم همه جا زندگی کنیم. حتی وسط بیابان و جنگل و یا در دل آلاسکا کنار بزکوهی و نهنگ و وال و انواع گوزن و گاو میش و خرس!

قبلش البته راه و چاه ریز ریز تا درشت درشت را از یک کاربلد پرسیده بودیم. او میگفت این سبک مسافرت، یعنی کوله گردی، تازه در ایران جا می افتد و در اروپا به ته دیگش رسیده. او معتقد بود که اروپایی ها به سطحی از رفاه رسیده اند و به قدری درون گرا و تنها شده اند که دیگر دلشان نمیخواهد این چنین مسافرت کنند. به هرحال که ما نه اروپایی بودیم و نه تا به حال اصلا اروپا رفته بودیم. طبق مشاهدات، مستندات و مدللات(!) هم که سال ها از آن ساکنان بلاد کفر و  لیبرال های بی تربیت عقبیم، پس تازه ما به گُلش رسیدیم. همان قسمت برنج که زعفرانی ست و زرشک هم دارد. آن ها ته دیگشان را بلمبانند بهتر است اصلا.

از خانه‌مان تاکسی گرفتیم تا جاده و آنجا پیاده شدیم و روی مقوا با مداد، بزرگ نوشتیم: «خوانسار» و لب جاده ایستادیم و انگشت شست دستمان را به علامت «هِی یارو مارو تا یه جایی برسون!» به سمت مقصد میگرفتیم. دو راه داشتیم که ما راه طولانی‌تر را انتخاب کردیم. مقصد نهایی ما همدان بود و برای رسیدن به آن علاوه بر خوانسار باید از گلپایگان، خمین، اراک،  ملایر، جوکار و تویسرکان میگذشتیم که این همان راه طولانی‌تر بود. هر خودروی ملی‌ای که می‌ایستاد میدویدیم کنارش و یک لبخند گَل و گشاد، از سرِ مستی و دیوانگی میزدیم و میگفتیم که:«دوست عزیز ما ایران رو میگردیم.(تازه از خانه بیرون آمده بودیم آن موقع البته؛ ولی، در ادامه‌ی راه راستش را میگفتیم خب!) اگه مسیرتون میخوره مارو به این مقصدی که نوشتیم روی مقوا، ببرید. اگه تا وسط راهم ببرید خوبه اگه برسونیدمون که فوق‌العاده ست.» بعد که آن رفیقمان میپذیرفت، خاطرنشان میکردیم:«ببینید ما بدون پول مسافرت میکنیم. اگر میخواید مسافر دربست و حتی به سبک تاکسی شهری بزنید مزاحمتون نشیم و شرمنده نشیم در انتهای مسیر. آری این چنین است برادر.» اگر رفیقمان باز هم میپذیرفت که میپریدیم بالا و در راه یک عالم باهم آشنا میشدیم و او متعجب از نوع مسافرت ما از هزینه هایش میپرسید که ما (طبق گفته‌های باتجربه‌ها) تخمین ‌میزدیم باید کمتر از صد هزارتومان شود و او متعجب‌تر میشد و از ممکن نبودنش حرف میزد و اگر متاهل بود از زن و بچه داشتن مینالید و اگر مجرد بود از دانشگاه و یا بیکاری مزخرفش میگفت و اگر خانم بود تشویقمان میکرد و از پسر فلان آشنایش میگفت که فلان کار را میکند و فلان است. اینگونه ما با آدم‌های دیگر هم حتی آشنا میشدیم. انواع سبک‌های زندگی! گاهی جذاب و شاد، گاهی ملال‌آور و تکراری و گاهی درامِ کمدی، به همان اندازه مضحک و ناجوانمردانه. اگر هم رفیقمان نمیپذیرفت آرزوی شادی و دلی خوش با نگاهی که سرشار از « ای خدا بگم چیکارت کنه ، کیسای دیگه رو تو این مدت پروندی» میکردیم و میرفت رد کارش. طلبکارش که نبودیم اما علی ای حال بر حسب عادت انگشت شستمان را از حالت به "به سمت جاده" به حالت "به سمت آسمان" میگرفتیم برایش که:«آره آره برو! برو بالاخره که میرسیم بهت! آره برووو!». این نوع سواری گرفتن از ملت را خارجکی‌ها هیچ هایک(hitchhiking)، اتو استاپ، رایگان سواری یا به قول کوله‌گردهای حرفه‌ای ایران «مرامی سواری» میگویند. خوشبختانه در هیچکدام از جاده‌های ایران عزیز مرامی سواری ممنوع نیست. خوشحالم که  یادم بود، یک مجله‌ی داستان همشهری با خودم ببرم و مواقعی که سالی یک بار خودروی ملی عبور میکند، کنار جاده بنشینم و سرگرم شوم. خوشحالم که در اولین سفر انقدر دانشمندانه رفتار کرده بودم. دی:

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)

#لطفا_کامنت_بگذارید_هرچند_خصوصی_و_بگویید_بیشتر_درباره_ی_کدام_قسمت_هایش_بنویسم!


از آنجایی که دیدم اکثر دوستان علاقه‌مندند به مکالمه‌ها و مراودات بین ما و ملت راننده‌ی وسط جاده، برآن شدم که آنهایی را که یادم مانده بنویسم.

اساسا اینکه در عرض چند ثانیه با یک نفرآشنا بشوی و مرامی بنشینی روی صندلی ماشینش و بشوید همسفر چند کیلومتری یکدیگر، آن هم فارغ از سن و جنسیت و قیافه و تحصیلات و اخلاق طرف مقابل، یک امر هیجان انگیز و جذاب است. یک معامله‌ی جالب برای اهلش و ترسناک برای اغیار. او خودرویش، اعتمادش  و وقتش را در اختیارت قرار داده و تو جانت را دو دستی گذاشته‌ای کف دستش. میتواند حتی یک جور معامله‌ی آخرالزمانی بر پایه‌ی اعتماد به یکدیگر هم باشد یا شبیه‌سازی یک مذاکره‌ی بین‌المللی چندجانبه که اصل اولش اعتماد تمام و کمال طرف‌ها به هم است.

مثلا یکی از آن قابل اعتمادها، مرتضی کارمند فوق لیسانس دار یک شرکت خصولتی بود.  یک پژو پارس نوک مدادی زیر پایش بود که میگفت تنها ارثیه‌ی پدری ست و مشخص بود که از ارثیه‌ی بیشتر نداشتنش شاکی ست. او از دست پزشک‌ها هم شاکی بود. میگفت این نامردهای بی‌انصاف میروند گوسفند میسازند ولی هنوز نمیتوانند سینوزیت را درمان کنند. فرمایش حکیمانه‌اش(!) را که کاملا جدی و با عصبانیت یک بار اول اعتراضش به پزشکان و یک بار آخرش تکرار کرد عینا این بودکه:«سرما میخوریم، همزمان سینوزیتمون بازی در میاره، سنگ کلیه هم تکون خوردنش میگیره. میریم دکتر میگه واسه درمان همه‌شون مایعات زیاد بخور و خودت رو گرم نگه دار. بعدش که توان پیدا کردی راه برو و ماء‌الشعیر بخور تا سنگه دفع بشه. گفتم که نامردا گوسفند و خر و بز شبیه سازی میکنن ولی سرماخوردگی رو درمان نمیکنن حداقل راحت شیم از این یه درد تو زندگیمون.» مرتضی البته با این اوصافی که گفتم معتقد بود ما دیگر عجب دل خجسته ای داریم که دم و دستگاه را بسته‌ایم به گرده‌مان و دنبال هیچ و پوچیم. هرچند به نظر میرسید نقشه‌ی شومی در سر دارد و میخواهد به انگیزه‌مان فلان بزند؛ ولی، آخرهای مسیری که از اول قرارش را گذاشته بودیم، نمره‌ی تلفنش را بلند دوبار تکرار کرد و ما ذخیره کردیم و گفت اگر در مسیر به خنسی خوردیم زنگ بزنیم تا خودش را برساند و اگر چیزی گفته که ناراحتمان کرده عذر میخواهد. دلیلش این بوده که همین الان از پیش مادرش آمده و یک سره بحث داشتند.

یکی دیگر از همسفرهایمان خانم متشخص و میانسالی همراه فرزند هفت هشت ساله اش بود که نامش را هم نگفت و ما هم خب طبیعتا نپرسیدیم. مصمم فرمان را به دستش گرفته بود و جوری دویست‌وشش سفیدش را به پیش میبرد که انگار رستم، رخش را. دید که ما از ابهتش کوپ(سنکوپ) کرده‌ایم و سخنی از درِ دهانمان(به قول فامیل‌ِدور علیه‌الرحمه) بیرون نمی آید، گفت که در شهر قبلی فرانسوی درس میدهد و چون در شهر کوچک خودشان کسی علاقه ای به فرانسوی ندارد، مجبور است هر روز این مسیر را برود و بیاید. از من پرسید فرانسه میدانی؟ گفتم خیلی دوستش دارم و اتفاقا کمی هم کلاس رفته‌ام و با توریست‌های فرانسوی اصفهان گپ زده‌ام. بعد هم جوزده شدم و شروع کردم چند جمله و واژه‌ای را که بلد بودم و یادم می آمد، با معنی برایش گفتم و او کمی خندید که یعنی با این لهجه و ادای واژه‌هایت، فرانسوی را نابود کرده ای مردک مزخرف! موزیک‌های انریکو ماسیاس آنقدر در خودرویش پلی و ریپلی شده بودند که دستگیره‌ها هم همراهیش میکردند. خانم راننده میگفت فرانسوی مثل زبان بچه‌هاست، یعنی مثل بچه‌ایست که تازه میخواهد حرف بزند و نمیتواند و هِی میگوید :«غ». اگر انگلیسی، اسپانیایی و ایتالیایی ندانید آنقدر از موزیک‌هایشان لذت نمیبرید که از ندانستن معنای موزیک‌های فرانسوی خواهید برد. شما موقع شنیدن موزیک فرانسوی دچار یک حس نوستالژیک لذت‌بخش خواهید شد و به حس ناب کودکی و سر زندگی باز میگردید.  راست میگفت. همزمان همین احساس را داشتیم.

احساسی ناب که ترجیح دادم با دانلود موزیک‌های فرانسوی بیشتر در اولین شهر  خوش‌آنتن(!) در تمام طول مسیر همراهم داشته باشم.

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)


از آنجایی که دیدم اکثر دوستان علاقه‌مندند به مکالمه‌ها و مراودات بین ما و ملت راننده‌ی وسط جاده، برآن شدم که آنهایی را که یادم مانده بنویسم.

اساسا اینکه در عرض چند ثانیه با یک نفرآشنا بشوی و مرامی بنشینی روی صندلی ماشینش و بشوید همسفر چند کیلومتری یکدیگر، آن هم فارغ از سن و جنسیت و قیافه و تحصیلات و اخلاق طرف مقابل، یک امر هیجان انگیز و جذاب است. یک معامله‌ی جالب برای اهلش و ترسناک برای اغیار. او خودرویش، اعتمادش  و وقتش را در اختیارت قرار داده و تو جانت را دو دستی گذاشته‌ای کف دستش. میتواند حتی یک جور معامله‌ی آخرالزمانی بر پایه‌ی اعتماد به یکدیگر هم باشد یا شبیه‌سازی یک مذاکره‌ی بین‌المللی چندجانبه که اصل اولش اعتماد تمام و کمال طرف‌ها به هم است.

مثلا یکی از آن قابل اعتمادها، مرتضی کارمند فوق لیسانس دار یک شرکت خصولتی بود.  یک پژو پارس نوک مدادی زیر پایش بود که میگفت تنها ارثیه‌ی پدری ست و مشخص بود که از ارثیه‌ی بیشتر نداشتنش شاکی ست. او از دست پزشک‌ها هم شاکی بود. میگفت این نامردهای بی‌انصاف میروند گوسفند میسازند ولی هنوز نمیتوانند سینوزیت را درمان کنند. فرمایش حکیمانه‌اش(!) را که کاملا جدی و با عصبانیت یک بار اول اعتراضش به پزشکان و یک بار آخرش تکرار کرد عینا این بودکه:«سرما میخوریم، همزمان سینوزیتمون بازی در میاره، سنگ کلیه هم تکون خوردنش میگیره. میریم دکتر میگه واسه درمان همه‌شون مایعات زیاد بخور و خودت رو گرم نگه دار. بعدش که توان پیدا کردی راه برو و ماء‌الشعیر بخور تا سنگه دفع بشه. گفتم که نامردا گوسفند و خر و بز شبیه سازی میکنن ولی سرماخوردگی رو درمان نمیکنن حداقل راحت شیم از این یه درد تو زندگیمون.» مرتضی البته با این اوصافی که گفتم معتقد بود ما دیگر عجب دل خجسته ای داریم که دم و دستگاه را بسته‌ایم به گرده‌مان و دنبال هیچ و پوچیم. هرچند به نظر میرسید نقشه‌ی شومی در سر دارد و میخواهد به انگیزه‌مان فلان بزند؛ ولی، آخرهای مسیری که از اول قرارش را گذاشته بودیم، نمره‌ی تلفنش را بلند دوبار تکرار کرد و ما ذخیره کردیم و گفت اگر در مسیر به خنسی خوردیم زنگ بزنیم تا خودش را برساند و اگر چیزی گفته که ناراحتمان کرده عذر میخواهد. دلیلش این بوده که همین الان از پیش مادرش آمده و یک سره بحث داشتند.

یکی دیگر از همسفرهایمان خانم متشخص و میانسالی همراه فرزند هفت هشت ساله اش بود که نامش را هم نگفت و ما هم خب طبیعتا نپرسیدیم. مصمم فرمان را به دستش گرفته بود و جوری دویست‌وشش سفیدش را به پیش میبرد که انگار رستم، رخش را. دید که ما از ابهتش کوپ(سنکوپ) کرده‌ایم و سخنی از درِ دهانمان(به قول فامیل‌ِدور علیه‌الرحمه) بیرون نمی آید، گفت که در شهر قبلی فرانسوی درس میدهد و چون در شهر کوچک خودشان کسی علاقه ای به فرانسوی ندارد، مجبور است هر روز این مسیر را برود و بیاید. از من پرسید فرانسه میدانی؟ گفتم خیلی دوستش دارم و اتفاقا کمی هم کلاس رفته‌ام و با توریست‌های فرانسوی اصفهان گپ زده‌ام. بعد هم جوزده شدم و شروع کردم چند جمله و واژه‌ای را که بلد بودم و یادم می آمد، با معنی برایش گفتم و او کمی خندید که یعنی با این لهجه و ادای واژه‌هایت، فرانسوی را نابود کرده ای مردک مزخرف! موزیک‌های انریکو ماسیاس آنقدر در خودرویش پلی و ریپلی شده بودند که دستگیره‌ها هم همراهیش میکردند. خانم راننده میگفت فرانسوی مثل زبان بچه‌هاست، یعنی مثل بچه‌ایست که تازه میخواهد حرف بزند و نمیتواند و هِی میگوید :«غ». اگر انگلیسی، اسپانیایی و ایتالیایی ندانید آنقدر از موزیک‌هایشان لذت نمیبرید که از ندانستن معنای موزیک‌های فرانسوی خواهید برد. شما موقع شنیدن موزیک فرانسوی دچار یک حس نوستالژیک لذت‌بخش خواهید شد و به حس ناب کودکی و سر زندگی باز میگردید.  راست میگفت. همزمان همین احساس را داشتیم.

احساسی ناب که ترجیح دادم با دانلود موزیک‌های فرانسوی بیشتر در اولین شهر  خوش‌آنتن(!) در تمام طول مسیر همراهم داشته باشم.

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)


عرض کنم خدمت حضور نورانی و درست و حسابی شما، همانطور که گفتم مقصد ما همدان بود. قصد ندارم توقف در هر شهر را برایتان شرح بدهم؛چون، نه این ها که مینویسم خاطره‌نگاری ست و نه اینکه میخواهم سفرنامه بنویسم. صرفا میخواهم با این نوع سفر کردن آشنایتان کنم. به همین جهت در این پست قصد دارم با تفکر خودم و علت اینکه این سبک را امتحان کردم و دوستش دارم و بازهم امتحانش خواهم کرد، تاحدی آشنایتان کنم.

اولین کتاب آدم بزرگانه ای که گیر من افتاد، بوستان سعدی بود. روزها با آن سواد نصفه نیمه‌ام مینشستم و میخواندمش.(حداقل شصت درصدش را هم لفظی و وزنی اشتباه میخواندم.) معلممان میگفت سعدی سفر کردن را دوست داشته و برای تحصیل سفر میکرده و در راه سفر چون آن روزها زیاد طول میکشیده است، خیلی از این حکایت ها و اشعار را خلق کرده. کتاب بعدی آدم بزرگانه ای که گیر من افتاد سفرهای گالیور بود. روزهای کمی گرم کمی خنک تابستان دراز میکشیدم و عمه‌ی ته تغاری ام برایم سفرهای گالیور را میخواند. آنقدر غرقش میشدم که وقتی خوابم میبرد خواب آدم کوچولوها و غول های بی شاخ و دم را میدیدم. کتاب بعدی هم سفرهای مارکوپولو بود که از کتابخانه ی مدرسه گرفتم و طی دو روزی که وقت داشتم طی تلاشی شبانه روزی(!) خواندمش. این ها اولین کتاب های ارزشمندی بودند که در هشت سالگی خواندم و خواندند برایم. شیفته‌ی سفر رفتنشان شدم. اما نه اسب و خر و شتر داشتم و نه کشتی و گاری. نمیتوانستم رویای کودکیم را که هنوز جان داشت، با جسمم به گور ببرم. این جفای در حق خودم بود. تصمیم گرفتم با کسی که یک بار این مسیر را طی کرده و به چم و خم کار آگاه است امتحانش کنم و کردم و توانستم شاعرانگی سعدی در طی سفرهایش را درک کنم. توانستم بفهمم که چرا فنیقی ها آنقدر به مسافرت علاقه داشتند و تجارت دنیا را با همین سفرهایشان دگرگون کردند و اگر نبودند چه اتفاقی برای الفبا می افتاد. 

نخواهید که احساسم در طول مسیر را شرح بدهم که اصلا نه میتوانم و نه باور پذیر است...

و اما بعد، ببینید بنده اصلا قصد ترغیب کردنتان را ندارم. نمیخواهم مجابتان کنم که بهترین نوع مسافرت است و حتما باید امتحانش کنید. اتفاقا سخت ترین و مزخرف ترین نوع مسافرت است. شرایط سفت و سخت خاص خودش را دارد.

یک. باید از آمادگی جسمانی نسبتا خوبی برخوردار باشید. از آن لحاظ که بتوانید کیلومترها راه بروید و در طول این راه رفتن، تنها مشکلتان تشنگی باشد، نه مثلا وزن بالایی داشته باشید که زانوهایتان درد بگیرند.
دو. همراهتان باید فرد خوش سفری باشد که "اصلا و ابدا" غُر نزند. این اصلا و ابدا را تاکید میکنم، از آن جهت که اگر بنای به غُر باشد از همان ثانیه ی اول همه ی اتفاقات، پتانسیل غر را دارند. این غُر نزدن در مورد خودتان هم طبیعتا صدق میکند. غُرهای سازنده(!) را بگذارید بعد از آنکه خواستید سفرتان را آنالیز کنید بزنید و بساطش را جمع کنید تا بتوانید از بعضی هایشان درس بگیرید.
سه. شرایط روحیتان بسیار مهم است. بهتر است تمرین عصبانی نشدن بکنید. چگونه؟ اینطور که قبل از هر کاری و هر قدمی، به تمام اتفاقاتی که ممکن است شما را عصبانی کند فکر کنید و آمادگی قبلی داشته باشید. مثلا ممکن است در طول مسیر کسی شما را به خاطر سبک زندگیتان به تمسخر بگیرد، آمادگی این را داشته باشید که افرادی هستند که درک نکنند. همین آمادگی قبلی داشتن باعث کنترل خشم میشود. از بقیه ی آدم ها هیچ انتظاری نداشته باشید تا خودتان راحت باشید.
چهار. شما حداقل به آن ابزار و وسایلی که در پست اول کوله گردی گفتم نیاز دارید. یکی از آن ها نباشد اذیت خواهید شد. این را هم بگویم که نصف وسایل خودم را نوشتم آنجا، یعنی اصلی ترینشان را پس برای راحتی بیشتر به وسایل دیگری که مخصوص کمپینگ و کوه باشند نیاز دارید.
پنج. هدف اصلیتان باید تجربه کردن باشد نه لذت بردن. اگر آموختید چطور تجربه کنید آن موقع لذت هم خواهید برد.

این موارد مهم ترین نکاتی بودند که هم قبل از سفر باید بدانید و هم حین سفر مدام باید تکرارشان کنید.

#تا_همین_جا_را_فعلا_داشته_باشید. :)


خب این پست مهم ترینی هست که در این مورد قراره بنویسم که باید اون اول میذاشتم؛ اما، چون وقت میگرفت؛ گذاشتمش که یه موقع که صبح خونه بودم صورت بدمش. به زودی قراره که یه سفر کوله گردی دیگه برم. به همین منظور اومدم از وسایلی که قراره با خودم ببرم عکس گرفتم تا هم موقع رفتن چک لیست تصویری باشن هم اینکه با جزئیات توضیح بدم واسه شما. اونایی که نیاز به توضیح داره رو توضیح میدم و قیمت اونایی رو که یادمه هم مینویسم. یه سریارو هم عکسای بیشتر ازشون گذاشتم که لینک شده روشون و میتونید کلیک کنید و ببینید.

با مهم ترین قسمت شروع میکنیم. از راست به چپ:
1. یه کیف کمری «آی وان چینی» علاوه بر کیف اصلی وسط، یه جای قمقمه داره و یه جیب کوچیک هم. قیمتش 45هزار تومان.
2. کوله ی 10+50 لیتری (گایا(غایا) ایرانی)،  310هزار تومان.
3. کوله ی 20 لیتری (کچوا فرانسوی) 65هزارتومان. این کوله جمع میشه و تو اون کوله بزرگه قرار میگیره.

از راست به چپ:
1. بالا: زیرانداز کیسه خواب (کچوا فرانسوی) 49هزار تومان. / پایین: زیرانداز چادر 29هزارتومان
2. چادر دونفره (کچوا فرانسوی) 270هزارتومان.
3. بالا: کیسه خواب ویسکوز (گایا ایرانی) 140هزارتومان / پایین: بالش بادی (کچوا فرانسوی) 35هزارتومان

1. ست سه تکه ی تفلون قابلمه، کتری، تابه90هزارتومان + یک قاشق چنگال و کارد سرهم(لایت مای فایر) 10هزارتومان
2. اون که زرشکیه رنگ کاورش، کتری آلومینیوم تفلونی (آلوکس 1.4 لیتری) هست که جدای از اون سه تیکه دارمش 42هزارتومان
3. کپسول سفیدرنگ کوچیکی که اون وسطه، کپسول گاز 110 گرمی(کووآ) 12هزارتومان+ کنارش که جعبه ی نارنجی داره سرشعله ی سه پر فندک دار کپسول هست 35هزارتومان
4. اون که رنگش آبی آسمونیه و بالاش نارنجیه، کیسه آب یک لیتری (کچوا فرانسوی) 45هزارتومان. این کیسه آب قرار میگیره تو اون کوله 60 لیتریه و لوله ش از یه قسمت مخصوصش میاد بیرون. شما هر وقت که بخواید لوله رو میاریدش و با مکش کم آب میخورید. 
بقیه ی اقلام چای کیسه ای و چای معمولی، اون جعبه ی کنار چای قند و نمک و فلفل و آویشنه. قمقمه ی سبز رنگ واسه کنار کوله ست. فلاسک هم برای داشتن آب خیلی سرد یا آب جوش هست و یک لیوان در دار عایق هم که تو تصویر مشخصه.

خب اینا پوشیدنی هایی هستن که همراهم میبرم. از چپ به راست اول بالا و بعد پایین: شلوار جین، شلوارک، دستکش (آی وان چینی)، دستکشی که انگشتها ازش معلوم باشن که تو باشگاه بدنسازی استفاده میشن، یه جفت جوراب معمولی و یه جفت جوراب مخصوص پوتین، دستمال سر باف 45هزارتومان، کلاه سه تکه 25هزار تومان، کلاه کاموایی (گایا ایرانی) 25هزارتومان، بافت، سه تا تی شرت، کاپشن (کچوا فرانسوی)350هزارتومان کهه قابلیت جمع شدن داره،  بارونی و بادگیر (کچوا فرانسوی) 180هزارتومان ، گرمکن.

یه جفت کفش اسپرت و یه جفت پوتین و یه جفت صندل که متاسفانه صندل ها تو مشاین بود و حال ندشاتم بیارمشون.  پوتین هارو ترجیح دادم ایرانی بخرم چون آدمایی که حرفه این میگن که ایرانیش کیفیتش رقابت میکنه با بقیه ی مارک های خارجی و قیمتش پایین تره. فکرمیکنم پوتین هام حدود 250هزارتومان شد.

عصا (ویپول ایتالیایی) 60هزارتومان دوتا باشه خوبه ولی یکی کافیه، کیف کمک های اولیه آذرجوان 27هزارتومان، چاقو حدودا فکر کنم 20هزارتومان، هدلامپ و چراغ چادر سرهم 30هزارتومان، عینک آفتابی (کچوا فرانسوی) 59هزارتومان، جعبه عینک ضد ضربه با گیره ی وصل کردن به کوله (10 هزارتومان)، کیف پول با کارت شناسایی و عابر بانک و کارت پایان خدمت یا معافیت (که نگیرنمون وسط راه ببرن سربازی! دی:)، ضد آفتاب صورت و دست، ضد آفتاب لب لابلو، عطر جیبی، مام، یه mp3 پلیر، یه گوشی جاوا علاوه بر گوشی هوشمندتون که شارژ خوب نگه داره، شارژر جفتشون و اگر داشتید یک پاور بانک هم خوبه که باشه، دوربین کامپکت، اون کلروفیله رو انتشارات خیلی سبز واسم فرستاد دو سال پیش که اسمش رو گذاشتم بزغاله و بزغالهه رفیق سفرهامه، مجله ی داستان که ویژه نامه عید هست و قطوره و تموم نمیشه،  قرآن جیبی کوچیک و یه جانماز زیپ دار کوچیک با مهر کم وزن بندد انگشتی و دفترچه یادداشت و خودکار.

 علاوه بر اون خوراکی هایی که پست اول گفتم، مثل روغن و کنسرو و فلان و اینا، این سه نوع بیسکوییت هم به نظرم اگر همیشه باشن عالیه.

امیدوارم که مفید باشه این اطلاعات. :) راستی  کیسه خواب رو خیلی حواستون باشه چه اندازه ای و از چه مارکی میخرید. الان یک سری کیسه خواب آمریکایی ایران میزنه که هم خیلی بزرگن هم خیلی وزنشون زیاده. دو ریال نمی ارزن. من از این کیسه خوابم بسیار راضیم و تو دمای منفی پونزده درجه هم حتی باهاش سرکردم. 

وسایلی که دیدید علاوه بر کوله گردی، همگی رو واسه کوهنوردی هم با خودم میبرم. پس اگر کوهنورد یا حتی کوهپیما هستید، کوله گرد خوبی هم میتونید بشید.


"چای خانه‌ی غلام عباس"

هرچه به سمت همدان میرفتیم هوا سردتر میشد. در آن شهر باران میبارید. بارانیمان را پوشیده بودیم و اگر کسی از بالا میدید، یک نقطه ی آبی و یک نقطه ی زرد داشتند وسط شهر کوهستانی کوچک از این سر خیابان به آن سرش میرفتند و نمیدانستند دقیقا باید کجا بایستند، چادرشان را بزنند و بخوابند.

پیرمردی داشت درِ آنجایی که روی شیشه اش نوشته بود: صبحانه(پنیر، خامه و...)، املت ، نیمرو ، آب پز، نان داغ، چای، آب جوش را میبست. به نظرش ما مشکوک آمده بودیم. نگاهمان میکرد.

گفت: مثل اینکه این پیرمرده سخت به ما چشم دوخته. فکر نکنه دزدیم زنگ بزنه پلیس؟
گفتم: کی؟ ها اون؟ دزد اولا با کوله به این بزرگی و مثل بدبختا زیر بارون این ور اونور نمیشه. ثانیا زنگ بزنه پلیس که خوبه. شب رو تو پاسگاه میخوابیم. بیا اصلا خودمون زنگ بزنیم بگیم بیاد اینجا دعوا شده. بعدم واسه شون توضیح بدیم و باهاشون بریم.
گفت: ممنون از این همه هوش و درایت و نمکیَّت. همونجا میگیرن...! (به هرحال فضا فرهنگیه. دوستمون شعور نداره به من چه؟)
گفتم: تو که تازه از خداته. به من که دیگه نگو! به گربه های تو راه چشم داشتی. دروغ میگم بزن تو دهنم. اینجوری[دستم را بردم سمت دهانش و او سرش را کشید عقب] اما خداییش من فکر میکنم این دیگه شب آخرمونه. یا خوراک سگ میشیم یا توسط اشرار مورد تعرض و سرقت قرار میگیریم یا پلیس همون کاری که گفتی رومون صورت میده.[وهرهر میخندم]
گفت: ببین تقصیر منه که اعتماد کردم بهت، توی بامزه ی نمکدون رو با خودم آوردم. یکم خفه شو ببینم باید چکار کنیم.
گفتم: خودت سوال پرسیدی مردک! ببین بخوای تو زندگی مشترکمون من من کنی، کلاهمون میره تو هم. ما! فهمیدی؟ ما!
گفت: عزیزم، چشم! از این به بعد حواسم جمعه. مرسی که به فکر زندگیمونی.
گفتم: آقا به جان خودم این یارو داره میاد سمت ما.
گفت: یا حضرت عباس!

پیرمرد قدم برمیداشت سمتمان. آمد، آمد تا توانستیم چهره اش را کامل ببینیم. کوتاه قد، سبیل کلفت با استخوان بندی درشت و موهای جوگندمی  پرپشت فرفری. شبیه قصاب ها. سلام کردیم.

لهجه‌ی همان منطقه را داشت، گفت: سلام علیکم. چی شده زیر این بارون؟ کوهنوردین؟
گفتیم: کوهنورد نه ولی شبیه هموناییم و گاهیم از هموناییم. راه نوردیم مثلا. بیشتر راه میریم. راهپیماییم. کوله گردیم. میخوایم بریم همدان.
[آنطور که نشان میداد گیج شده بود]گفت: ماشین ندارید؟
گفتیم: نه دیگه. پیاده میریم.
گفت: آها فهمیدم(اینکه سوال بیشتر نپرسید یعنی واقعا فهمیده بود). بعضی کوهنوردا شب میان اینجا میمونن و صبح از این کوه[و اشاره کرد به قله ای برفی، پشت سرمان] میرن بالا. قبلش میان دکّون من و صبحانه میخورن با چای داغ و نبات.
گفتیم: بله. خوش به حالشون. حالم میده اتفاقا. یادمون باشه برگشتیم دیار خودمون، حتما واسه صعود اینجارو در نظر بگیریم. جای مریضیه.
[کمی خندید]گفت: شب میخواید اینجا بمونید؟ از کجا میاید؟
گفتیم: از اصفهان حاج آقا(البته اصلا شبیه حاج آقاها نبود). شبم چاره ای نداریم. دیر وقته و بارونم میاد. پارک امن و درست و حسابی داره این شهر؟
[به انتهای خیابان نگاه کرد]گفت: پارک هست؛ ولی، اینکه امنه یا نه رو نمیدونم. فکر نمیکنم. یکم خارج از شهره. کسی شبا اونجا نیست.

اندکی این ور و آن ور خیابان را نگاه کرد و گفت: من قبلا به کوهنوردا اجازه دادم تو چای خونه بخوابن. شما هم اگه بخواین میتونید شب رو اونجا بمونید.

جا خوردیم. فکر میکردیم صرفا آمده طبق معمول مثل خیلی از آدم هایی که دیده بودیم کمی کنجکاویش را ارضا کند و برود. نگاهی به هم انداختیم و ضمن تشکر اجازه ی مشورت خواستیم.

مشورت هم کردیم.

گفتیم: چقدر باید بپردازیم بابتش؟ (و منتظر بودیم که اگر هزینه دار است، به همان شیوه ی مرامی سواری بفرستیم برود رد کارش)
گفت: پول نمیخواد. فقط نباید جز وقتی دیگه چاره‌ای نبود از برق و آب استفاده کنید. هرجا خواستید هم میتونید بخوابید. تخت هم هست اونجا(منظور از تخت همان تخت هایی بود که رویش مینشینند صبحانه میخورند. تخت خواب مسلما نداشتند).

خوشحال شدیم و با اینکه سگ لرز میزدیم و موش آب کشیده شده بودیم، باز کمی تردید داشتیم؛ اما، مشورتمان همان اول نشان داد که حتی اگر هزینه ای هم داشت باید قبول کنیم و مرامی سواری و این ها اینجا جواب نمیدهد. زیر این باران ، وسط شهر کوچک کوهستانی، به یک پیرمرد و چای خانه‌اش اعتماد کردن، بهتر از اعتماد به پارک دور از تمدن(!) و وسط خیابان و پیاده رو بود. قبول کردیم و رفتیم سمت به قول خودش دُکان و قفل کتابی را باز کرد و ما رفتیم داخل. کمی از کلید برق و فیوزش، شیر آب و گاز توضیح داد و بعد هم اجازه خواست که کلیدهای در را با خودش ببرد تا خیالش راحت باشد. شماره ی همراهش، خانه اش و حتی شماره ی پسرش را هم داد که اگر مشکلی پیش آمد زنگ بزنیم. پیرمرد آنطور که مسلط بود و میدانست چه چیزهایی را بگوید و شماره بدهد و آن همه راهنمایی هایش در آن چند دقیقه ای که باهم چای خوردیم نشان داد که هم قصدش خیر است و هم اینکه قبلا چندین بار این کار را کرده است. انگار تردید و ترسی که در چشمانمان بود را خوانده بود. دلمان را قرص کرد.