هَشت حَرفی

بای‌پولار

شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ، ۰۸:۳۸ ب.ظ

پله‌ها را یک به یک پایین میرفتم. عصرها شلوغ‌تر است. بعضی‌ها تنه میزنند و از کنارم رد میشوند. ما  حوصله ی پله برقی نداشته ایم. از ایستادن خسته بودم و میخواستم بروم و آن ها میدویدند که جایی بایستند. فقط میخواستم بروم، اصلا می خاستم که بروم. نه سرعتش مهم بوده و نه مقصدش و نه وسیله اش. پابرهنه یا پشت فرمان، فرقی نمیکند. اگر کتاب هایم در کتابخانه جا خوش نمیکردند و میشد با خودم همه جا ببرمشان، هیچوقت به هیچ جا بازنمیگشتم. اگر آن بُعد اجتماعی وجودم که به شدت فعال است، کمی دهانش را میبست هیچ کجا پیدایم نمیشد. اگر احساساتم خفه میشدند به هیچکس باز نمیگشتم.

ما مجبور میشویم به خاطر خیلی چیزها پا روی آرمان هایمان بگذاریم؛ چون، آرمان هایمان فقط آرمانند نه چیزی بیشتر. اغلب، آرمان‌ها احمقانه و غیر واقعی هستند که جسم و روح ما را به بند میکشند و انعطافش را به برهوتی شکننده تبدیل میکنند. ایدئولوگ بودن خدمتی ست که شریعتی به نسل ما کرد. جرات ایدئولوگ بودن را شریعتی به ما داد. ایدئولوگ بودن  با اعتقاد به بروکراسی در تعارض است؟ بروکراسی شما را یاد چه چیزی می اندازد؟ "کاغذبازی" های بی انتهای سازمان‌ها. این تلقی عمومی‌ست؛ اما، «ماکس وبر» بروکراسی را تعریف کرد تا تعادلی بین سوسیالیست و سرمایه داری ایجاد کند. بروکراسی با شیوه‌ای عقلانی، قرار بود این دو خط جدا از هم را یک جایی در شرایطی متعادل و منصفانه به هم برساند. این فقط یک آرمان بود که آرمان هم ماند. اتوپیایی وجود ندارد، ناکجاآباد در حد همان ناکجاآباد بودنش است و ما از همیشه خاکستری تر شده‌ایم.

پله‌ها را یک به یک پایین میرفتم. عصرها شلوغ‌تر است. بعضی‌ها تنه میزنند و از کنارم رد میشوند. ما  حوصله ی پله برقی نداشته ایم. ما خودمان و اعتقادات و آرمان هایمان را بیش از حد جدی میگیریم. چون ما هیچ خبر از دنیای اندیشه ها نداریم. ما نیامده ایم که حتما لذت ببریم و آرام باشیم و برویم. ما آمده ایم که سراسر رنج بکشیم و بازگردیم. به کجا؟ فقط کسی میداند که رفته باشد. اویی هم که رفته نمیتواند از جهان مردگان به ما پیامی برساند. ما از برای هیچ به هیچ میپیچیم.

به دشمنتان پناه برده‌اید؟ حس عجیبی ست. میخواهم بروم. میخواهم بی دغدغه بروم. میخواهم فکر نکنم به هیچ کدام از خاطراتم. میخواهم بفهمانم که رفتن و نماندن برای من ساده‌تر از آن است که همه فکر میکنند. این‌ها همه باید بدانند که ماندن و ایستادنم زیر این همه تحقیر، به خاطر آن قسمت لعنتی وجودم است که دهانش را نمیبندد که خفه شدن را یادش نداده‌اند.

میروم. عنان این منِ ملتهب درونم را میکشم. یک آن بی آنکه بگویم میروم. آرام و بی صدا، اما ناگهانی. پیراهن سفیدم روزی گواهی خواهد داد ، که آن موقع دیگر نیستم.

  • ۹۶/۰۹/۱۸
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی...

دفتر جایی در گرو صهبا.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">