هَشت حَرفی

پیامبر و دیوانه

دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶ ، ۰۴:۰۰ ب.ظ

ببین خیلی سعی کردم الان در مورد یه چیزی بنویسم که راحت بشم. انگار یه گولاخ با یه زنجیر طلا به گردن و یه خالکوبی بزرگ رو بازو، تو یه کوچه‌ی تاریک پله‌ای وسط استانبول خفتم کرده، آره استانبول! وگرنه تو این مملکت کسی بخواد من رو خفت کنه اول و آخرش خودشه که خفت شده. میگی نه؟ آدرس میدم بری دادسرا، شیش نفر رو ببینی خب. آفتاب، دلیل آفتاب. بری یعنی؟ آخه... میگم که... نه نرو! هرکسی لیاقت اینکه تو ببینیش رو نداره. اعتماد داری بهم مگه نه؟ راست میگم خب... حالا اصلا همون استانبولشم نمیتونه. هیچ جا هیچکس نمیتونه خفتم کنه و دربره. 

از عشق بنویسم؟ حرف دارم، زیادم دارم؛ ولی، میذارم پنجاه سالم که شد، همه‌ش رو یه کتاب میکنم اسمشم جای «پیامبر و دیوانه» میذارم «پیرهنِ بهشتی». الان که بنویسم محققا خرابش میکنم. اندازه‌ی به زبون آوردن نیستم. همونقد که اندازه‌ی دیدن چشمات نیستم. چشمات که میگم یعنی اولین منطقه‌ی جغرافیایی که چشمم بهش میفته و میفته پایین باز. اینطوری میشه حساب کرد که جرات حرف زدن در مورد آبشار موهات رو هم به این راحتیا ندارم؛ ولی، بچه پرروئَم به هرحال. قاعده هارو من نمیذارم که... قاعده‌ها قاعده‌های عاشقِ عاشقت شدنن. عاشق عاشقی شدن و دیوانه‌ی دیوانگی شدن. آره، آره... اگه پنجاه سالگی هم نشد هیچی. وقتی درسمو با نمره ی بیست پاس کردم، اونوقت مینویسم. شاید اصلا هفتاد سالم شده بود، شایدم نه اصلا چهل ساله بودم یا شاید سی ساله. طول میکشه تا اول خودم خرما نخورم و بعد به بچه بگم خرمای زیاد نخوره چون واسش بده.

بوی شیرینی تازه میاد. ببین عصرا تو اتاق من، بوی شیرینی تازه میاد؛ چون، شیرینی‌پزیِ قنادی، جلوی پنجره‌ی اتاقمه و قناد همونیه که اسم یکی از نوه‌هاش محمدجواده و شبای تابستون اسم-فامیل بازی میکردن و درباره‌ش قبلا نوشتم. بوی اسپند میاد چون عطاریِ چسبیده به دیوار اتاقم، عادت داره عصرایی که خوشحاله اسپند دود کنه.  عطار بیشتر وقتا خصوصا از اواخر بهمن‌ماه تا اوایل تیرماه خیلی خوشحاله و چقدر خوبه که من وسط خرداد به دنیا اومدم و تو اول اسفند. بوی نون تازه میاد چون یه نونوایی سنگکی و دو تا تافتون نزدیک اینجاس. بوی کباب هم سر ظهر میومد. میدونی که من حاضرم یه شبه پنجاه تا سیخ کوبیده بخورم؟ برو تا تهش دیگه. نون میمالم به در و دیوار اتاق و میخورم اصلا. تو اتاقم بوی عود و سیگار هم زیاد حس میشه. سیگار خیلی کمتر و عود خیلی بیشتر. فکر میکنم نود و نه درصد آدما بوی هیچ عودی رو دوست ندارن و سر درد میگیرن؛ اما بابای من دوست داشت و من خب یه لعنتی بابایی بودم و دوست داشتم. خیلی خوبه که تو هم عود دوست داری و خیلی بیشتر از من حتی دوست داری. این خودش معجزه‌ست باور کن! خوشحال باش، باشه؟ 

اونوقت همه‌ی اینا به کنار، یه بو غالبه. نه، نه، یه عطره که غالبه. قبلا اصلا نبودا! طبیعیه که نبوده باشه. یه روز یکی گفت من دارم یه راهی رو میرم و تو همرامی و بعد واسه اینکه نشود فاش کسی زود پاکش کرد و این عطرِِ غالب مونده اینجا و هی پر رنگ تر شده، هی جوهرش بیشتر شده، هی غلیظ‌‌ تر شده. اتحادیه‌ی بین‌المللی حفاظت از طبیعت سعی کرده با عطرا کاری بکنه که بی ضرر باشن واسه محیط زیست و با این کارش ماندگاریشون رو کم کرده. خیلی اعصاب خرد کنه که دانشمندای علوم طبیعی مغزه رو به کار نمیندازن یه فرمول  ارزون قیمتی بسازن که هم ماندگاریش خوب باشه هم مضر نباشه. بگو ببینم تو دقیقا چیکار کردی؟ خودت میدونی؟ چجوریاست که عطر تو همه‌ش میاد جمع میشه تو سر من و ماندگاریش، معنای ماندگاریه؟ چجوریاست که مضر نیست و عمر دوباره میده؟ اصلا چجوریاست که چهارباغ، عالی‌قاپو، چهل ستون، سی و سه پل، هشت بهشت، کافه رادیو، سینما سپاهان، باغ فین و پارک جوان هم عطر تو رو دارن؟ چجوریه که همه جا هست  هیچکس نمیفهمدش جز من؟ یادم بیار درباره‌ی پارک جوان واسه‌ت یه توضیح مفصل بدم. نه با نوشتن که با صدا و تصویر خودم. میبرمت اونجا و میگم من اینجا چجوری از نو آفریده شدم و یادت بیاد که تو که نقشت نقش بادی* بود چه کردی.

* بادی: [ع . بادی] (إفا بدء) 2. آفریننده (فرهنگ فارسی معین)

  • ۹۶/۰۶/۲۷
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

یکی گفت من دارم یه راهی رو میرم و تو همرامی و بعد واسه اینکه نشود فاش کسی زود پاکش کرد...

برگرفته از وبلاگ هَشت حَرفی (multi-track.blog.ir)

اهوم :)
واای چرا تو اینقدر قشنگ مینویسی به خدا وبلاگت شده پاتوقم خیلی متناتو دوست دارم جذاب مینویسی
ایشالا که به مه ارزو هات برسی ولب 70 سالگی خیلی دیره برا انتشار کتاب عشقت 
راستی جمله اولت (استانبول)خیلی خوب بود!

ممنون از لطفتون :)
خیلی دیره... خیلی!
  • آقای سر به هوا ...
  • پست به شدت سنگینی بود ..
    وقتی پای بو میاد وسط من فقط چشمامو میبندم و میرم به خاطرات .. به سال 1386 ..

    هیچی مثل بو خاطره نمیشه. از بوی خونه ی مادر بزرگ تا بوی برگ درخت گردو.
    رنگ و بوی این وبلاگ بهاری شده
    اسمونش صاف و ابی و نسیمش جاری:)
    چه قدر این حس و حال قشنگه

    +عاااااااغا منو بگو چه ذوقی کردم از اینکه عطاری و نون وایی نزدیک اتاقتون رو یادم بود:-D 

    بیشتر عجیب نیست تا قشنگ؟ :)
    نه واقعا:-D بیشتر قشنگه:)

    شاید :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">