هَشت حَرفی

کودکستان شکوفه‌های انقلاب :|

چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶ ، ۰۶:۳۹ ق.ظ

شیش سالم که شد گفتن:«خب یارو، از این به بعد صبح به صبح سرتو میندازی پایین میری کودکستان میای. اینم تغذیه‌ت. هر وقت گفتن دربیارید بخورید، تو هم در بیار بخور!» البته تا آخرین روز هیچوقت نگفتن دربیارید بخورید و ما خودمون اتوماتیک زنگ اتاق تلویزیون که علی الدوام  تام و جری پخش میکردن واسه‌مون، در میاوردیم میخوردیم. اصلا همین درآوردن و خوردنا بود که سبب خیر شد و من با سروش دوست شدم. سروش چیزی نداشت بخوره و من لقمه‌ی پنیر و سبزیم رو نصف کردم دادم بهش. اونم به این شرط که با هم دوست بشیم و شدیم. چه دوستی میمونی هم بود.

این دوستی استارت تشکیل یک باند مخوف نژادپرست شد. از اونایی که میشینن تو اتاق فکرشون و در رابطه با «پسرا شیرن، مثل شمشیرن، دخترا بادکنکن، دست بزنی میترکن و فلان» صحبت میکنن و از آرمان هاشون در رابطه با نهادینه شدن این مفهوم والا در کل کودکستان صحبت میکنن و برنامه‌ریزی‌هاشون رو در راستای تحقق این اتوپیا ترتیب میدن.

به روش حزب توده، جنبشی راه انداختیم و تو صف‌های مختلف، اعم از صف صبحگاه، صف دستشویی، صف سرسره بازی، صف تاب بازی و صف الاکلنگ، آرمان گرایانی که با ما هم عقیده بودند رو گرد هم آوردیم. در پی این نهضت نوپا، موفق به تشکیل یک کنفدراسیون شدیم که حاکمیت مرکزیش با بنده‌ی حقیر و سروش بود که به راستی شورای رهبری بسیار متحد و قدرتمندی رو تشکیل داده بودیم. بقیه ی اعضا هم در زمینه ی سیاست داخلی و خارجی آزاد بودند اما سیاست کلیشون رو باید براساس اهدافی که ما تعیین کرده بودیم، تنظیم میکردن. حالا وقت این بود که کنفدراسیونمون رو بر دیگران تحمیل کنیم  (اساسا اهداف سلطه‌جویانه‌ی ما چیزی جز این برنمیتابید) تا اینکه امپراتوری رو پایه گذاری کنیم.

در راستای تشکیل حکومت فاشیستی و ارضای تمامیت خواهیمون دست به کارهای ناشایست زیادی زدیم. در رابطه با هم جنس های خودمون مثلا به پسرهایی که با ما همراهی نمیکردن پشت پا میزدیم. دستور طرد اونها توسط بچه باحال ها، بچه بانفوذها، بچه پولدارها و بچه اسباب‌بازی دارها رو میدادیم. ساختمون هایی که میساختن با آجرهای اسباب بازی رو به صورت انتحاری تخریب میکردیم طوری که پس از تخریب همه متهم به انتحار باشیم تا فقط یه سوء تفاهم جلوه کنه، صندلی رو از زیرشون میکشیدیم و قس علی هذا که مجال گفتن نیست.

القصه اینکه ما دو سه ماهی در حال تبیین هدف والا و جا انداختن اون بین پسرها بودیم و متعجب از اینکه چرا بعضی پسرها تا این حد مقاومت میکنن؟! بابا جان ما قصد داریم قدرت رو به شما بسپاریم. ما قصد داریم فردا که از این کودکستان رفتیم نگن اینا عرضه نداشتن با دخترها مسالمت آمیز برخورد کردن و رفتن، نگن مشکل از خودشون بود وگرنه قدرت دست یافتنی بود. تو کتشون اما نمیرفت که نمیرفت و ما مجبور شدیم از مختصاتی جز کت و کول، این تفکر رو واردشون کنیم که جای گفتنش نیست. به هرحال اتحاد ما به بهترین نحو شکل گرفت و هرآنکس هم که مخالف بود قرار بود که سکوت اختیار کنه و فقط شریک جرم نباشه، بدین شرط که پس از تشکیل امپراتوری و تعیین حکام، امانشون بدیم.

بیگ وار ما اندک اندک شروع شد. خط خطی کردن دفتر نقاشی دخترها، چپاول  خوراکی ایشان تو اتاق تلویزیون، خارج کردن اونها از صف های مختلف علی الخصوص صف سرسره و این کارهای چیپ و پیش پا افتاده از سری فسادهایی بودن که مزدوران ما مرتکب میشدن. همون هایی که به وسیله ی وعده ی حکومت قسمتی از امپراتوری، تطمیع شده بودن. اما بنده و سروش به عنوان رهبران کاریزماتیک این جنبش عظیم دعوای اصلیمون با دختر مدیر کوچولو(یه مدیر قد کوتاه و ریز داشتیم، یه قد بلند و هیکلی) بود که الحق یک تنه همه‌ی پسرها رو حریف بود و به حدی اخمو بود لاکردار که بنده با اون همه کاریزماتیک بودنم دست به سینه، خم شده از کمر و سلام علیکم حاج خانم گویان به حضورش میرسیدم و به همون شکل و بلکه خم تر از قبل، از حضورش مرخص میشدم. مشکل اصلی هم اونجا بود که مادرش یک هفته در میون سر صبحگاه هنگامه ی نرمش، یقه ی این حقیر رو میگرفت و میگفت :«تو بدجنسی! دخترمو بهت نمیدم». البته که این بشارت، مفرح ذاتم بود؛ اما، سردرنمی‌آوردم که  کی و کجا و تو کدوم حالت مستی و الواتی، همچین درخواستی کرده بودم که صبح به صبح باید جواب رد میشنیدم جلوی همه!


بعد نوشت: پیروان روح الله

  • ۹۶/۰۳/۱۷
  • #هَشْتْ_حَرفى