هَشت حَرفی

مغزِ منِ نشسته رویِ پله‌برقی

يكشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶ ، ۱۰:۳۰ ق.ظ

اگر تکنولوژی نبود باید تمام پله های پل هوایی بزرگمهر را که یک میلیون بار بالا و پایینشان کردم با پای خودم میرفتم و حتما تا الان زانوهایم بیشتر صدای جیر جیر میدادند. تا به حال روی پله برقی نشسته‌اید؟ ظهرها خلوت است. میشود نشست و آن پایین را نگاه کرد. چه تکنولوژی شیرینی ست این پله برقی. بله بله، کمترین فایده‌ی پیوند زندگی من با تکنولوژی تسلطم روی اطلاعات مغزم بود. چطور؟ امتحانات خردادماه. بعد از این امتحاناتِ زهرماریِ مسخره، دیگر قرار نبود آن کتاب های لعنتی به دردنخور را بخوانم. دیگر قرار نبود معلم ها و دبیرهای بی‌چاره(بدون چاره‌ای دیگر) و بعضا آشغالِ پرادعا را ببینم که میخواهند از من یک گوسفند سربه راه بسازند و بعد تعریف کنند که فلانی دانش آموز خوبی بود. معلم واقعی، مشاور اول دبیرستانم بود که به من فهماند فقط یک دستگاه ریکوردر و یک ماشین حساب خوب بودم و نه هیچ چیز بیشتری. من احمقی بودم که هرچه نوشته بودند را حفظ میکردم، هرچه میگفتند را گوش میدادم و هرچه میخواستند را صورت میدادم تا سربلند باشم. فکرش را که میکنم به شرمندگی امروزم نمی ارزید. داشتم میگفتم، بله، به همین جهت وقتی روی صندلی سرویس مدرسه نشسته بودم، چشمانم را میبستم، موس مجازی به دست میگرفتم، پوشه ی آن درس را شیفت دیلیت میکردم و از شرّش خلاص میشدم. حس  خوبی داشت. ذهنم سریعا آماده ی امتحان مزخرف بعدی میشد. به هرحال و به هر فلاکتی که هست، سال های سال است که این کار را میکنم. نه فقط برای درس که برای هر مسئله ای. از همین سه چهارسال پیش، در مورد آدم ها  و اتفاقات هم به کارش میبرم.  

فقط در مورد آدم ها روندش کمی فرق میکند؛ چراکه، تمام اطلاعات یک شخص در یک پوشه نیست. همینطور کسی که قصد حذفش را داری احتمالا به ویروس هم تبدیل شده باشد. از این ویروس ها که خودشان پشت سر هم کپی میشوند و اعصابت را خرد میکنند؛ مثل ویروس شورت‌کات که یک دیوانه‌ی تمام‌عیارِ احمق است و حال آدم را از محیط ویندوز به هم میزند. در این مواقع چاره‌ای جز تعویض ویندوز مغزم ندارم، چرا که اعتقادی به آنتی ویروس ها ندارم. تا آخرین مرحله ی تعویض ویندوز را با چشمان بسته دنبال میکنم و بعد به مسافرت میروم، کتاب های جامعه‌شناسی بیشتری میخوانم، قهوه‌ی ترک و ایتالیایی با شیر میخورم، رانندگی میکنم، کوه‌پیمایی میکنم، سینما میروم، سی‌و‌سه پل میروم، هشت‌بهشت میروم، کافه‌رادیو میروم، فوتبال اروپایی بیشتری را تماشا میکنم و تابستان که باشد با دوستانم بیشتر معاشرت میکنم. ویندوز خودش در طی آن مدت عوض خواهد شد.

اگر آن شخص هنوز به ویروس تبدیل نشده باشد، بازهم اطلاعاتش در یک پوشه نیست. به همین جهت نرم افزار جست‌وجوگر قویم را اجرا میکنم و به دنبال هر عکس و فیلم و آمار و تکستی میگردم که از او داشته باشم. اسم نرم افزار شخصیم «ترمیناتورِ هیجده» است. بله، وقتی مطمئن شدم که همه را یافته ام، حذفشان میکنم. این طور که باز به یک پوشه منتقلشان میکنم و بعد شیفت دیلیت. حتما با خودتان میگویید امکان ندارد که آن آدم فراموش شود.  من با احترام دو انگشتم را بالا میبرم و به سبک پیشتازان قسم یاد میکنم، اتفاق افتاده که چند روز بعد آن شخص را دیدم و اصلا نشناختمش چه برسد به اینکه بدانم چرا حذف شده.

مغز بیست و دوساله‌ی من میتواند تماما تحت فرمانم قرار گیرد، بدان شرط که خودم بخواهم. آن هنگام که بهانه می آورم و نمیگذارم کارش را بکند، آن هنگام که به این اَبَرکامپیوتر اعتماد نمیکنم، احمقانه‌ترین حالت را میگذرانم. گفتم میگذرانم؟ بله، میگذرانم. چون با همه‌ی این احوال، پیروز این کشمکشِ درونی همیشه مغزم بوده. مغز من بی حوصله است. حوصله ی فکر کردن حتی به نزدیک ترین آدم ها و شیرین ترین اتفاقات را هم ندارد، بقیه را که دیگر هیچ. مغز من زود سرگرم مهم‌ترها میشود. مغز من کولاک میکند هروقت که من بخواهم. مغز من، مغز من است و به هیچکس جز "من" قرار نیست خدمت کند و به خوبی با این مهم آشناست. مغز من مثل یک کارمند عالی‌رتبه‌ی وظیفه‌شناسی ست که در خدمت فرمانده‌ی بزرگی به نام "من" است. فرمانده‌ای با تیپ شخصیتی ENTJ که هرکه را و هر چه را بخواهد، چه بدانند و چه ندانند، تحت سلطه ی خودش قرار میدهد. مغز من مثل یک افسر بلندپایه‌ی نازی‌ست که در اتاق فکری شبیه اتاق بازجویی با همان چراغ معروف، پشت یک میز بلند که نقشه ی دنیا رویش پهن شده، ایستاده و کف دستانش را لبه ی میز گذاشته، مصمم در چشمانم نگاه میکند، خنجر اسلحه‌اش را در قلب واشنگتون فرو کرده و روی مسکو مشت میکوبد و میگوید: گرچه شب تاریک است، دل قوی دار، سحر نزدیک است!

  • ۹۶/۰۹/۱۹
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

مای گیم... مای رول...
نمیدونم چند بار خوندم... اما زیاد خوندم... هر بار یه حس تازه تر...


بعضی نوشته های من رو زیاد بخونید تاثیر روحی خوبی ندارن. نمی ارزه به حس تازه ترش. می ارزه؟ :)
ما سعی میکنیم یاد بگیریم. نکات کمی خاکستری هم داره که تحت شرایط بودنش قابل درکه. اما نکات روشنش هم کم نیست. 
نمیدونم. فعلا نظرم اینه. 

خاکستری بودن یعنی چی :)
منم زیاد به دوران مدرسه علاقه ندارم ..
خیلی مزخرف بود

غیر از  سال های خاصی :)
اجازه میخوام سکوت کنم. 

بله ، اختبار دارید :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">