هَشت حَرفی

فایو لِوِل

چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶ ، ۰۴:۰۱ ب.ظ

یک عصر پاییز، دست هایم را فرو کردم به اعماق جیب های شلوارم. سوار اتوبوس شرکت واحد شدم و انقلاب پیاده شدم. اصفهان که باران نمیبارید، نمیبارد هم. آسمان سفید و خاکستری ست؛ ترکیبی از ابر و دود ماشین ها و کارخانه ها. سی و سه پل را حتی یک نظر هم ندیدم. اصلا از اواخر تابستان تا اوایل بهار، دیدن سی و سه پل جایز نیست. از کنارش که رد میشودی باید چشمانت را ببندی. خواجو هم همین شکلی، فرقی ندارد. 

چهارباغ پایین را متر میکنم. با صدای مردم و ماشین ها. ماشین هایی که میروند و ماشین هایی که در حصاری فلزی میخواهند بالاخره مترو را مترو کنند. من آدم غمگینی نیستم، آدم شادی هم نیستم، شاید یک آدم معمولی. آدم های معمولی این شکلی اند.  نه خیلی ناراحتم نه خیلی شادم، نه کم ناراحتم نه کم شادم، نه اصلا ناراحتم و نه اصلا شادم، نه چیزی خوشحالم میکند نه چیزی ناراحتم. پاساژ تجاری سرگرمم میکند. طبقه ی پایینش پر از کتابفروشی ست. گوشی به دست از هرکتابی که خوشم بیاید عکس میگیرم تا بعدا بخرمش. 

خیلی وقت است حتی به کافه رادیو نزدیک هم نشده ام. رادیو روشن بود و آدم های شال و کلاهی میرفتند تو و می آمدند بیرون.  تا به حال یک عالم آدم عاشق آنجا دیده ام که به هم نگاه میکنند. حالا هم هستند. سردشان است. من هم یک کیف دوشی قهوه ای روشن دارم که همیشه یک سررسید و روان نویس تویش پیدا میشود. اقتصاد همشهری و مهرنامه و اندیشه پویا و گاهی سیاست نامه هم دارد. عجیب است که دیدگاه من با مهرنامه و سیاست نامه و اندیشه پویا یک عالم تفاوت دارد و همیشه میخوانمشان؟ و اما دیگر داستان همشهری ندارد. این بد است. حتما یک قسمتی از من واقعیم نابود شده که دیگر داستان نمیخوانم.

کیف را باز میکنم، مجله هایم را بیرون می آورم ، قهوه ترک داغ میخورم و منتظر میمانم یک نفر صدایم کند. هیچ نفر هم صدایم نمیکند. چطور شد که دکتر صبوری فوت کرد؟ اینکه این چنین جامعه شناسانی نباشند حیف نیست؟ حیف نیست که نباشند؟ حیف هست. ترجمان میخوانم، دیپلماسی ایرانی میخوانم، گاردین میخوانم. تلگرامم را آنلاین میکنم، منتظرم انگار ؛ اما، کانال های فلسفه و جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست را زیر و رو میکنم. لعنتی! مگه این استاد دانشگاه نیست؟ چرا منبع نزده واسه مطلبش؟ اینکه الان تو اون یکی کانال بود. گرفتار شدیم.

پسری رو به رویم می ایستد. تنهایی داداش؟ - چطور؟ - جا نیست، میخوام بشینم - بله بله بشین آقا ، تنها نیستم ولی بشین شما. - عه پس بیخیال وامیسم جا خالی بشه. - بشین آقاجان! تنها نیستم معنیش اینه که حتما یکی میخواد بشینه اینجا؟ بشین راحت باش.

  • ۹۶/۰۷/۲۶
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

ممنونم که دوباره مینویسید:)

شرمنده میکنید :)
می‌گم یه دوره بود که اصلا نمی‌نوشتین.. یا خیلی خشک و از دور می‌نوشتین. 
چقدر خوبه که حالا می‌نویسین و قشنگ و دل‌نشین و مهربان.
#از دل‌خوشی‌های دنیای وبلاگی

لطف دارید شما همیشه :)
همین دیروز جایی نوشتم عجیب نیست کره ی زمین ۷ میلیارد جمعیت دارد و این حجم از تنهایی دستش را از روی گلوی آدمها بر نمیدارد؟
یک چیزی این وسط اشتباه نیست؟

خود آدم ها اشتباهن :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">