هَشت حَرفی

بهمن، ژانویه

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ ، ۰۵:۱۲ ق.ظ

امشب تمام فکرم پیش این عکس بود. دقیقه ها نگاهش کردم. بهمن، ژانویه. بین عکس‌های صندوق بیان، دنبال اسکرین‌شاتش گشتم. حتما بود. برای همین اصلا اسکرین‌شات‌ها را محکم در مشت میگیرم و رهایشان نمیکنم و مهم ترین قسمت زندگیم هستند. یک سال و هشت روز پیش. فهمیدم چرا تا به این اندازه مرا به خودش مشغول کرد. باید حتما پای یک هشت به میان بیاید. بناگزیر باید بشود یک سال و «هَشت» روز پیش. هَشت، هَشت، هَشت. یک سال و هَشت روز پیش، اینجا کنار جاده ایستادم تا نمیدانم چه کنم. نگاهم به کوه برفی آن دورتر ها افتاد. یادت افتادم. حالا دیگر مگر یادت رهایم میکرد؟ سریع عکس گرفتم و عصر برایت فرستادم و زیرش نوشتم:« کوه برفی پیدا کردم :)» بعدا هم کوه برفی اولین نمادمان شد. ناخودآگاه لب‌خندی را بر لب ها مینشاند، نه؟ :)

قرار نبود یادت مرا رها کند تا بگویی:« بدون شرط بودنم، هستید تا آخرش؟» و نفس راحت بکشم از رضایت خودت و بدون شرط بودنت بمانم تا آخرش. برای همین تا یک وقت هایی به شوخی و جدی حرف از کشیده شدن پای کس دیگری به زندگیم میزنی، آنقدر برایم غیرقابل تحمل است که تاب نمی‌آورم و واکنش نشان میدهم که تمامش کنی.

ده روز از بهمن میگذرد. این ماه از اولش هم عجیب بود. حس خلسه دارد یا نئشگی. بعد از امتحانات و سرودهای انقلابی، برف های سنگین، جشنواره های مختلف. ماه عجیب همین است، نیست؟ هیچ چیز معلوم نیست. معلوم نیست پاس میشویم یا نه. معلوم نیست خوشحال خواهیم بود یا غمگین. بیشتر از همیشه معلوم نیست برف میبارد یا باران. نه اسفند است که بگوییم خب امسال هم به خوبی و خوشی تمام شد و نه دی ماه که بگوییم  سه ماه دیگر مانده و کو تا نوروز. هِی تقویم را نگاه میکنیم و میگوییم خدایا کی میشود که نوروز بیاید و دمی بیاساییم و  سریالی ببینیم و عطر شب بو و سمبل و آجیل و پول و لباس نو را باز حس کنیم؟ قبل نوروز مثل قبل انتخابات است. تا یک هفته قبل انتخابات همه میگویند:« ای بابا کی رای میده؟» همین که به رای‌گیری نزدیک میشویم کم کم گلویشان را برای کاندیدای مورد نظرشان پاره میکنند. تا قبل عید میگویند:« ای بابا اینم شد زندگی؟ چه عیدی چه کشکی؟ حالمون بده. عید نداریم ما که امسال.» بعد باید دید نزدیک سال تحویل همان‌ها به چه تکاپویی افتاده‌اند. چه ربطی داشت به اصل موضوع؟ ربطش این بود که این سال تحویل دومین سال تحویلی ست که کنار همیم. پیر شده ام نه؟ شاید هم پیرتر شده ام. راستش را بخواهی چهره ام هم پیرتر شده. شقیقه هایم تو رفته. به چروک های صورتم اضافه شده. مثل قبل تند تند حرف نمیزنم و آنقدر کم حرف شده‌ام که انگار هیچی سرم نمیشود از هیچی. کم پیش می آید اخم هایم از هم باز شوند. انگار حتی جنس صدایم هم عوض شده. 

بهمن. ده روز میگذرد از اولش. چقدر منتظرش بودم. چقدر منتظر زمستان بودم. چقدر منتظر بهمن شدم. یک بار سعدی درویشی را دیده بود که «در آتش فاقه میسوخت» و با این حال با خودش حال میکرد و میگفت:« به نان قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود بِه که بار منت خلق». یک روز یک خرس خاله‌ی فضولی آمد و گفت که چه نشسته‌ای؟ چرا تکان نمیخوری؟ در شهر کریمی ست بسیار کار درست و فلان و بهمان که اگر ببیند تو اینطور فلک زده و آس و پاس و دربه دری، «پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد». درویش هم به موجب آن خلق و خوی درویشی و رک و راستیش نه میگذارد و نه برمیدارد و نهیبش میزند: «خاموش که در پسی مردن بِه که حاجت پیش کسی بردن» برو کشکت را بساب و آب خُنُکی بدان اضافه کن و دوغی شایسته ی قدوقواره ات بساز و بنوش و مخور غم ما را جان عزیزت. مردک فکر کرده بود درویش از آن جهت که نمیداند و نمیداند که نمیداند در دام فاقه اش افتاده.  فاقه همان فقر است. فقر همان بی چیزی ست، همان عسرت همان استیصال و حاجت مندی محض است. قسمتی از سلوک و نیازمندی به معشوق و بی نیازی از خلق این دنیای پست. جدایی از عُلقه‌هاست. من و عُلقه در حضور حضرت تو؟ حاشا و کلّا! 

بهمن. بهمن. عجیب تر هم شده. آدم دلش میخواهد مثل شاعرهای دهه ی چهل و پنجاه، هِی شعر بگوید، هِی شعر بسُراید و تهش بنویسد بهمن نودوشش اصفهان، بهمن نودوشش تهران. عطرِ تنها و یکّه ای، از کیلومتر ها، از فرسنگ ها، از مایل ها آن طرف تر به مشامم میرسد. این بار غلیظ تر، نزدیک تر، قوی تر، پر کشش تر.

این متن همان متن طولانی نیست، میدانی که؟ این را همین امشب وقتی که آرام گرفتی، نوشتم. همین الان.

  • ۹۶/۱۱/۱۱
  • #هَشْتْ_حَرفى