هَشت حَرفی

نَبَرد اَفزار

چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ ، ۱۱:۰۰ ق.ظ

گفتی می‌خوای بری. گفتم نرو، وقت رفتن نیست. گفتی می‌خوام برم و سختش نکن واسه‌م. گفتم ای بابا، چه وقت رفتنه؟  گفتی باید برم، اگه نرم میشم ترسو. عینکمو برداشتم و گفتم بمونی یعنی ترسیدی و بری یعنی نترسیدی؟ چجوریاست زَریِ سووشون، باز پاییزه و آبانه و چرخ گردون داره واسه ما برعکس میچرخه؟ یه بار اولش، یه بار آخرش؟ اینجوری حواست بود؟ باهاش همدست شدی که. گفتی تو برعکسش کردی. داشت خودش می‌چرخید آروم آروم. سررسید خوشبختیمون. تاریخ انقضا داره خوشبختی. گفتم داری باز سخت میگیری زَری. کجا رفتن نترسیدنه و موندن ترسیدن؟ بالا پایین داره زندگی دیگه، الان افتادیم تو سراشیبی. پست ترین جای ممکن، ته درّه، میخوای بذاری بری؟ انصافانه ست؟ مگه کنسرو ماهیه که تاریخ انقضا داره؟ تو بمون من درستش میکنم. قول. گفتی برو بابا! تو صبر نداری، بیچاره کردی منو. گفتم بیچاره‌تَرْ اَزْ عٰاشِقِ بی‌صَبْرْ کُجٰاسْتْ*؟ گفتی داری توجیه میکنی که خودتو راحت کنی. گفتم بی‌یٰارْ نَمٰاْندْ آنْکه بٰا یٰارْ بِسٰاخْتْ*. گفتی چه ربطی داره؟ گفتم بسازم، بسازی، بسازیم. گفتی من از رابطه‌ای که شروع نشده تموم شده میترسم. گفتم از اینکه به همه چیز از همونجا که جلوس فرمودی نگاه میکنی، نمیترسی؟ این ترسناک‌تره زَریِ سووشون. چون تو فکر می‌کنی تموم شده یعنی تموم شده رفته؟ مگه خاله بازیه وسطش بابات اینا بخوان برن، بیان صدات بزنن و تو زود بری بیرون از اتاق، کاپشن صورتیتو بپوشی و بری؟ بمون واسه‌ت چای بیارم که با ناپلئونی میچسبه. گفتی چای نمیخوام. گفتم بمون قهوه تُرک میارم. رها کردن و رفتن که نشد چاره. اول یکم صبر کردی و گفتی بیار و بعد پشیمون شدی. گفتی نمیخوام. گفتم من دیگه سرازیرش کردم واسه‌ت تو فنجون. گفتی پشیمون شدم. گفتم آره یخ زد دیگه، خوردن نداره. 

«وینَک مهرِ تو، نَبَرد اَفزاری ست تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کُنم (احتمالا شاملو)
حُرمت گذاری بیگانگان چه فایده، میخواهم تو ببینی چه میکنم.»

* مولا نا

  • ۹۶/۰۹/۲۲
  • #هَشْتْ_حَرفى