هَشت حَرفی

آن سوی فوتبالی که تویی

سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ، ۱۰:۳۰ ب.ظ

ما خوره‌های فوتبال. ما شب زنده‌دارها به خاطر فوتبال. مایی که تا رنگ چمن را از تلویزیون میبینیم آرامش وصف ناشدنی میگیریم. مایی که در طول روز بارها سایت‌های ورزشی را به خاطر  فوتبال زیر و رو میکنیم. ما که اگر فوتبالی هم درکار نباشد خودمان دست به کار میشویم و گیمش را روزی صدبار بازی میکنیم. ما که وقتی مسیج میرسد فلان ساعت برویم سالن، از صبح آن روز آرام و قرار نداریم. ما که روزی روزگاری فوتبال را، پسری روی سکوها را، نیمکت داغ را، یونایتد نفرین شده را(همه از حمیدرضا صدر)، فوتبال علیه دشمن را(عادل فردوسی پور)، بارها زندگی کردیم و واژه به واژه‌اش را درک کردیم. بله ما همگی دیوانه‌ایم و با دیوانه بودنمان است که زندگی میکنیم.

فوتبال به من زندگی را یاد داد. زمین خوردن و بلند شدن را. شکست را. پیروزی را. اخلاق و انسان دوستی و ازخود گذشتگی را. تیم بودن را. تعویض به موقع را. عقب نشینی را. دفاع و حمله را. برنامه ریزی را. تاکتیک و تکنیک را. فوتبال بزرگترین میدان آموزش سیاستمدار شدن برایم بود. و فوتبال اگر نبود شاید ما فوتبال دوست ها نبودیم و اگر ما فوتبال دوست ها نبودیم عشق و جنون معنایی نداشت. حرکت دست های توتی و پاس های خارق العاده اش، ایستگاهی های پیرلو، اخم های درهم گتوزو و تکل های ترسناکش، تنه های کاناوارو و فریادهای بوفون معنایی نداشت اگر عشق و جنون نبود. 

آتزوری. لاجوردی پوش های ایتالیا. ایتالیایی های عاشق. ایتالیایی های افراطی. ایتالیایی های تیفوسی. میلانی ها، اینتری ها، یووه ای ها، رُمی ها. این جنگاورهای مغرور شیفته ی قدرت. تکنیک، قدرت بدنی، چهره های کاریزماتیک رهبران بزرگترین تیم های دنیا. ایتالیا، ایتالیا، ایتالیا. ابرمردی به نام جیان لوییجی بوفون. کهکشانی از الساندرو دل پیه رو، آندره پیرلو، فرانچسکو توتی، کاناوارو، گتوزو، مارکو ماتراتزی، ده روسی، کامورانزی، زاکاردو، جیلاردینو و گروسو. فینال جام جهانی 2006 آلمان، ورزشگاه المپیک برلین، چشم های پشت عینک مارچلو لیپی، استرس، آرزو و اولین تجربه ی من از ایستادن مقابل یک عالمه آدم و دفاع از معشوقی به نام لاجوردی پوش ها. قبلا هم این تجربه را در مورد تاج آسیا، استقلال تهران در یک خانواده ی از کوچک تا بزرگ پرسپولیسی داشتم ولی این بار قضیه فرق میکرد. همه خانه ی ما جمع شده بودند و فینال مهم ترین اتفاق فوتبالی دنیا بود. در آن جمع سی چهل نفره فقط من طرفدار ایتالیا بودم. از مدت ها قبل. از زمانی که پوستر بوفون و پیرلو و توتی را به دیوار اتاقم زده بودم. یک اولترای واقعی. 

من، چشم های نگرانم با پرده ای نازک از اشک، بغض فروخورده ام، فریادی که به سینه ام مشت میکوبید، نفس حبس شده ام، پای به زمین میخ کوب شده ام، ضربات عذاب آور پنالتی، دستکش های لیمویی بوفون و چشمان مصممش، پیرلو و نفسی که بیرون داد و دل دروازه، بوفونی که خلاف جهت پرید، ماتراتزی و گوشه ی دروازه و حرکت دستش، ضربه ی دیوید ترزگه ی فرانسوی که به تیر خورد و مشت گره شده ی بوفون و فریاد :«آره اینه، همینه، له میشید همه تون» پسرک دوازده ساله ی لاجوردیِ کیلومترها آن طرف تر، استرس مارچلو لیپی آن طرف زمین، ده روسی و سه کنج دروازه، بوفونی که سقف دروازه را پایین کشیده بود و آبیدال فرانسوی و بازهم بوفون که خلاف جهت رفت، دل پیرو و نگاهش به داور و پاره کردن دل دروازه و فریادهای پیرلو، بوفونی که  خلاف جهت رفت. و این آخرین ضربه و لیپی ای که داشت دیوانه میشد. و من که آتش را در صورتم حس میکردم. گروسو، فابیو گروسو توپ را دوخت به تور دروازه ی فرانسوی ها و منی که همزمان با لوییجی بوفون با دستکش های لیمویی اش، آنده پیرلو و دل پیرو با پیراهن های لاجوردیشان، شروع به فریاد کشیدن و دویدن کردم.  

این عین وصال عاشق به معشوق بود و من اولین تجربه ام از دوست داشتن و عاشق شدن و ایستادن را جشن گرفته بودم.

و این روزها آندره آ پیرلو، یکی دیگر از ستاره های ایتالیا در جام جهانی 2006، رسما از فوتبال خداحافظی کرده. از آن نسل و آن حماسه ها فقط بوفون مانده. بوفون بزرگترین فوتبالیستی ست که از ابتدای تاریخ فوتبال آمده و قبل و بعدش، چون اویی نخواهد آمد. برای ما فوتبالی ها، خداحافظی فوتبالیست ها همان قدر دردناک است که برای خودشان.

این خداحافظی و یادآوری یکی از بهترین درس های زندگیم، بهانه ای بود که به خودم بیندیشم. منی که با بوفون زندگی کرده ام، تعهدش به تیم و سقوطش به سری B و ماندنش پای یوونتوس را دیده ام نه تنها از متعهد ماندن به معشوق نمیترسم که اگر بلا باشد رقص کنان به سمتش میشتابم. و آنقدر از این تعهد با جان و دل مراقبت میکنم که اگر اغیار دانسته از وجودت یا ندانسته از تو، حتی فکر جای تو بودن پیش من را داشته باشند، پس از آن فکر رهایی از لگد کوب شدنشان باشند. من لاجوردی بودن را خوب میدانم چون ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها با لاجوردی ها زندگی کرده ام.  با آن ها فکر کرده ام، غصه خورده ام، شاد شده ام، گریه کرده ام، خودم را به زمین کوبیده ام، مشت هایم گره شده، فریاد کشیده ام و خشمگین شده ام. گفتم ما فوتبالی ها همه دیوانه ایم و حالا باید بگویم ما لاجوردی ها ورای دیوانه بودنیم. اولتراییم.

وقتی این متن را میخوانی که من نیستم و احتمالا شب است. آرام باش! دلت قرص باشد به دل قرصم! من لاجوردی تر از آنم که فکرش را بکنی. من و تو را پایانی نیست، هر لحظه شروعی ست شیرین تر از شروع قبلی. دستت را محکم به دستم بده، دست دیگرت را با یک دست کش لیمویی روی زانویت بگذار، یاعلی را فریاد بکش، بلند شو و بایست! ما با هم، یک تیمیم که لاجوردی بودنش با من و دستکش لیمویی اش با توست. فریاد بکشیم. دویدن را شروع کنیم. هیچکس، هیچکس، هیچکس جز ما لایقش نیست! 

  • ۹۶/۰۸/۱۶
  • #هَشْتْ_حَرفى