هَشت حَرفی

مردِ سی ساله

چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۶ ، ۱۱:۱۵ ق.ظ

آن دورتر ها مردی سی ساله نشسته.

موهای خاکستریش رو به بالا به چپ شانه شده. عینک مستطیلی با فریم مشکی. ریش کامل همیشه آنکادر شده. ساعت بند فلزی یا شاید بند چرمی با قاب گرد بزرگی که مچش را پوشانده. هنوز خودش را روی فرم نگه داشته. پیراهن سفید با آستین های بالا زده. کت مشکی یقه انگلیسی. شلوار جین آبی و کفش های چرمی قهوه ای روشن. گاهی هم شلوار مشکی پارچه ای با کفش های چرمی مشکی. یک کیف دستی چرم قهوه ای، اصلا او را با کیف دستی قهوه ایش میشناسند. جاسیگاری و کیف پول پاسپورتی چرمی قهوه ای.

نگاهش عمیق تر و آرام تر شده. به زور میشود چند کلمه حرف از دهانش بیرون کشید. دیگر سرش درد نمیکند برای بحث و جدل. آرام تر راه میرود. آرام تر نفس میکشد. آرام تر رانندگی میکند. صدها نسخه به کتاب هایش اضافه شده. چند برابر قبل مینویسد. به جایی که خواسته رسیده، حالا سیبل دیگری را نشانه رفته. یک هدف بزرگ در سر دارد. همان رویای کودکی که حالا سنش به اندازه ای شده که اقدام کند. شاید ده سال بعد را باید به همان هدف بپردازد.

بانویی کنارش قدم برمیدارد. بانویی قدرتمند با خنده های محجوب که حالا یکدیگر را خیلی خوب میشناسند. تنها قابل اعتمادش. حرف هم را خیلی خوب میفهمند. پر از رمز و رازند. پر از قصه هایی که هرکدامشان یک کتاب میشود. آرامششان کنار هم رهاورد یک مسیر سخت بوده. صخره ها را با هم بالا رفته اند و باهم زمین خورده اند. هیچکس به قاعده ای که او بانویش را دوست دارد کسی را دوست نداشته. مرد سی ساله سال ها قبل تر قول داده تا آخرش باشد و دستش را رها نکند، حتی بدون شرط بودنش.

قهوه تُرک‌هایش هنوز هم حرف ندارند.

  • ۹۶/۰۹/۰۸
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

تکه ای از بهشت...

بهشت زمین :)
بهشتتون مستدام...

ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">