هَشت حَرفی

#زرد

چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ ، ۱۰:۱۰ ب.ظ

بچه که بودم هربار که میخواستم عصرها از مدرسه به خانه برگردم، یک سگ ولگرد احمق محض تفریحِ عصرگاهی مسیری را به وحشیانه‌ترین شکل ممکن دنبالم میدوید. مسیر خاکی بود و از وسط زمین‌های کشاورزی رد میشد. تا آخرین نقطه ی حوزه استحفاظیش دنبالم میکرد. پنج ماه، یک هفته در میان کارم این بود که از دستش در بروم. نوشتنش هم برایم راحت نیست. چقدر وحشتناک بود. 

تا اینکه یک روز تصمیم دیگری گرفتم. ظهر که به مدرسه میرفتم، چوب بزرگی را قبل از آن جایی که به سگ میرسیدم پنهان کردم و عصر پیدایش کردم. سنگین بود. مجبور میشدم دو دستی، سفت و محکم بگیرمش. به سگ نزدیک شدم و او هم به من و وفتی شروع  به دویدن کردن، ایستادم و جم نخوردم. از ته دل وحشت کرده بودم. کار احمقانه ای بود. نزدیک تر که شد، شروع کردم به فریاد کشیدن، از ته دل فریاد میزدم و ترسم را بیرون میریختم و کم کم ترس به خشم بدل شد. اگر کسی آن لحظه مرا میدید یقینا آتشی که از چشمانم خارج میشد را هم خوب میدید. زل زده بودم به چشمانش. چوب را محکم تکان میدادم و فریاد میکشیدم. سگ ایستاد، نگاهم کرد، دستانش را به جلو کشید و چند متر آن طرف تر نشست. باز حمله ور شدم به سمتش، سریع بلند شد و فرار کرد.

تاریخ تکرار میشود. نقش ها عوض میشوند. حالا من بزرگتر و قوی تر شده ام. دشت به بیابانی خشک تبدیل شده. بیشتر از آن موقع یکه و تنها ایستاده ام و جم نمیخورم.

و یک گله گرگ. سگ اگر تنهایی می آمد ، گرگ ها گروهی می آیند.

حالا که تمام تنم کبود است و صدایم از درد میلرزد. حالا که نمیفهمم چه میشود و چندمین بار است که سوئیچ را در آورده ام و گذاشته ام داخل جیبم. حالا که پنجره باز میشود که در باز میشود و آنقدر باز شدنش احمقانه تکرار میشود که فکر میکنم در خوابم و گرگ ها بازآمدند و اما واقعا آمدند. حالا که پشت فرمان نشسته‌ام و یک بیلبورد، تبلیغات شرکتی را به نمایش گذاشته که یک روز قرار بود شرکت ما باشد. حالا که اعتماد کردند و گفتند تو مسئولش باش. حالا که از عرش به فرش افتادم. 

تاریخ که گذشته ای دور است و هیچ. همین چند دقیقه ی پیش هم میشود صدبار دیگر به همین شکل تکرار شود و من انگار بیماری روانی ام که زمان یقه ام را گرفته و تکانم میدهد. 

  • ۹۶/۰۶/۱۵
  • #هَشْتْ_حَرفى