هَشت حَرفی

یک نیم رخت الست منکم ببعید/ یک نیم دگر ان عذابی لشدید

بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت/ من مات من العشق فقد مات شهید

مفعول مفاعیل مفاعیل فعل. درباره‌ی انسان شناسی فلسفی، هابز، در فصل یازدهم کتاب نخست لویاتان، در باب انسان، از میل سیری ناپذیر همه‌ی آدمیان به قدرت سخن میگوید و می نویسد:«بنابراین در نخستین موضع، من به توضیح سیرت عمومی نوع بشر می پردازم که میلی ابدی و سیری ناپذیر به قدرت پس از قدرت دارد که تنها با مرگ به پایان میرسد.» (Hobbes, p. 70)

بدون اینکه بروم سر این موضوع که هابز شاید اشتباه میکند که میل همیشگی به قدرت را در وضع طبیعی امکان‌پذیر میداند و شاید وضع مدنی بهتر باشد، میگویم که «من» هم مثل همه‌ی انسان‌ها میلی سیری ناپذیر به قدرت دارم. یا بهتر میل سیری ناپذیر به آن ابزاری دارم که مرا به قدرت واقعیم، نه یک قدرت پوشالی و دروغین و مختص به زمان حال، برساند. قدرتی که درونم باشد نه در دستانم. راهی که برای رسیدن به قدرت انتخاب کرده‌ام نوشتن است. 

قطره‌ی کوچکی  در مرز دو دریای شور و شیرین «شمال» و «بالتیک» که میداند برای تعادل هستی آفریده شده‌ است. در  بازه‌ای کوتاه به دریای شور و پَست زمین فرستاده شده‌ و در بازه‌ای با میل به بی‌نهایت به دریایی پر معنی و شیرین، بالاتر از هفت آسمان میکشانندش. حال آن بازه‌ی کوتاه را طی میکند و دو چشمش امیدوار، دوخته به برزخی تحقیرآمیز است که نمیگذارد به این سادگی‌ها شیرینی آب‌های آن طرف را حس کند و این استسقا ذره ذره‌ی وجودش را هر روز تشنه‌تر میکند.

و او کسی ست که دو دریا را کنار هم قرار داد، یکی گوارا و شیرین و دیگری شور و تلخ و درمیان آن‌ها برزخی قرار داد تا باهم مخلوط نشوند(گوئی هر یک به دیگری میگوید) دور باش و نزدیک نیا! [سوره الفرقان/ آیه پنجاه و سه]

+ این جا یادداشت‌ها بدون هیچ ویرایشی، دست نخورده و بکر، در قالب یک مطلب جدید یکی بعد از دیگری به نمایش درمی‌آیند.

+ اکثر آنهایی را که دنبال‌کننده‌ی خزعبلات‌نویسی‌هایم هستند، میخوانم.