هَشت حَرفی

جذوه‌ی مسی

جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶ ، ۱۲:۲۲ ب.ظ

مینشینی؟ تماشای بخار قهوه‌ات در فنجان سفیدم، از پشت این دیوار کوتاه، قشنگ‌تر است. قهوه‌ات اگر یخ کرد، اگر گذشت از زمانش و من آنقدر طول دادم گفتنِ «قهوه تو نمیخوری نگات کنم؟» و آنقدر یخ کرد که فکر کردی زمانش گذشته و جان به لب کردم تا بگویمش، شاید فقط خواسته ام اشتیاقت به خوردن قهوه را ببینم. اما قهوه سردش هم گاهی خوردن دارد. شاید فکر کرده ام میخواستی بخار قشنگ را تا آخر آخرش ببینی و نگفتم.

میدانی؟ از دور خوب به نظر می آیم اما از نزدیک یک تلاطم همیشگی ام، وا رفته زیر ماه. دغدغه هایم، کارهایم و حتی همین کتاب هایم. بخار نفس هایت و این عطر غریب، که مرا به دورهای دور میبرد. تو تلاطم مرا ندیده بودی و حالا عقل حکما شهادت میدهد که این تلاطم غرق کننده تو را هم میبلعد. برای همین قهوه ات یخ کرد؟

میتواند در زندگیش با دزد و جاسوس و جانی تنه به تنه شود. رو در رو شود و بگذَرانَد؛ اما، با صدای بغض آلودت ویران شود. خودش که دلیل بغضت باشد کار از ویرانی میگذرد.

خورشید پشت پلک هایت، ماه انگشترت، آبشار مشکی موهایت

  • ۹۶/۰۸/۲۶
  • #هَشْتْ_حَرفى