هَشت حَرفی

آبان ماهش

جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶ ، ۰۸:۲۶ ب.ظ

هرچقدر بنشینید پای سخنرانی فلان استادِ دانشگاه و یا حوزه، هرچقدر تلمذ صاحبان کمال را بکنید، هرچقدر کتاب بخوانید، هر چقدر هر کاری کنید، «پوچی محض» را نمیفهمید؛ اما، کافی ست عزیزترین فرد زندگیتان جلوی چشمانتان «جان» دهد و شما شاهد هرصدم ثانیه‌اش باشید. شش سال آزگار سردردی عصبی را تحمل میکنید که برای درمانش گفته اند:«آرامشت را در چه میبینی؟ همان را بیاب حل میشود!»

از حروف الفبای اول ابتدایی تا حل نامعادلات از طریق هندسی حسابان سوم دبیرستان را در یک آن به کلی فراموش میکنید، چه برسد به ساده ترین الگوریتم های بیسیک و جاوا اسکریپت تا پیچیده ترین های سی پلاس پلاس. اسم دوستانتان که برای تسکین دادن آمده اند که سهل است، اولش هرچه فکر میکنید اسم خودتان هم یادتان نمی آید. گم میشوید. چهره تان را فراموش میکنید. هربار انگار اولین بار است در این عمر شانزده ساله که خودتان را دیده اید. گم شدن میدانید یعنی چه؟ پس از آن تا آخَرِ آخَرش واقعا گم میشوید. بدشانس که باشید هیچکس برای پیدا کردنتان نمی آید نه آن اول هایش که گوشه ای می ایستید و معرکه را تماشا میکنید و نه آن هروقت هایش که دستانتان را درجیب هایتان فرو بردید و به در ماشین تکیه زدید و مغزتان را پر از دود میکنید و غروب خورشید را سعی میکنید نبینید و نمیشود.  هرکس هم می آید شرط دارد، تن نمیدهد به این غرقاب. حتی می آید شما را در خودش گم میکند و گم تر میشوید؛ ولی، گاه و بیگاه... سرد میشوید. سرد بودن در عین گرم بودن درد الیمی ست. میخواهی، نمیتوانی، میتوانی، نمیشود، میشود، نمیخواهد، میخواهد، فرصتی نیست. از همان اولش دیگر از هیچکس انتظاری نداشته اید. دقیقا از همان موقعی که همه میروند و اصلا یادشان نمی آید که شما هم هستید و باید بروید. بین سیاهی ها باز گم شده اید، کَم شده اید. دیگر قرار است از هیچکس انتظاری نداشته باشید. همینجاست که بهتر میفهمید «پوچی محض» را. دروغ را. غم را. تنهایی را. مرگ را. زندگی را، سکوت را  سکوت را و سکوت را... میگذارید راحت باشند. حتی بارها از خوبی هایشان میگویید، تشکر میکنید، میخندید و انگار که قلبا راضی هستید. نیستید، خب؟ دیگر هیچگاه تسکینی برای شما نیست. بقیه را اذیت نکنید به خاطر خودتان. این باری ست که بر دوش شماست. شریک نداشته باشید خیالتان راحت تر است. نیست؟  ای بابا! این ها که کمی بزرگند، ابلهانه تر از این حرف ها میشود. گفتم که اسم خودتان را هم فراموش میکنید. یادتان میرود کدام غذا و میوه و فلان را دوست داشتید و از کدامشان متنفر بودید. بی ارزشی، بی توجهی محض. یادتان میرود که چای را با هِل دوست داشتید. یادتان میرود خاکستری پوشیدن را دوست داشتید. یادتان میرود درس خواندن را دوست داشتید. همه ی پسوردهایتان فراموشتان میشود. مضحک است، نیست؟ باز صحنه تکرار میشود. همیشه تکرار میشود. مبسوط تر، ملموس تر. حتی جرأت پلک زدن هم ندارید. عجیب اثر میگذارد. اصلا تا به خودتان بیایید چند سال میگذرد. تا بفهمید چه شده صد سال میگذرد. یک لحظه صحنه اش از جلوی چشمانتان کنار نمیرود. یک لاشخور احمقی آن بالا نشسته و هِی تکرارش میکند. «لاشخور احمق! روشن کن چراغ های این قبرستان را! سانس ما مگر تمام نشد؟ این چه وضعیتی ست؟ دست از سرما برنمیداری؟ عادت به زجر کش کردن پیدا کرده ای؟»

نه اتمسفر تابستانی لحظه ای فراموشی می آورد و نه اتمسفر زمستانی. پاییز و بهار که اصلا مزخرفند، مزخرف! 

  • ۹۶/۰۸/۱۲
  • #هَشْتْ_حَرفى