هَشت حَرفی

#سرزده

دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ، ۰۶:۰۹ ب.ظ

احتمالا از چهارسالگی منتظر هیجده سالگی بودم. یک روزی برسد که بروم حساب بانکی بسازم به نام خودم، سیم دائمی بخرم به نام خودم، بورس را بردارم ببرم دنبال خودم، امضا که میکنم اعتبار داشته باشد، سربازی و دانشگاه هم که هستند، وای وای، بتوانم رای بدهم و بعد کاندیدای ریاست جمهوری هم بشوم اصلا و از همه مهم تر اینکه میتوانم بروم گواهینامه بگیرم و بشوم سالار جاده های ایران.

گواهینامه گرفتنم که اصلا قصه ی حسین کُرد شبستری ست نه از باب طولانی بودنش، از آن بابت که من در نقش باطل و افسر در نقش عیار قهرمان  ظاهر میشود. من یک جوانک کله قرمه سبزی که بی اجازه آن هم در جاده ی خیس از باران، دنده سه میزنم و او یک افسر پیر کارکشته ی عقده ای که پیاده میشود و با متر فاصله تا جدول را اندازه میزند. هرجا مینشینم و داستان را بازگو میکنم، خودم را پسر خدا و افسر را قرمپوفی عقده ای معرفی میکنم، اما این علی الظاهر ماجراست و علی الباطن حق با او بود در تمام موارد؛ اما، با این حال از عقده ای بودنش نمیشود گذشت. وارد جزئیات نمیشوم.

سرت را درآوردم. میتوانی بقیه اش را گوش نکنی؟ به واقع انصافانه نیست همچین برخوردی، هست؟

رفتم حساب بانکی هم ساختم. بانک ملی، صادرات، سپه، ملت، تجارت و اقتصاد نوین. هر بانکی هم میرفتم عمه هایم را میشناختند. اینکه میگویم عمه هایم را میشناختند، از این شوخی مجازی های مسخره نیست. واقعا عمه هایم را میشناختند و من هر دفعه توضیح میدادم که:«بله عمه ی بنده هستن، بله بله پدربزرگ را هم سلام میرسانم، بزرگیتان را اصلا. [گور پدرت لعنتی، زودتر حساب را باز کن! عطش حساب بازکنی دارم.]» حالا فقط از تجارت و اقتصاد نوین استفاده میکنم. مثلا یکیشان حساب پس انداز است و دیگری جریان دارد، ولی آخر ماه هر دویشان به «موجودی کافی نیست» میخورند. اول ماه در حسابم جریان دارد ماه ، آخر ماه جریان دارد کاه. از همان کاه هایی که وقتی زیادی شیلنگ تخته می انداختم، گوشزد میکردند «مثل اینکه کاه و یونجه ات زیادی کرده». کاه که زیادی میکند تازه من فکر خرج کردن میفتم و میگویم لعنت به این روزگار، چطور راضی شدم برای آن کافه لاته ی ته لیوان یه بار مصرف در فرودگاه، آن همه پیاده شوم؟ «تفو بر تو ای روزگار، تفو» و الباقی دشنام ها و سب و لعنت ها بر روزگار بی شرم که در این مقال نگنجد.

سیم کارت هم خریدم. بسیار هم خریدم. یک ایرانسل، یک همراه اول، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک ایرانسل، یک دائمی همراه اول که ارثیه ی پدری بود، یک رایتل و نهایتا یک دائمی رایتل. همین که دائمی رایتل را خریدم دیگر هیچوقت به فکر خط عوض کردن نیفتادم. چون همه ی شماره ام از هشت و دو تشکیل شده که از فانتزی هایم بود و هم اینکه بالاخره خودم یک خط دائمی خریدم و  زهی خوشبختی. بعدا سرم را بالا میگیرم، سینه سپر میکنم، دستانم را مشت میکنم و میگویم:« ببین پسرم، من خودم همه ی شماره های خطم رو انتخاب کردم. حتی اون صفر وسطش خواست خودم بود. هر وقت به این درجه از رشد و کمال رسیدی میتونی بگی مرد شدم و زن بگیری. حالا برو رد کارت تا سوراخت نکردم.»

سربازی و دانشگاه هم گذشتند. سربازی را که پیچاندم و دانشگاه را گاهی پیچاندم و گاهی گفتم نه خوب است و باز پیچاندم و هی اول مهر گفتم ما باید مردمان مدرک دار با معدل های فلان و شاگرد اول و خیلی درجه یک باشیم و بعدتر باز پیچاندم و غرق کتاب های خودم شدم. بماند که چقدر هم این بین کارهای عجیب کردم و میکنم. این ها را هم روزی سیاهه اش را به پسرم میدهم. به دخترم نمیدهم. چون فقط پسرم میفهمدش. سردار میگفت حالا که سربازی را پیچاندی باید برای خانه بیشتر نان بگیری و اتفاقا از همان موقع همیشه نان خانه مان را دوست مادرم تامین کرده و چه خوب دوستی. سردار هم حالش خراب بود. نان سیری چند؟ بگو چند من خربزه میخواهی؟

تصور میکنی که تمام شده؟ من تازه گوش گیر آوردم. همین چند روز پیش موقع انتقال این خاطرات ارزشمند و ناب و شیرین به پسر عمه ام بحث رسید به سگ و برگشتم به قبل هیجده سالگی و خراب شد. حالا باید خودم را از شر این واژه ها رها کنم تا برسم به اصل مطلب یا نه؟

امضا. یازده ساله بودم که اولین امضا را کوبیدم پای برگه و احساس کردم که چقدر خفن و بزرگ هستم. برگه چه بود؟ رسید صندوق صدقات کمیته امداد. اتفاقا یارو گفت چندساله ای؟ عرض کردم :«به نامی خداااا، قلانی فلانی هستم، یازده ساله، کلاسی پنجمی یک، دبستانی شاهد و معلمم آقای عبداللهیِس» گفت که باریک به این غلظت لهجه و اصالت اصفهانی، امضایت به سنت نمیخورد. فکر میکنی بعدش چه شد؟ در همین حد بگویم که نوک تیر برق ایستاه بودم و فریاد میزدم :«هــــــِــــی مــَـــن، آر یو کیدین می؟» از آن موقع دوبار امضایم عوض شد. دفعه ی دوم یک امضای انگلیسی داشتم که از «رونالدینیو» الگو برداشته بودم و احساس میکردم که چقدر کلاس دارم، بعدتر گفتم فردا پس فردا آمدیم و شدیم وزیر اقتصاد، آنوقت این امضا را بزنیم پای اسکناس، انگ تهاجم فرهنگی و نفوذ نمیچسبانند؟ عطایش را به لقایش بخشیدم همان جا. امضا را بومی کردم. با کمک یک سایت طراحی امضا و با الگو برداری از امضاهایی که طراحی کرده بود، امضای خودم را طراحی کردم و حالا میتوانم با خیال راحت پای اسکناس ها امضا کنم و بعدا فرزندانم امضای جدشان پای اسکناس را در موزه ی آستان قدس ببینند و بگویند:«یِس! دَتس ایت».

القصه اینکه منِ بیست و دو ساله دلم برایت بسیار تنگ است. آنقدر که خودم باورم نمیشود که نیروی اینگونه زیستن را از کجا آورده ام. تحقیقا تو مرا نخوانی اموراتم نمیگذرد، میدانی که عجیب قشنگ؟ به این فکر میکنم که روزی به نزدیکی داراب شاهت ببرم، پای چشمه. اهوم، پای همان چشمه ای که چهار فصل است و همیشه آب باریکی میرود و می آید. محکم قدم بگذاری بر تخته سنگ ها و هر قدمت را شکر بگویم. پای همان چشمه میشود ساعت ها نشست و فقط تو را بویید و گفت که من نمیدانستم روزی نزدیک زادگاهم تو را خواهم بویید. گیسوانت را به دست نسیم داد و صد هزار عکس گرفت از هر لحظه اش. نسیم برود، برود، برود، ببرد، ببرد، ببرد عطر موهایت را به نهایت بی کران. اصلا فلسفه ی آن « هـ » آخر اسمت همین بی کرانی ست. همین تمام نشدن است. همین بی اندازگی ست. دریاست، آسمان است، خورشید است، آبشارهاست، عطر یاس هایی ست که دامن سفیدت را پر کرده بود. اصل مطب اینجا بود. بقیه ش را گوش ندادی هم ندادی. مهم نبود.

  • ۹۶/۰۷/۲۴
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

  • آقای دیوار نویس
  • قصه حساب باز کردن شامل من هم میشه، تو هر بانکی بود حساب باز کردم البته اونایی که کارت عابر بانک میدادن!
    القصه که ان شاء الله به زودی داستان چشمه چهار فصل برایتان به واقعیت تبدیل شود، ما هم شرینی ای بخوریم:) 

    من الان بانک شهر رو هم دوست دارم امتحان کنم ولی از خودم و بانک تجارت و اقتصاد نوین خجالت میکشم :))
    ان شاء لله :) ایرانو کلا شیرینی میدم اصلا:))
    عرض سلام
    امیدوارم به سرتون نزنه در عالم واقع هم به این سبک مقدمه چینی کنید!

    متاسفانه مقدمه چین مسخره ایم همیشه :))
  • آرتمیس ‌‌
  • خوب خوشتون میاد یه ملتی رو درگیر کنین که افسانه‌های اساطیری بسازن تو ذهنشون؟

    این پست این شکلی بود مگه؟ :)) کجاش؟!
    پاراگراف آخر  غافلگیر کننده بود 
    پاراگراف آخر را چندین بار بخوانیم ?
    این عاشقانه ی سبز  و پر از آرامش :)


    آنقدری بخوانید که اگر غلط نگارشی داشت متوجهش نشوید :)
    معافیت داری :)) 
    مث داداش من وقتی داشتی ناهار رو با لذت دو چندان میل می نمودی کارت معافیتت با پست اومد در خانه ?:)
    بی زحمت درباره حساب پس انداز توضیح بده ،سود داره ?:دی
    امضاهات ؛✌
    امضاهای من نمونه ی یک ایرانی بی اعصاب :|

    من داشتم گیم میزدم که کارت اومد و خودمم نگرفتمش. اون مامور پست که میاره بسته هارو، از بس اومده در خونه ی ما ، شده رفیق فابریکم ! گفته بود بگید خودش بیاد. رفتم یقه مو گرفت گفت اول شیرینی بعد کارت :)
    حساب پس انداز من که سودی نداره هیچ، باعث شرمندگیمه :))
  • احمد احمدی
  • ارجاعاتت به سهراب باحال بود.

    فکر نمی کردم شش هفت سال اختلاف سنی داشته باشیم...
    دقیقا مثل همون امضا که به سنت نمی خورد.

    ای ول، خوش مزه بود

    ما ارادت خاصی نسبت به شما داریم جناب احمدی :)
    بقیه ی متن رو بذاریم کنار،  سربازی رو چه طوری پیچوندی؟ 

    گفتن معافی ماهم گفتیم خداروشکر :)) 
  • آرتمیس ‌‌
  • همون آخرش! اینا مال قصه‌هاست دیگه!

    قصه ها از رو واقعیتاست دیگه :)
    از سبک اعترافتون خیلی خوشم اومد (:
    منم آرزوهای شما رو داشتم ولی فقط به یکیشون رسیدم تا حالا...

    پوچن همه شون لامصبا :)
    من چرا با اون تیکه ی امضا چنین قهقهه زدم؟!:)))) خیلی خوب بود عاغا
    +[با لهجه اصفهانی بخوانید] پسداتون چرا انقد شیرینس مشتی؟:) 

    اینجوری: مَشدی پُسدادون چرا اَنقده شییییرینِس ؟! 
    + من سعی کردم تلخ باشه ولی :))
    غلط نگارشی را قشنگ گفتید استاد :)) 
    نداشت من چک کردم! 

    :|
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">