هَشت حَرفی

#تن_غربت_زیر_قطره‌های_باران

سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ ، ۱۰:۰۰ ق.ظ

اوایل زمستان

آدمها در بارانِ روی شیشه غرق می‌شدند و فقط تماشایشان می‌کردم. نورها پخش می‌شدند. نورها پخش می‌شوند. از پشت ابر، از پشت کوه، از ماه از قطره‌ی باران روی شیشه‌ی تاکسی، از همه جا. نور همیشه هست.  همیشه هم پخش می‌شود. پخش میشوند و من فقط نگاهشان میکنم.

اذان مغرب موقع باران درک عجیبی دارد. جایی که نمیشناختم بدون اینکه بخواهم، پیاده شدم. پسرکی هم پیاده شد. هندزفری در گوشهایش از شدت بلندی صدا تلو تلو می‌خورد و می‌خواست بیفتد انگار. می‌خواست از آن بالا خودش را پرتاب کند پایین. سقوط را تجربه کند. هبوط را حس کند. تا جایی که بشود پایین‌تر. ابوالبشر. ابوالوری. صفی الله. خلیفة الله. ابو المحمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

نور سبز مسجد می‌کشاند. حداقل برای فرار از خیس شدن که خوب است سقف دارد. آب باران زده ی حوض وسط مسجد، آستینهای بالازدهی پیراهن سفیدم و من که ناچار آمدم و نمک‌گیر شدم.

باز پیرمردی کنارم نشست. عطرش از چای و گل رُز بود.

به وقت قنوت میبینی چطور بانگی بالا میرود؟ - بله، اکثر مواقع موقع قنوت جوهر به صدایشان برمیگردد. - اما تو جوان، صدایت به گوش خودت هم نمیرسید. - فقط می‌دانستم که صدای بیجوهرم را اگر سکوت بود می‌شنیدم. - موقع قنوت آدم را گُر میگیرد و صدایش بلندتر می‌شود. از چند وجبیش هم می‌شود شنید چه می‌خواهد. گویی فریاد می‌کشد بر سر خالق. با قلدری طلب میکند. تو همین طور که هستی بمان! نگذار کسی صدایت را موقع قنوت بشنود. هنوز گِل وجودت شکل نگرفته. کوزه‌گر خوبی باش. بگذار بین تو و خالقت باشد هرآنچه که باید باشد. عارف، بیصدایی ست، بیخبری ست. یعنی من اندازه‌ای نیستم که با صدای بلند چیزی را بخواهم، چون هیچ نمیدانم که چه می‌خواهم. طلب کار نباش! قنوتت را داد نزن! نگذار بشنود کسی جز خالقت! مخلوق جوان خدا، جوان بمان! سرانگشتهایت را به منبع لایزال برسان و آرام بخواه که بخواهد برایت. بخواه! نه با جوهر صدا که با جوهر دل. با جوهر دل بدان که اگر فرصت وصل داری نُه مره «شکراً لله» دارد یک مره «شکراً لِلمُجیب».

سرم را که برگرداندم، نبود. همه جا را با نظر زیر و رو کردم، نبود. انگار که اصلا از اول هم، نبود. فردایش هم آمدم، هر روز هم آمدم، یک سال تمام غروب‌ها میآمدم تا آن مسجد بی‌زرق و برقی که بوی خدا می‌داد، تا پیرمرد را ببینم و بپرسم شهود ذات و اسم و صفت سرمدیش را چگونه باید پیمود؟ و اما، نبود.

از هرکه پرسیدم آشنا به طریقت، نبود

آقا شما تا به حال در این مسجد کهنمردی دیدهاید که عبای قهوهای شانههای بلندش را پوشانده باشد، جلیقهی مشکی و پیراهن سفید بپوشد، ریش و موی بلند سپید داشته باشد و ابروهایی پرپشت، کلاهی بر سر بگذارد و آرام حرف بزند که هیچکس نشنود؟ - فلانی نیست؟ - نه ایشان را دیده‌ام، نیست! او را چندماه پیش همین جا دیدم. امانتی نزد من دارد که باید بازگردانم - اگر فلانی نیست، نمیشناسمش. سال‌هاست که اینجا نماز می‌خوانم، احتمالا رهگذر بوده. امانتی را صدقه بده که بر گردنت نماند.


شمایل پشت به اتاق رو به لنز

برای همیشه قنوتهایم مخفی ماند و او، نبود. به لایزال، به بی‌زوال، به سرمد، به دائم، به جاوید، نرسیدم و او، نبود. عبای قهوه‌ای‌اش را به تن میکنم؛ پیراهن سفیدش را هم.  به خود آمدم که تا چه اندازه ناخودآگاه شبیه او می‌شوم و ما زال، مصداق «به گرد او نرسد پای جهد من هیهات/ولیک تا رمقی در تن است می‌پویم». تا وصال به «نیست پنهان آفتاب لایزال/ذره‌ای تو خویش را اقرار کن!»، تا به «هُوَ مَعَکُم، أینَما کُنتُم؟»، چند خدک دیگر را باید گذر کرد؟

رهگذر معبر فناء فی الله، قنوت یعنی امساک در کلام.

القانتین و القانتات، قنوت یعنی سکوت، یعنی خموش، یعنی «خمُش ور خمُشی تلخ بُود».

«نشیبت فراز و فرازت نشیب»، قنوت را قنوط نکن.

«ربّنا انّا ظلمنا نفسنا»

  • ۹۶/۰۵/۳۱
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">