هَشت حَرفی

هم‌کلاسی بروزدهنده

جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶ ، ۰۲:۰۹ ب.ظ

[سال هزاروسیصدونودویک]

نیمکت پشتی ام مینشست. یک روز وقتی که دبیر استراحت داده بود گفت:«میدونی آدِم یه وَقتای میخواد به یه دختِری بِگِد دوستِت میدارم، نه؟» گفتم چیطو؟! گفت:« هیچ طو! همی دیگه. بِگِد عزیزم و ای احساساتشو بروز بِدِد. ای حسو تو وَم داری؟» گفتم: حالا فعلا ندارم. آما شایِد بعدا داشته باشم. گفت:«الان حست چی چیِس اووَخ؟» گفتم: حسی انزجار نسبت به دبیری فیزیکی اِز خود راضیمون. گفت:«خُبِس که!» گفتم: آررره خیـــلی خُبِس! خیلی!

[سال هزاروسیصدونودوسه]

داشتم از ماشین پیاده میشدم تا کیک و آبمیوه ای تهیه نموده و از گرسنگی عصرانه نجات یابم. از آن طرف با دوچرخه رسید به من. بعد از احوال پرسی، گفتم: مبارک باشِد. خُب یواشَکی میری قاطی متاهلا، آ محل نیمدِی. چه خَبِرا؟ اوضاع چیطوره؟ گفت:«در این حد بوگَم که پیشنهادی مَ اینِس کا زن بِسونی. خیلی خُبِس. راضی راضی!»

[سال هزاروسیصدونودوپنج]

وقتی پیاده شدم بروم این دفعه کیک و شیر بخرم، باز در همان خیابان دیدمش. این دفعه اما بچه به بغل. یادم آمد که احساساتش را میخواست بروز بدهد و حالا بروز داده. پسر تپلی که از دبستان جدی ترین رقیبم در مسابقات قرائت قرآن بود و سال های دبیرستان دیگر عقب نشینی کرده بود.

  • ۹۶/۱۰/۱۵
  • #هَشْتْ_حَرفى

دیدگاه

^__^ وای چه خوووب آخی خوشبخت باشن 
شماهم به همچنین خوشبخت باشین

باتوجه به روحیه ی بروزدهنده ی دوستم معتقدم که حالاحالاها حداقل خوشبختن. 
متشکر :)
چقد راضی... هیچوقت راضی نبودم...

ایشون که راضی بود :) ٢١ سالگی پدر شدن خیلی باحاله!
  • مترسک ‌‌
  • ایشالا عروسی خودت، فقط یادت نره دعوتمون کنی! می‌خواهیم حسابی قر بروز بدیم برات! ;)

    عجب عجب :))
    منم دارم ازین رفقای بروزدهنده. کلاً این بروز دهنده ها موجودات بامزه ای هستند که همیشه دستمایه ی خوبی برای شوخی و خنده اند. تا اینکه یک روز خودت بروز دهنده بشی و اون وقته که میفهمی اوضاع بیشتر گریه داره تا خنده دار :D

    مثلا نمیذارن بیان سالن فوتسال بازی کنن چون دوستان سالنی بی تربیتن. :))
    فردا امتحان فیزیک دارم
    حس انزجار از دبیر فیزیکمون:)))))))))))))

    +چه قدر پست چسبید

    دبیر فیزیکا همیشه آدمای ناجورین جز یکیشون که بعدا باهم روابط کاری پیدا کردیم وگرنه اونم تو کلاس آدم حسابی نیست :))
    اون برای بچه اش شیر میخره تو برای خودت :))

    بیشتر وحشتناکه توی بیستویک سالگی بچه دار شدن..

    من برای خودم آبمیوه میخریدم وقتی اون دوتا آبمیوه میخرید :))
    واسه کسی که توان و لیاقتش رو نداره میتونه وحشتناک باشه :)
    چه خوب مکالمه چند سال قبل یادتون مونده! 😄

    چندتا پست قبل تر یکی از مخاطب های خیلی خیلی قدیمی اومده بود و فقط با یه اسم شناختمش و عکسی بهش دادم که مطمئن شد ! انتظار دارید یادم نباشه مکالمه هام رو؟!
    به‌به انشالا که خوشبخت بشن:) انشالا روزیِ خودتون:)
    لهجه‌ی اصفهانی بود؟

    تشکر :)
    لهجه ی اصفهانی بود :)
  • جناب دچار
  • ببین احساساتشو بروز داد پدر شد :)

    بیشتر بروز بده پدربزرگم میشه !
  • مسـ ـتور
  • هنوز کمال هم نشین در شما اثر نکرده؟ بروز دهنده نشدید؟

    هم نشین نیستیم آخه :)
    نه طفلکا:) همه شونم بد نیستن حالا:-D 
    [امتحانش را خوب داده است ]

    شاید :)
  • مسـ ـتور
  • یه زمانی پشت نشین شما بودن دیگه  :)

    تاثیر آنچنانی نداشت اون موقع :)
  • مسـ ـتور
  • شاید تاثیرپذیری شما کم بوده (:

    من اون موقع خیلی بچه تر از الانم بودم :)
  • آسـوکـآ آآ
  • من فیزیک درس میدم و با دوستتون موافق که گفت خُبِس :D
    خیلی شیرین بود
    خیلی 

    من با فیزیک که مشکلی نداشتم! با دبیره مشکل داشتم. استاد دانشگاه بود، آورده بودنش به ما درس میداد. عین خیالش نبود کی به کیه. دانشجوهای دکتراشم فکر نمیکنم اونجوری چیزی یاد میگرفتن. اصلا یادم اومد، اعصابم داغون شد باز :))
  • آسـوکـآ آآ
  • همه ی معلمای فیزیک خوبن واصلا جای بحث نیست :D

    بنده خودم دو تا معلم فیزیک داشتم، یکی از یکی بدتر! یکیشون تابستونم ول کن نبود. رفتم باهاش درگیر شدم تا دست برداشت از سرمون.
  • آسـوکـآ آآ
  • ای بابا :D

    پس اونا با من نمیساختن نه من با اونا! 
    :))
  • آسـوکـآ آآ
  • اینکه شما با هیچ معلم فیزیکی نساختید 
    نشون میده اونا مشکلی نداشتن :D

    از قضا دو تا معلم فیزیک دیگه داشتم با جفتشون هم ساختم و اونام با من ساختن. خاطره ی یکیشون هم جزو همون پست های هفت تا هیجده میارم ، ببینید چطور میتوان دانش آموز را رام خواندن فیزیک کرد :))
  • آسـوکـآ آآ
  • من دو سالِ درس میدم
    ولی خب 
    بین همه ی دانش آموزایی که داشتم
    یه دانش آموز داشتم که روزِ قبلِ امتحانش اومده بود کلاس!
    و دیدم برگه های امتحانیش همه زیر 2 از 20 هستش 
    فهمیدم که براش نمیتونم معجزه کنم
    ولی 3 ساعته باهاش کار کردم و پولی هم نگرفتم 
    و تا چند روز بابتش ناراحت بودم
    و از اون آموزشگاه فرار کردم :D
    من خودم از دانش آموزِ بیشتر غصه امتحانشو می خورم
    و فک می کنم با این وضعیت 
    آدمِ این حرفه نیستم...

    اتفاقا احتمالا شما با این وضعیت آدم این حرفه هستید. یادمه یه بار تو کتابخونه ی کوچیک یه کارواش داشتم دنبال کتاب میگشتم که به کتاب جالبی برخوردم. کتابی بود که تو جشن معلم نمونه های کشوری، اهدا کرده بودن و پر از خاطرات منتخب معلم ها از سراسر کشور بود. چیزهایی خوندم که باورم نمیشد این معلم ها اینجا و تو ایران دارن زندگی میکنن و هستن هنوز. اسم کتاب رو متاسفانه یادم نیست ولی اگر پیداش کنید و بخونیدش خیلی جالبه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">