هَشت حَرفی

دانه‌های بَرف

شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶ ، ۱۰:۴۵ ب.ظ

گونه‌هایت، از سرمای برف سرخ شده باشند و بخاری، کم‌کم گرمشان کند. جیپ هم اگر  نداشتیم خیلی فرق نمی‌کند. دست چپم فرمان را گرفته باشد و دست راستم دنده را و گهگاه نیم‌رُخَت را به تماشا بنشینم کافی‌ست. کنارجاده ایستادن، عادت همیشگیمان شده. برف که باشد اصلا انگار برای همیشه می‌خواهیم بمانیم همان جا کنار جاده. انگار که همه‌ی مقصدهای دنیا به همان کنار جاده‌ی برفیِ سرد ختم می‌شوند. احتمالا دل هر دویمان شیرقهوه‌ی داغ داغ ایتالیایی با پودر شکلات بخواهد. آنوقت ماگ سفید بین انگشتانت و بخاری که شیشه های عینکت را میپوشاند از زیر شیشه‌های عینکم تماشایی‌ترین صحنه‌ایست که اینجا کنار جاده در دل برف‌ها می‌شود باز به تماشا نشست. و دانه‌های بلوری برف از آن بالا کنار ابرها تا این پایین مسابقه میدهند که روی موهایَت که از شال و کلاهَت بیرون مانده‌اند بنشینند. آن‌هایی برنده میشوند که قبلا قطره‌های آبی بودند که از همان موهای سرد، بین انگشتان گرمِ من بخار شده‌اند و بالا رفته‌اند و ابر شده‌اند و دریا‌ شده‌اند و باز ابر شده‌اند و حالا هم برف. آن‌هایی که عطرِ آبشارِ مشکیِ موهایَت را خوب بشناسند، از کیلومترها آن طرف‌تر باز به بوی موهایَت خودشان را می‌کشانند و برمی‌گردند.

میخواهی دورتر برویم؟

پس بند پوتین‌هایت را خودم سفت میکنم. و بعد دستانمان محکم به هم گره بخورند.

  • ۹۶/۰۹/۱۱
  • #هَشْتْ_حَرفى