هَشت حَرفی

بادوم تلخه

پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ، ۰۵:۵۹ ب.ظ

گاهی کار آدم رو به جایی میرسونن که یه باکس از زهردار ترین سیگار میکشی و راضی نمیشی. ببین واقعا راضی نمیشی. نمیرسوندت. من سیگار کشیدنام تو خلوته. خودمم فقط. به نظرم سیگار چیز مزخرفیه. هزارمین باره میگم از سیگار متنفرم. کلا از دود خوشم نمیاد. از آدمایی که سیگار میکشنم خیلی خوشم نمیاد. از اوناییشون که دخترن، به شدت دوری میکنم.  حالا تصور کن کار به جایی میرسه که یه باکس مارلبروی سرخ میکشم. جمع نقیضین ممکنه؟ آره ثابت میکنم در صحنه ی اجرا ممکنه. تو علیه داداشت، تو و داداشت علیه پسر عموت، تو و داداشت و پسر عموت علیه ایل، تو و داداشت و پسرعموت و بقیه ی ایل علیه یه ایل دیگه. حالا این وسط تو کلا بری بپیوندی به همون یه ایل دیگه. مثلا از ایلات قشقایی ترک بپیوندی به ایلخان های لر که قدرت پیدا کنی و به قشقایی ها جایگاه بدی. اونوقت حکومت قاجاری تصمیم بگیره قشقایی ها رو سازماندهی کنه و اسمشون رو بذاره ایل خمسه و علم کنه مقابل ایلخانی ها و حاج ایلخانی ها. واقعا چه خاکی میریزی سرت؟ همه برای همه، همه علیه یکی. تو اون یکی. هیچ کس، واقعا هیچ کس نمیفهمه تو قصدت چی بوده. هیچ کس نمیفهمه تو خواستی مساوی بشن؛ اما، یه قدرت بالاترِ ترسو و بی سیاست و کم توانی مثل همون قاجار اومده همه چیز رو کشونده به ورطه ای که جون سالم ازش به در ببری یعنی واقعا سگ جونی.

همینه آقا همینه. الکی خودم رو گرفتار کردنِ من وقتی روشن شد که با یه حیله ی وحشتناک به کمک دو سه نفر دیگه کل دخترای کلاس آمادگیمون رو کردم تو دستشویی و در رو از پشت بستم و چفتش رو انداختم. باور کن تا چند سال هرکی مارو میدید میگفت:«ای ناقلا شنیدم دخترارو زندانی کردی ، میخواستی کبابشون کنی بخوریشون». نمیدونم چرا احمق شدم همچین جمله ای رو به زبون آوردم جلوی مدیر کودکستان که بره به بابام بگه و بابامم به بقیه بگه و بقیه فکر کنن من از روی بچگی این کارو کردم و بگن:«ای نااااقلاااا... و فلان». لاکردارا هنوزم یادشونه.

چی؟ قصدم چی بود؟ اصلا قضیه کباب کردن نبود. قضیه رئیس شدن من بود. قضیه این بود که از پسر مدیرمون بدم میومد. پسرش شاید شیش هفت سالی از ما بزرگتر بود و بعد مدرسه ش یا هر قبرستونی که میرفت، تشریف نحسشو میاورد تو آمادگی ما ور دل ننه ش. اون وقت بچه ها میرفتن باهاش بازی میکردن و نمیفهمیدن این آشغال از قصد بچه هایی که رنگ پوستشون سفیده رو با خودش میبره تو دفتر باهاشون بازی کنه. من بچه ی پایین ترین جای شهر بودم. از اول تو خونه پیدام نمیشد. همش تو کوچه و خیابون بودم. خیلی چیزارو دیده بودم. حساب دستم بود. میدونستم این آدما عوضین. پرسیدم از یکیشون که الاغا اون تو چکار میکنین؟ توضیح که داد فهمیدم کار بد میکنه.

بعد اون کباب کردنه تونستم قدرت بگیرم. هرکی میتونست دهن دخترا رو حسابی اذیت کنه میشد سالار. دخترای مظلوم بدبختیم داشتیم، جز یکیشون. حقیقت این بود که من اصلا دوست نداشتم دختر آقای سوادکوهی رو بفرستم اونجا و درو روش ببندم. حالا خودش هیچی، خواهر کوچولوش همه ش میومد بهم کلوچه و لقمه ی پنیر میداد. نامردی بود واقعا.  ولی لذت بردم که دختر مدیر نوبت صبح هم بینشون بود. چه کیفی میداد اذیت کردنش. پررو بازی درمی آورد دیگه. پررو بود وگرنه چیکارش داشتم. شاید مثلا اون موقع فکر میکردم اینجور که ننه ش هر روز صبح سر صبحگاه میگه دخترمو نمیدم بهت چون تو بدجنسی، یحتمل بعدا هم باید تحملش کنم و بیخ ریشمه. بذار از همین حالا بهش نشون بدم رئیس کیه. شایدم فکرای دیگه میکردم که بیخیال... 

آره داشتم میگفتم بعد از اون دیگه قدرت واقعا دستم بود. دیگه بچه ها اکثرا باهام بودن. خلاصه ش کنم واسه ت. یه روز حمله کردیم، پسر مدیر مدرسه مون رو حسابی از خجالتش در اومدیم. تا میخورد سعی کردیم بزنیمش. خیلی نشد؛ اما، دیگه پیداش نشد از اون روز. دیده بودی بچه ی شیش ساله انقدر بامرام باشه که وقتی بگن کدومتون این کارو کردید هیچکس نگه هشت حرفی بود که بهمون گفت بزنیمش؟ بچه ها هم مثل من ازش بدشون میومد؛ ولی، پیگیرش نمیشدن. ما بچه های سیاه سوخته کارشو ساختیم.

عیب من لعنتی همینه. پیگیر میشم دیگه رهاش نمیکنم. تو این چندماه اخیر صدبار نزدیک بود خودم رو به کشتن بدم. شاید مقداری از سیاه سوخته بودنم کم شده، سوسول شدم و فلان؛ اما، تموم نمیشه این رفتار لعنتی.

  • ۹۶/۰۷/۲۷
  • #هَشْتْ_حَرفى