هَشت حَرفی

شهر فرنگ

پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ ، ۰۹:۲۳ ب.ظ

(این خاطراتی که مینویسم را او برایم تعریف کرد. ثبتشان میکنم که گاهی بخوانمشان. برای غیر، ارزشی ندارد خواندنش.)

همین امسال تابستون شروع ماجرا بود. میدونی حقیقتش چی بود؟ من آماده بودم که تابستون خانومم رو ببینم و این دوری کمی کمتر بشه و به خیال خودم فکر میکردم دلم آروم بگیره. اما همه چیز برعکس شد پسر. اصلا عجیب بود.  مثل طوفان هایی که ایالات متحده رو درگیر خودش میکنه. کاش میتونستم تگزاسم رو ترک کنم. نمیشد، اینو میفهمی؟ نمیشد. من یه پرونده رو قبول کردم و دنبالش رو گرفتم. هدفم چی بود؟ هدفم جون آدما بود. هدفم خود خود آزادی و رهایی آدما بود. هدفم این بود که آدما رو بهتر بشناسم. قبلش شرایطش رو پرسیدم. بی معرفتا نگفتن که هیچکس حاضر نشده این رو قبول کنه. نگفتن داریم میفرستیمت گودی قتلگاه. چندبارم پرسیدما ولی هیچی نگفتن. حتی نگفتن که قبلا به کی پیشنهادش کردن. من افتادم تو جریان ماجرا. از کجاش واسه ت بگم؟ وحشتناک بود. خداییش رو به رو شدن با آدمی که چندبار زده خودش رو کشته و نمرده و حالا فقط میشه با کمک سه تا روان شناس به حرفش آورد ساده ست؟ اونم چه روان شناس هایی، هر کدوم قدر و اسم درکرده بودن. همین روان شناسا وسطش میخواستن فرار کنن. از مزخرف ترین محله ها گرفته تا مرفه ترین و شیک ترین. پر از این آدما بود. از این شهر تا تمام شهرهای اطراف. من هی به خودم میگفتم نه پسر تو میتونی، تو باید بری جلو، تو با خودت بستی و باید تمومش کنی؛ اما، طی جریان اونقدر اذیت شدم که نفهمیدم چه بلایی سرم میاد. میدونی کی فهمیدم آقا؟ وقتی که اولین بار دیدم مغزم برمیگرده عقب و گاهی زودتر از خودم میره جلو. اون موقع بود که یه آدمی واسه م توضیح داد که هیچکس این پرونده و این تحقیق و تفحص میدانی احمقانه رو قبول نکرده. میگفت بابا اصلا این خط قرمزه یه جاهاییش، میدونی؟ آره میدونستم یه جاهاییش خط قرمزه و میدونستم چیکار میکنم ولی حقیقت ماجرا همون بود که گفتم. بی معرفتا قبلش همه چیز رو ازم پنهون کردن. حداقل خوشحالم که نذاشتم اون دخترخانمه رو باهام همراه کنن که بلای بدتر سرش بیاد. همین پرونده و اتفاقاتش یه جایی باعث شد خانومم بگه میخوام همه چی تموم شه. همون بین یه مریضی لعنتی از آلودگی هوا هم اومده بود سراغم. تقریبا حس میکردم تار صوتی ندارم. فکر کن بخوای تمام حرفاتو بکنی تو واژه ها و بگی اونم نه با صدات که با نوشتن. سخت میشه دیگه نه؟ اونم تویی که درگیر اون اتفاقاتم هستی. انقدر و انقدر تاثیرش زیاد بود که شعاعش به خانومم رسیده بود و اذیتش کرده بود. منی رو میدید که من نبودم.

پرونده گذشت و نیمه کاره رهاش کردم. بهشون گفتم فعلا دست نگه دارن و به کسی ندنش تا ببینم چه اتفاقی میفته و میتونم خودم رو بسازم و شارژ بشم و بیام یا نه. چی شد؟ هیچی! چند وقت قبلش گزارش کارای یه آدم عوضی مال مردم خور رو دادم. کاملا پنهانی؛ اما، این مال مردم خورا اونقدری آدم دارن که گیر بیارن کی رفته لاپورت داده.  البته من فکر نمیکردم اونجاهم دیگه بشه آدم داشت. به هرحال داشتن. دیگه از این بهتر نمیشد. من هنوز نتونسته بودم خودمو از دل اون حادثه ها نجات بدم که سروکله ی این پیدا شد. سه بار آدماشو فرستاد به حد مرگ کتکم زدن. اصلا کتک چیه؟ باور کن یه بارش دیگه مطمئن بودم کارم تمومه از بس به سرم ضربه خورده بود. ببین اگه بابای خدا بیامرزم نمیومد سرم داد نمیزد که پاشو چرا افتادی رو زمین؟ پاشو وایسا همونجا فاتحه م خونده بود. خودم داشتم فاتحه مو میخوندم اصلا. دیدن کتک زدن فایده نداره چندبار پولای کلان پیشنهاد دادن. کلان که میگم به میلیاردهایی که دزدیده بود نمیرسید. یه چیزی از سیصد تا پونصد متفاوت بود. من نه خودم که یه گروه رو بسیج کرده بودم و دنبال کاراش بودن و فقط کافی بود که برم عذرخواهی کنم و بگم اشتباه تو محاسبه بوده؛ ولی، نه تنها به این راضی نشدم که با کمک دوستام استنادش رو محکم تر کردم. حداقل میدونم پاش از این استان بریده شده. شاید هم کشور. ممکنه یه روز بیاد سراغم؟ نه. چون دیگه فایده ای واسه ش نداره. من الان قدرت تشکیلاتیم بالاتر رفته. اطلاعاتی که دارم خیالم رو جمع میکنه.

آره. حالا ابلهانه ترش اینجاست. یه پروژه ی سری که یهو یه نفر نخاله از توش در اومد و قبل اینکه ماجرای قبلی تموم شه اون شروع شد. خداییش میشه؟ امکان داره یهو این همه پشت سرهم؟ نامردی بود. لاکردار مارو تا مارمولک خوردن وسط بیابون کشوند. حاضر بودم ماه رمضونی که وسط مرداد و اون گرمای وحشتناکشه رو از اول تا آخر بی افطار و سحری، سی روز کامل، روزه باشم وسط صحرای عربستان بدون آب و غذا؛ ولی، اونجا نباشم. واسه یه عوضی بی همه چیز. واسه کسی که یه گروه قدرتمند رو گرفته بود به کف پاش به خاطر رابطه هایی که داشت. این رابطه ساختن رو آموزش میبینن بی شرفا. 

بارها وسطش بریدم و یه نفر بود که امیدوارم کنه. خانومم بود که باهاش حرف بزنم و کل غمای دنیا یادم بره.  این بین به خاطر فشار روانی این اتفاقات اصلا "خودم" نبودم. انقدر خودم نبودم که یه بار میخواستم برم سرکلاس، نشستم یه صفحه رو نوشتم و بردم. بعد که خوندمش و تموم شد، یه نفر برگشت گفت چند وقت پیش شما دقیقا برعکس این رو میگفتید. منم که یه دنده. معتقد بودم امکان نداره. اصولا همچین چیزی ممکن نیست. نه! کجا؟ کی؟ بنده خدا راست میگفت. من مغزم آب روغن قاطی کرده بود. یهو داغ میکرد. به شدت عصبیم میکرد. من شده بودم من مصنوعی بی من.

بزرگترین مشکلی که داشتم این بود که متوجه تاثیر مستقیم و غیرمستقیم این اتفاقات رو اطرافیانم نبودم. بی تجربگیم بود. بابا من هنوز به بیست و پنج سال سنم نرسیدم. مرد پنچاه ساله رو بذاری بخدا قسم وسطش ارور میده. نه از اون ارور ها که تهش اوکی داره و میاد و میره، نه! از اونا که ارور میده و صفحه ی آبی مرگ ویندوز بالا میاد. خانومم، مادرم، دوستای نزدیکم، مشخصا رفتارشون باهام عوض میشد. من فکر میکردم اونا عوض میشن ولی حقیقتش این بود که اونا عوض نمیشدن. من مجبورشون میکردم عوض بشن. یقه ی همه شون رو گرفته بودم و یه چیزی یقه ی من رو گرفته بود و میکوبید این طرف و اون طرف. پیرم کرد لعنتی. موهای سفیدم تو این چهارپنج ماه دوبرابر شد. 

حالا وضعم خنده داره. اون ماجراها سر و تهشون هم اومده. اما ترکشاشون مثل پس لرزه هایین که از خود زلزله خطرناک تره. مادرم کلا باهام صحبتی نمیکنه. خانومم از ته عقل و دلش میخواد بره و نبینتم یه لحظه. دوستام سعی میکنن ازم فاصله بگیرن.  

من موندم و حوضم که نه میتونم از خودم دفاع کنم نه کسی هست ازم دفاع کنه نه اصلا میتونم بگم به کسی که چی شده و چرا شده و چی دیدم و چی کشیدم، نه اصلا راضیشون میکنه گفتنم. اصلا میدونی؟ خیلیشو باور نمیکنن. میدونم که میگما. خود تو الان چقدرشو باور کردی؟ 

  • ۹۶/۰۹/۰۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

تو روزگار من که نفس زندانیه 
لعنت به من اگه نجنگم یه ثانیه
#کویر

چرا بغضم گرفت با خوندن پست؟ حس کردم خیلی دارن فدا میشن تا این باتلاق جون بگیره! تا این خاک نفس بکشه! حس کردم دایم شهید میدیم و نه براشون مراسمی گرفته میشه نه حتی ذره ای پاسداری از کتک هایی که میخورن! از موهایی که سفید میکنن! از خانوم هایی که از دست میدن!
احساس مدیون بودن میکنم. کاش از خجالتشون در بیایم
کاش قهرمان بمونن

من فکر میکنم پسر خاطره گو اشتباهات مهلکی داشته این بین که بهش همه رو گفتم و پذیرفتشون :) مثلا اصلا متوجه این نبود که خانومش چقدر بیشتر از تصورش داره اذیت میشه.
روال خوندن پست‌های هشت حرفی برای من اینه که بدون توقف٬ بخونم و بخونم و بعد سر بذارم روی میز چند وقتی ساکت بشم و فکر کنم و فکر کنم.

روال نوشتن هشت حرفیم همینه :)
من باور کردم. همشو. من میدونم.. 

من خودم باور نکردم یه جاهاییشو :)
کامنت خورشید واقعا درست بود. البته من دست کم دوبار می خونم. قطعا یک بار نیست. حالا شاید بیشتر هم بشه.


حس کردم دوس دارم خودخواهانه بگم داداش! مهم نیست چی از دست دادی. مهم اینه کاری که در اون مقطع زمانی و مکانی با توجه به شواهد موجود فکر میکردی درسته انجام دادی. اینکه کسی نتونه درکت کنه و چون تو فکر کردی درسته پس قبول کنه، خب بره! خب قبولت نکنه! زندگی هیچوقت گل و بلبل نیست. وقتی تونستی فراتر از عقل و منطق و دو دو تا چهار تا تصمیم بگیری و کاری انجام بدی تازه یه عدس آدم شده بودی. شاید حرفم اصلا مفهوم نباشه ولی خوب فهمیدم چی گفته در همین اندک گفتار و ستایشش می کنم چون فراتر از خط ها عمل کرده. حالا هرچقدر که اذیت شده.
درسته وقتی آدم به عقب برمیگرده حس می کنه اشتباه کرده و اصلا لازم نبوده این همه اذیت شه و اذیت کنه. اما اگر کسی در این شرایط به پای آدم موند یعنی آدمو دوس داره. بدون وسط کشیدن پای عقل و منطق.
ببخشید. درد دل من هم بود و هست حرفاش. واسه همین زیاد حرف زدم.

میگفت چیزی که داشت یا شاید حتی هنوز هم داره از دست میده، خیلی ارزشش بالاتر از تمام اتفاقاتیه که پرونده شون رو بسته و مهروموم کرده و رفته. میگفت من قول داده بوم حواسم به همه چی باشه ولی نبود. میگفت اشتباهاش بزرگتر از کارایی بودن که فکر میکرده میتونن خوب باشن. میگفت که ارزش نداشت لب خند خانومش رو نبینه و گریه کردنش و صدای خسته ش رو بشنوه. خلاصه که نهایتا نفهمیدیم چی گفت اما خیلی حرف زد بعدترش.
سکوت... (حرف بزنیم به تموم شدن نمیاد). آرزوهای خوب براشون و براتون...

دعا کنید روسفید بشه پیش خانومش :) 
چشم :)

ممنون :)
تقصیر خودش بود به نظرم . جنگ چریکیه مگه ؟ مارمولک خواری ؟ 

تقصیر خود اون سازمانیه که اون اقا براش کار میکرد . اگه امکانات و قدرت درست و حسابی در اختیارش گذاشته بودن یا حتی متناسب با قدرتش بهش ماموریت میدادن زندگی اون فرد هم تباه نمیشد . البته هستن کسایی که این زندگیو دارن ولی خب اونا دل نمیبندن به زنشون و اصولا تنها هستن ! این اقا ازاد بود که جور دیگه ای زندگی کنه . 

به نظرم هنوزم دیر نشده که بره یه زن جدید بگیره و منت ادمایی که دیگه دوستش ندارن رو نکشه ! 



عضو سازمان نیست ولی آموزش دیده واسه ش. متناسب با قدرتش بوده؛ اما، تاکید رو توالی و پشت سرهم بودن اتفاقاته. 
به نظر منم همه ی پس لرزه ها تقصیر خودشه. :)
مگه میشه عضو سازمانی نباشه ؟ یعنی خیر خواهانه دنبال این مجرمین بوده؟ دیگه اونجوری واقعا تقصیر خودشه !! :)) 

عضو هیچ سازمانی نیست :)
جواب سوال دوم چی ؟ 😅

شاید آره شایدم نه :) من از نیت خودمم مطمئن نیستم تو این موارد. چجوری قضاوتش منم؟ 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">