هَشت حَرفی

#گوشه

سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶ ، ۰۳:۱۰ ق.ظ

ما وقتی سیگار میکشیم دو دسته ایم. یک دسته از سر خوشی و با دوستان بودن و کم نیاوردن و خفن بودن و هزار دلیل احمقانه به خاطر کودکی عقل. یک دسته در خفا، در تاریکی در تنهایی برای نابود کردن. نابود کردن خود. نگاه کن! نگاه کن به سوختنش که چگونه میسوزد و میسوزاند و پایین میرود. صدایش را میشنوی؟ صدایش شبیه خرد شدن استخوان هاست زیر حرف هایی که در نطفه خفه شد. چیزی نیست که خوشحالت کند؟ کسی نیست که خوشحالت کند؟ 

من امروز چشمان کسی را دیدم که دیگر وجود نداشت. دستانی که دیگر گرم نبود. به گمانم روزی پیش خودش به این فکر میکرده کسی در دنیا هست که قرار است گرمای دستانم آرامش کند. هیچ به این فکر کرده بودی که ارزشش را نداشت؟ که او لیاقت سرد شدن دستان مردانه ات را نداشت؟ به این فکر کردی که شانس زندگی کردن را داری و حداقل این شانس کنترلش دست هیچ آدم دیگری نیست؟ تو باید میزدی. باید نابود میکردی هرکسی را که با اشتباهش تباهت کرده بود.  تو باید بی وجودیش را نشانش میدادی. تو باید نشانش میدادی که رسمش این نیست. 

زود دیر میشود و از ما هیچ نمیماند. زود دیر شده است و از من اثری نیست. 

سرمای زمستان یا سرمای بهار؟

سرمای اردیبهشت. سرمای اوایل اردیبهشت. عجب سرمای دل انگیزی ست. سرمای اواخر دی. عجب سرمای بی رحمی ست.  عجب شر عظیمی ست.

  • ۹۶/۰۵/۱۰
  • #هَشْتْ_حَرفى