هَشت حَرفی

#دوربنی_باشی

جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۶ ، ۰۶:۵۶ ب.ظ

ببین یه چیزی تو وجود من بوده که از بچگی همیشه و هر روز بیشتر تقویت میشده. یا خود به خود، یا اینکه خودم یه کاری میکردم که بشه یا بقیه کاری میکردن که بشه. خیلی وقت‌ها مورد هجوم خودم و بقیه هم قرار میگرفت. میخورد زمین ؛ اما، وقتی  خاکی، با لب زخمی و چشم کبود تلوتلو خوران رو پای خودش وامیساد، از قبلش چارشونه‌تر بود و مصمم‌تر. مصمم‌ترش اینجوری بود که ابروهاش بیشتر گره خورده بود. دستاش بیشتر مشت بود. دندوناش محکم‌تر به هم فشار داده میشدن. نگاهش دقیق‌تر و چشماش تنگ‌تر شده بود. نفساش هم داغ‌تر از قبل بود. 

اون چیز اعتماد به نفس بود. 

اولین باری که فهمیدم نه گفتن ساده‌ست و بعدش هیچ اتفاقی نمیفته و اگه بیفته نباید مهم باشه، سال اول ابتدایی بودم. رسول بهم یاد داد. روز اول مدرسه، تنها بودم تو حیاط. اون موقع تو اون شهر کسی به بچه رو نمیداد. خصوصا اگه پسر بود. اکثرا مثل من اونجا تنها بودن و پدر و مادر همراهشون نبود. البته فرق من با بقیه این بود که اونا سال قبلش همون نزدیکیا تو یه کودکستان بودن و دوست بودن باهم؛ ولی، من یه جای دیگه بودم. کم کم داشت حوصله‌م سر میرفت. دیدم یه پسر دیگه هم مثل من تنها اون ور جلوی در سالن میله‌ی پرچم رو گرفته و میچرخه. رفتم کنارش. سلام کردم. اون موقع‌ها همه‌ی اهالی محل من رو با سلام هام میشناختن. بلند و با ذوق. سلاااام! داشتم میگفتم... پسره جواب داد. پرسیدم: اسمت چیه؟ گفتش «رسول». پرسیدم: کلاس اولی هستی؟ گفتش:«آره». گفتم: عه؟ پس بیا باهم دوست شیم، من دوستی ندارم اینجا. گفتش: «من خودم یه دوست دارم اینجا که کلاس پنجمیه اسمشم عبدولا دولا دولا زیر درخت دولاست. نمیخوام با تو دوست شم». گفتم: اگه نیادش با من دوست میشی؟ گفتش:«چرا میاد». گفتم باشه و رفتم. چندسال بعد به این فکر کردم که اون روز رسول گفت نه! خیلی ساده. نه سرکارم گذاشت و نه حرف مفت زد. فقط گفت «نه». رسول ناخواسته بزرگترین درس زندگی رو بهم داد همون موقع.

چه ربطی داشت پاراگراف اول به دوم؟ ربطش اینجا بود که بعد از اینکه از پیش رسول رفتم . تو راه دیدم چندتا از بچه ها دارن باهم "پی پی پینوکیو، روباه مکار، هِی!" بازی میکنن. رفتم جلو و گفتم به منم یاد میدید باهاتون بازی کنم؟ به هم نگاه کردن و گفتن ما پارسال باهم تو کودکستانِ اون ور مدرسه بودیم، تو کجا بودی؟ گفتم منم تو کودکستان اون‌ور شهر بودم. همین جا بود که فهمیدم چرا اینا از همون اول با هم دوستن. همینجور که نگاهم میکردن گفتم خب امسال  همه مون تو این مدرسه ایم. میخوام باهاتون بازی کنم. اونام قبول کردن و بازی رو بهم یاد دادن و من تو همون بازی دو تا دوست خوب پیدا کردم. امیرمحمد و مصطفی. شاید باور کردنی نباشه اما ظهر که داشتم با دوستام برمیگشتم به سمت خونه مون و باهم میخندیدیم ، رسول دوید اومد پیشمون و گفت میشه منم باهاتون دوست بشم؟ ازش نپرسیدم که عبدلله چی شد پس؟ بهش گفتم نه! نمیشه! اون دوتا دوستامم گفتن نه نمیشه. خیلی دیگه کلید اسراری.

القصه اینکه اگر با "نه ای" که شنیدم، اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم، معلوم نبود که قرار بود سال‌های اول مدرسه رفتنم چقدر مزخرف بشن و چه بلایی سر روابط اجتماعیم بیاد.  از بین بچه‌های همون گروهی که رفتم باهاشون بازی کنم جمشید و اکبر خلاف بودن. زمستونا کلاه بچه هارو کش میرفتن و پرت میکردن پشت دیوار مدرسه که بیابون بود. شهرما یه متر برف میومد. هوا اونقدر سرد بود که مردم از برف متنفر بودن. برف که بود بیماری بود، شکستگی بود، بی ماشینی بود، مصرف گاز و قبل ترش نفت بالا بود  و در کل یه بلای آسمانی محسوب میشد. کلاه تا برداشته میشد طرف سرما میخورد. مدیر و ناظمم با شیلنگ های زمختشون نمیتونستن اکبرو جمشید رو درست کنن. چرا میگم این رو اصلا؟ چون اونا هیچوقت کلاه دوستاشون رو کش نمیرفتن هیچی، هرکیم از بقیه ی خلافای مدرسه میخواست اذیت کنه میومدن هواخواهی. رسول چندبار به خاطر بی کلاهی سرماخورد نمیدونم، همیشه هم کچل بود. با یه نه گفتنش هزارتا سود واسه من آورد و عبدولا دولا دولا زیر درخت دولاش هم وقتی هم کلاسیای خودش رو دیده بود، رسول رو آدم حساب نمیکرد. افت داشت واسه یه پنجمی با سن دبیرستانی، که بخواد به یه بچه اولی رو بده. در نهایت ولی با رسول دوست شدم. بچه ی مظلوم و بامزه ای بود. عبدلله بهش خیانت کرد دیگه، من که اما عبدولا دولا دولا نبودم.

حالا همه اینا یعنی چی؟ یعنی اگر به بن بست بخورم. اگر فکر کنم دیگه نمیشه و باید همه چیز "تموم بشه" تازه شروع کارمه. تازه اون موقع ست که باید روش کار کنم و نشون بدم من اون آدم قویم که میخوام شکست نخورم. اون آدم قویم که میخوام تحت کنترلم جلو بره نه اینکه یا از دستم خارج بشه و یا خارجش کنم. اگه اون چیز یه رابطه باشه من میخوام روش کار کنم. میخوام اصلاحش کنم. میخوام سرم رو بالا بگیرم و بگم : دَتس ایت! دَتس رایت! واندرفول! و قس علیهذا. نمیخوام خودم رو راحت کنم و بگم حالا که فلان اتفاق میفته پس جا میزنم تا نیفته. وقتی نگفتم «نه» پس باید پای حرفم وایسم. دیگه وقت جازدن نیست. وقت ساختنه. 

واضح تر بگم؟ یکی از دوستام که خلیج فارسی بود میگفت ما از جزر و مد دل خوشی نداریم. یعنی با توجه به حرفای دوستم خیلیا جزر و مد رو یه پدیده نابودگر میدونن. و اما «دوربنی» و مردمش. دوربنی یکی از قدیمی ترین بندرهای تعمیر لنج تو قشمه. اونجا هر روز چهار بار جزر و مد میشه. لنج ها رو میارن نزدیک ساحل، صبر میکنن آب بره پایین و بعد تعمیر و بازسازی کف لنج رو صورت میدن. اتو سرویس لنج مثلا! تفاوت اهالی نسل اندر نسل تعمیر کار لنج دوربنی با بقیه این بود که از اونچه که میتونست عامل بدبختی و خانمان براندازی باشه سود بردن. نذاشتن زندگی روشون سوار بشه و بگه میخوام "تموم بشه".  دورهم جمع شدن و روش کار کردن و رابطه شون رو با دریا محکم‌تر کردن. قوی ترش کردن. دریا سال هاست که هر روز چهارمرتبه بالا پایین میکنه و مردمم شیفتشون با هم عوض میشه و یه تعداد زیادی آدم اینجوری رشد میکنن. دریا و دوربنی دوتا دوست قدیمین که هیچوقت از هم بد نمیگن. همیشه و در هر حالی باهم بودن و به هم کمک کردن. دریا جزر و مد داد، دوربنی ها لنج تعمیر کردن، لنج ماهی صید کرد، به خاطر صید جمعیت ماهی های دریا کنترل شد و افزایش پیدا نکرد که منقرض بشن، لنج ماهی هارو آورد ساحل، دوربنی ها ماهی ها رو خوردن و شد آنچه شد. یک تغییر و حرکت رو به جلوی مارپیچی جذاب و مداوم. یک چرخه ی دیالکتیکی. 

بیا روش کار کنیم و بسازیمش به سبک خودمون. :) بیا ما اونی باشیم که میخوایم باشیم. 

  • ۹۶/۰۵/۰۶
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

الان از عبدولا دولا دولا زیر درخت دولا خبر ندارید؟😅
متاسفانه هنوزم نه گفتن واسه خیلی سخته...

نه دیگه رفتیم بک سال بعدش از اون شهر :) از همون دوست جونیامم دیگه اطلاعی ندارم :))  یه بار یکیشونو دیدم با پاره آجر به جرم رفتنم از اون مدرسه انداخت دنبالم!
  • احمد احمدی
  • سلام برادر
    احسنت؛ خیلی خوشم اومد

    مخلصیم!
    تبارک الله

    احسن الخالقین!
    اینکه یک سری پست ها کامنتاشون بسته س یعنی اجازه نظر نداریم؟! یا گفتن حرف مشابه!؟

    بستگی داره به اینکه خواننده در مورد نویسنده چی فکر کنه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">