هَشت حَرفی

خَستو آمد

جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶ ، ۱۰:۳۳ ب.ظ

همین علاقه‌ی عجیبمون به سرما، به خاطر شروع همه چیز از زمستونه یا چی؟ یادته چندماه پیش وقتی از بچگیمون میگفتیم، چقدر شبیه بودیم؟ همون موقع گفتی چقدر عجیب که انقدر کودکیمون شبیه بوده و من باز انگشتام رو تو موهام قایم کردم و تکیه دادم و نگاهت کردم. اون موقع نمیدونستم دلیلش چیه و «چه میشود مرا؟». هرچی فکر میکنم، خودِ اون موقع‌هام رو نمیفهمم. اهوم، خیلی هم نگذشته؛ اما، نمی‌فهمم. خیلی دوره انگار. اصلا همین تبدیل شدن «اوهوم» به «اهوم» واسه همون روزاست. شاید تو نگاه اول خیلی ساده بیاد. حذفِ یه واجه دیگه، نه؟ واقعا ساده ست؟ همین یه واج شروع بزرگ‌ترین تغییرات زندگیم شد.

چای لیموت میرسه؟ بح :) چه عطری!

آره، داشتم میگفتم. وقتی که به مرور فهمیدم چمه و چه میشود مرا، نگاه کردنت سخت ترین کار دنیا بود. نه که الان نباشه ها، الانم خیلی سخته. چرا سخته؟ چون «صبوری مرا کوه تحسین می کرد» و میکند. دیگه فکر کنم سختیش معلومه از همین یه جمله. طول کشید تا جرات نگاه کردن به چشمات رو داشته باشم. چشمات... چشمات... برزخ بود دل من. میخواست و نمیتونست. 

ادامه دارد این خَستو

  • ۹۶/۰۹/۱۷
  • #هَشْتْ_حَرفى