هَشت حَرفی

شاهد عینی

شنبه ۹ دی ۱۳۹۶ ، ۰۵:۰۵ ب.ظ

میدانید... همیشه در حال تلاش همه جانبه‌ام و نهایتش محکوم به کم کاری. حقیقتش این است که تا به حال کسی از من کاری نخواسته که برایش انجام بدهم و من بتوانم و نداده باشم. نشده که بدانم کسی اتفاقی برایش افتاده و خودم را به دردسر نیندازم برای رهاییش. نهایتش باز محکومم به اینکه کم گذاشته‌ام، که کاری نکرده‌ام، که خیلی که کاری کرده باشم وظیفه‌ام بوده و از این دست واژه‌ها و جمله‌های تحقیرآمیز. میفهمانند به من که باخته‌ام و من میگذرم و رد میشوم هربار. دردناک نیست؟ هست. بجنگم؟ خسته‌ام. چه کنم؟ نفس عمیق میکشم. 

مدیر مدرسه‌مان دوست پدرم بود. قبل اینکه از صبحگاه به کلاس برویم، مرا به دفترش کشاند و درِ کشوییِ شیشه‌ای را بست. نشست پشت میزش و اشاره کرد که بنشین روی مبل. نه کاخ شاه به اندازه‌ی مدرسه‌ی ما بزرگ بود و دار و درخت و باغ داشت، نه اتاق کار محمدرضا پهلوی به این اندازه مجلل. نگاهش کردم و با بی‌تفاوتی نشستم. انگار که قرار است چند ساعت ساکت بنشینیم و منتظر باشیم تا زنگ خانه را بزنند. نگاهش کردم. سرش پایین بود. گفت:«این چه وضعیه؟ تو بهترین شاگرد ما بودی. دبیر دیفرانسیلت میگه تو و فلانی فقط میتونید دانشگاه هایی مثل شریف و پلی تکنیک و تهران رو بیارید. این چه وضع درس خوندنه اونم قبل امتحانات دی ماه؟» بی‌توجه نگاهش کردم و صدجای دیگر بودم. واکنشی که نداشتم گفت:« زن میخوای؟ تو فامیلتون کسی رو دیدی؟ بگو تا به مامانت بگم.» این سه جمله‌اش خونم را به جوش آورد. تابستان دو سال قبل رفته بودم دفترش و شاکی بودم از وضع دبیرهایی که برایمان گذاشته‌اند. آن هم سالی که امتحان نهایی داشتیم. آنقدر بحث طول کشید و آنقدر دروغ گفت که صدایم بالا رفت و از دفترش بیرونم کرد. من و دوستانم را البته. آن ها لال بودند. صدایشان در نیامد. 

میگفتم. خونم را به جوش آورد. بچه بودم. برای تلافی گفتم: میدونید هفته ی پیش که زنگ زدید خونه مون و با عموم حرف زدید چی شد؟ شروع کرد که بگوید من دلم میسوزد و میخواستم که عمویت بداند و کمکت کند که وسط حرف هایش با صدای بلند گفتم: اونی که باهاش حرف زدید خودم بودم. میدانم که تلافی احمقانه‌ای بود؛ ولی، بد هم نبود، تاثیرش را گذاشت.

خواست که بی تفاوت باشد به حرفم. سکوت کرد. دوام نیاورد. شروع کرد از وضعیت انضباطیم انتقاد کند. انتقاد که نه، تخریب کند. تا آنجایی پیش رفت که:« هیچ کس جرات جین پوشیدن نداره ولی تو جین نوک مدادی میپوشی که سنگ شور هم داره و فکر کردی ما نمیفهمیم. تو پسر اون پدری؟ اون همه جبهه و حزب اللهی بودن و معلمی باید جوابش این باشه؟ به خودت بیا!»

گفت:«میتونی بری.» رفتم؟ نه نرفتم. ایستادم و گفتم: پسری که باباش میره، اولش نمیفهمه چی شده. همه میان شاخ تو جیبش میذارن که تو مردی فلانی بهمانی بهترینی. اونم با این خیالات سر میکنه و نمیفهمه چی میشه. همین که فروکشید و هرکی رفت پی زندگیش تازه میفهمه این داغ فقط واسه اونه که قراره تا آخر عمر داغ بمونه و بچسبه تنگ دلش. اینو من نمیگم. اینو قبلا از یه نویسنده خوندم. نویسنده هم راست میگه. من هیچکدوم از شما مدعی ها رو نمیبخشم. شما و کادرتون نذاشتید من به اونی که میخوام برسم با تهدیدهاتون و ترسوندن خانواده م. چی میخواید الان ازم؟ بذارید راحت باشم. نمیخوام درس بخونم.  و بعد رفتم. این پاسخ کودکانه ی یک پسربچه‌ی هیجده ساله بود که دیگر نتوانست دهانش را ببندد.

دو ماه بعد؟ نه کمتر از یک ماه بعد پدر مدیرمان فوت کرد. خدا بیامرزدش. چهره‌ی مهربانی داشت.

تنها کسی که از دانش آموزان آن مدرسه‌ی چهارصد نفره، رفت و همان جا سر صف صبحگاه تسلیت گفت، من بودم. اگر هم تنها نبودم، اولین نفر بودم. 

یک ماه که گذشت یک روز مدیرمان را از مزار پدرم از دور دیدم. تعقیبش کردم تا به خاک و پارچه مشکی پدرش رسیدم. خانواده‌اش هم بودند. جلو رفتم و تسلیت گفتم باز. دستم را گرفت و به کناری کشید. دست روی شانه‌ام گذاشت و چشم هایش پر اشک از پشت عینک معلوم بودند. نگاهم کرد و گفت:« اون روز تو دفتر راست میگفتی. حالا میفهمم چی میگفتی. خیلی سخته. خیلی.»

دنیا پر از شاهدهای عینی ست که روزی به حرف شاهدهای عینی دیگر رسیده‌اند که دیگر دیر شده.

  • ۹۶/۱۰/۰۹
  • #هَشْتْ_حَرفى