هَشت حَرفی

#زنده_ام_یعنی؟

يكشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ ، ۱۲:۵۸ ب.ظ

مکان: اصفهان - چهل ستون
زمان: شهریور ماه 
دما: زبون بسته تب کننده
علت حضور ما آنجا: ضبط یک فیلم مستند توسط دوستی مستندساز
نقش بنده: یه آدم رهگذر الکی مثلا محلی که داره توضیح میده

یک عالم توریست هم آنجا حضور داشتند. شلوارک هم پوشیده بودند و خوشحال و شاد و خندان هم بودند و با کامپکت هایشان عکس میگرفتند. اکثرا هم فرانسوی بودند. اصلا اگر این توریست ها نبودند هیچوقت علاقه ای به زبان فرانسه پیدا نمیکردم. کمی آنطرف تر یک خانم در حال بال بال زدن است.

میروم نزدیک تر. 

«از کجا اومدید؟ مال کجایید؟ خونه! مال کجایید؟ خونه تون کجاس؟»

[فرانسوی بهت زده.]

«ای بابا، [خطاب به دوستش] عجب خریه! [درحالی که در هوا با دو انگشت مثل رهبر ارکستر سمفونیک خانه ای با سقف شیروانی ترسیم میکند] میگم خب؟ خونه تون کجاس؟ خونه داری اصلا؟ ببین [باز خانه را شدیدا(!) در هوا میکشد طوری که کیفش از روی دوش می‌افتد] خونه! [بخش بندی میکند] خا - نه. میفهمی؟ نه؟ خونه نداری؟»

فرانسوی مبهوت با لبخندی از سر تعجب محتملا میگفت که : «زکی! این یارو چی میگه این وسط؟»

دیدم که نخیر، مثل اینکه نه مشارالیه بیخیال زیستگاه پیرمرد فرانسوی میشود و نه پیرمرد حوصله اش سر میرود. هر دو در تلاشی عبث هستند برای فهم یکدیگر. اندیشیدم که نکند این تلاش به جدال بدل شود که روابط دیپلماتیکمان با ملت سرزمین گل محققا به بن بست خواهد خورد. به همین جهت برای نجاتشان از مهلکه به دل ماجرا زدم.  

نزدیک تر شدم و رو به پیرمرد، پرسیدم: ?where are you from dear friend

 بعد از آنکه بر همگان واضح و مبرهن گشت که از فرانسه و آنطور که تاکید شد، از کف پاریس تشریف آورده اند، به یک باره همه چیز به طرز ترسناکی تمام شد. خانم سوال پرسنده مثل اینکه صدسال بود راه میرفت، به راهش ادامه داد و پیرمرد هم مثل اینکه از ازل در حال عکاسی بوده است، شروع به عکاسی از دیوار مقابل کرد. عملا بنده مثل اینکه در روز الست فرمان خدا را نپذیرفته باشم و در همان روز کلکم کنده شده باشد، محو شدم. انگار نه انگار خاتمه دهنده به آن همه تلاش نافرجامشان بودم. انگار که اصلا نیستم.

  • ۹۶/۰۳/۲۱
  • #هَشْتْ_حَرفى