هَشت حَرفی

حُکم و بلوف

يكشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۶ ، ۱۲:۲۰ ب.ظ

[ترمینال رشت - شب هنگام]

پتو مسافرتی نارنجی و mp3 player را بیرون آوردم و کوله ام را به کمک راننده دادم که بگذارد آنجایی که له نشود بین چمدان ها. رفتم بالا  و روی یک صندلی تک نفره نشستم. چقدر گرسنه بودم. کاش اجازه میدادم مادرم برایم ساندویچ بگذارد. نمیفهمم این چه گارد عجبیبی ست که از شروع زندگیم مقابل محبت میگیرم. پرسیدم: کِی وامیسید واسه شام؟

«بیست دِیقه وقت دارید. شام، نماز، سرویس» پیاده شدم. چه سوزی می آمد. اطراف جاده برف بود. از این برف های یخ زده ای که با گِل قاطی شده اند. شبیه بستنی بیسکوئیتی های دومینو. زیپ کاپشنم را تا زیر چانه بالا کشیدم و کلاهش را هم روی سرم گذاشتم. دستانم را داخل جیب شلوار جینم کردم و فقط انگشت شستم بیرون ماند. از گرم ترین نقطه ی ریه  کمی هوا بیرون کشیدم و رها کردم سمت آسمان. آدم ها میتوانند در سرمای هوا، تندتند از این ابرهای کوچک بسازند تا یادشان برود که درحال قندیل بستن هستند.

نگاهی به رستوران کردم. مثل فیلم های دهه شصت بود، مثل سکانس های وضعیت سفید هم. سخت میشود اعتماد کرد. اعتماد نکردم. سرویسش هم  پولی بود.  بیخیالش شدم. دهه شصت احتمالا پولی نبوده. آدم به خاطر هرچیزی باید پول بدهد. آمدم بیرون. چقدر گرسنه بودم. چسبیده به رستوران چای خانه بود. ندیده بودمش. بوی آشنای مسخره ی سیگار می آمد. از اینکه گاهی سیگار میکشیدم متنفرتر شدم. اصلا از هرکاری که هیچ منطقی پشتش نیست متنفرتر شدم. دستشویی پولی مثلا هیچ منطقی ندارد.

چای خوردم. یک استکان. باید به صاحبش میگفتم که میتواند برای تمیزتر کردن این نعلبکی ها از وایتکس هم استفاده کند. نگفتم. ترجیح دادم به این فکر کنم که بی منطق تر از سیگار کشیدن، خوردن چای است وقتی که به پولی بودن دستشویی اعتراض مدنی کرده ام.

پیرزن کنار راننده نشسته بود و به لهجه ی شمالی وسط آواز شجریان، وِر میزد. سرم را خورد. چه اشتباهی کردم که برای خیره شدن به جاده، صندلی جلو نشستم. چقدر مگر یک پیرزن میتواند وِر بزند با یک پسر جوان؟ چرا پس تمامش نمی‌کنند؟ 

خوابم برد. میفهمیدم که خوابم برده و میفهمیدم پیرزن هنوز ور میزند.

دستی چندبار روی شانه ام زد. «بیدار شو داداش رسیدیم زنجان» پیش خودم گفتم چقدر آدم ها میتوانند بامزه باشند در هر شرایطی. نگاهش کردم. گفتم : چی؟ گفت:«این پیرزنه بود نشسته بود اینجا. آدرسم میداده. راننده هم نابلد. راه رو اشتباه اومده. الان فهمیدیم که رسیدیم زنجان.» پس آدم ها بامزه نیستند. هیچوقت  نخواسته بودم یک پیرزن را خفه کنم. کشتن پیرزن ها کار درستی نیست. آن ها را باید در جوانی سر به نیستشان کرد. بالاخره یک جایی عامل دردسر میشوند. حالا که پیرزنند دیگر چه فایده. تازه راحتشان میکنی. فحش دادن به راننده راه بهتری بود. پیاده شدم. نماز صبح را خواندم. کنار یک پسر دیگر، روی کارتنی که پهن کرده بود کف زمین. 

آب میوه خریدم. کیک هم خریدم. سوار شدم. دور زدیم و برگشتیم. به کاوه‌ی اصفهان که رسیدیم مردک کچل را باز دیدم. نشسته آنجا که مورد دارها را بردارد و ببرد و به قول خودش به سیخ بزند. میدانم میدانم استفاده از این واژه های احمقانه دون شان آدمی ست؛ ولی، درصد بزرگی از آدم ها هم استفاده میکنند. مثل خواندن نوشته های مبتذل هدایت است. یا تماشای فیلم های مبتذل ده‌نمکی و فرهادی. یا تماشای مسابقه‌های مبتذل استعدادیابی تلویزیون و ماهواره. یا گوش دادن آهنگ های مبتذل پاپِ تمامِ صدا قشنگ‌ها. مبارزه؟ مبارزه ته تهش محکومیت است. ته تهش از دست دادن چیزها و کس‌هاست. مبارزه تو را رنجور خواهد کرد و بعد زهرش را بیشتر هم میریزد. محکوم خواهی شد به فضولی و بی تخصصی، به عامل خفقان، به اسیر کردن و مخالف آزادی بودن، به ضد بشر بودن، به همه چیز. 

* اگر جای خواننده بودم هیچوقت این متن را نمیخواندم، حتی اگر کوتاه بود.

  • ۹۶/۱۰/۱۰
  • #هَشْتْ_حَرفى