هَشت حَرفی

دریای هشتم اسفند

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ ، ۰۴:۱۷ ب.ظ

قبل ترها پسرکی سرکش روی این کره ی خاکی زندگی میکرد. سر پر بادی داشت. آرام و قرار نداشت. دلش میخواست با همه فرق داشته باشد. دلش میخواست هرچه بقیه نزدیک میکنند او دور کند و هرچه را بقیه دور میکنند او نزدیک کند. پسرک بارها به دردسر افتاد. دردسرهایی که آن موقع ها به نظرش خیلی بزرگ بودند. سرش درد میکرد برای ماجراجویی.

روزی از روزهای پاییز، پسرک بی مهابا مثل تخته سنگ سرد و بی روحی از کوه غلتید و پایین آمد و تبدیل شد به یک تکه سنگ خاکستری صاف و سردی که یک روز آدم بی توجهی پرتش کرد سمت دریا تا رو آبی بزند. در اعماق آن دریا، زیر فشار بی امان آب، کنار کوسه ها و دسته ی ماهی ها میخواست هر طور شده خودش را نجات بدهد. او متعلق به آن جا نبود. تاریکی و عبور کوسه ها را نمیتوانست تحمل کند. کسی اگر برایش تره خرد میکرد، همان تره ها را با تخم مرغ هم میزد و برای خودش غذای لذیذی میپخت. او همان جا ته دریا به فکر کوسه ها و دسته ی ماهی ها هم بود که غذایشان شور نباشد.

پسرک موسیقی آموخت. پیش یک استاد خوب. استاد خوبی که او را آرام کرد. استادی که به پسرک چیزهای زیادی را فهماند. پسرک را گذاشت آخرین شاگردش باشد تا بتوانند ساعت ها حرف بزنند. او را از دل حوادث ناجوانمردانه ی زندگیش بیرون کشید. با تمام ابزاری که داشت.

پسرک به کوه پناه برد. در فرازین کوه خودش را پیدا کرد. از آن بالا به ثانیه هایش خیره شد. ثانیه های مرده، ثانیه های پیر، ثانیه های جوان، ثانیه های کودک، ثانیه های جنین و ثانیه هایی که هنوز نبودند. در سراشیبی کوه خودش را از بند آدم ها آزاد کرد. فراموششان کرد. خودشان، نسبتشان، شکلشان، اهمیتشان و همه چیز جز افکارشان.

مدت ها طول کشید. ریش های آقاپسر قصه کم کم پرپشت شدند. آنچه میخواند عوض شده بود. نوشته هایش رنگ عوض کردند. انگشتانش مینواختند. چشمانش آرام گرفته بودند. پاهایش قوی تر شده بودند و دیگر زانوهایش نمیلرزیدند. سرش گرم کتاب هایش بود. کلاس میرفت و می آمد. کم کم خودش میتوانست کلاس برگذار کند. 

اما آقا پسر انگار چیزی کم داشت. هنوز در اعماق دریا بود. دلش تنگ بود. کسی هیچ میدانست این حسی که گلویش را میفشرد چه بود؟ سراپا انتظار آب حیات.

سرش گرم خودش بود که دریا تکانش داد. مدتی این طرف و آن طرفش کرد و بعد در شن های نرم  فرو بردش. آقا پسر مثل یک دانه، زیر خاک جوانه زد و بعد آرام آرام سرش را بیرون آورد از آن پستی. بالا تر آمد و بهمن ماه، سرش را از آب بیرون آورد. 

پسرک تخته سنگی که به سنگ رو آبی بدل شد، به اعماق دریا رفت. آقاپسری که دفن شد، جوانه زد، رشد کرد و مرد جوانی که کوهی جوان شد.

او نگاهش داشت. پرورشش داد. در آغوشش گرفت. کنار گوشش زمزمه کرد. نوازشش کرد. دستانش را گرفت. آرامش کرد. رشدش داد.

هشتم اسفندماه مقدس ترین شب زندگیش بود.

دریا آب حیاتش بود.

  • ۹۶/۰۸/۳۰
  • #هَشْتْ_حَرفى