هَشت حَرفی

شهرِ زیرِ پا

يكشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶ ، ۰۱:۱۱ ب.ظ

تهران - میدان آزادی - پنج و هیجده دقیقه‌ی صبحِ پنجشنبه بیست و ششم بهمن ماه

هویت آدم ها از شناسنامه هایشان شروع میشود تا زبان و فرهنگشان ادامه پیدا میکند. مجموعه ای از دیدنی ها و نادیدنی ها که یک هویت را میسازند. با سینما رابطه ی خوبی دارم؛ اما، فیلمی که فیلمساز بخواهد با بازی خوب بازیگرش، خاکستری بودن آدم ها را نشان بدهد درک نمیکنم. همین جشنواره ی  فجر اخیر پر بود از این آدم ها که نه خوبند و نه بد. حداقل پنج شش فیلمی که دیدم همینطور بودند. مگر میشود برآیند مشخص نباشد؟ بالاخره باید یا خوبی ها غلبه کنند و یا بدی ها. وسط خوب و بد که معنا ندارد. اصلا چرا اینطور شروع کردم و چگونه از هویت به خوب و بد بودن نقش های خاکستری رسیدم؟ نمیدانم. فقط میدانم که بازیگر خوبی نیستم. نمیتوانم الکی لب خند بزنم و اخم کنم، نمیتوانم بی جهت بخندم و گریه کنم، نمیتوانم در نقشی که خودم نیستم فرو بروم. 

میدانی چه شد که تصمیم گرفتم اینطور شروع کنم و بنویسم؟ از آخرین نوشته، یک عالمه پست منتشر نشده دارم که همه اش هم تویی؛ اما، من خودم را و گاهی تو را، نتوانستم در متن بیابم. گاهی زیادی دست بالا گرفته ام و نامفهوم شده و گاهی زیادی دست پایین که مبتذل شده، گاهی اصلا منی وجود ندارد و گاهی اصلا تویی، گاهی همان خط های اول خسته شده ام از سنگینی واژه و گاهی تا آخرش نوشته ام و دیده ام که این واژه ها کفاف نمیدهند و از سبکی زیاد، ناگهان آب آتش را مدد می شود همچو نفت و غرق می شوند. متنی که برای تو نوشته میشود باید همه اش با درونم هماهنگ باشد یا حداقل بخشی ناقص را نشان بدهد، باید خودم باشم در کنار تو، باید تو باشی در کنار من که رنگ هایمان به هم بیایند. شروع کردم با تعریفی کوچک از هویت، چون دریافتم باید آنطور شروع کنم که خودم هستم. که من غرق در همین واژه ها زندگی میکنم و اگر اینطور نمیشد، مثل تمام پست های منتشر نشده ی قبلی، به کمدی موقعیت میرسیدم.

حالا که در نقش خودم هستم، آزاد و جدا از قراردادهای زمینی مینویسم. همان قدر آزاد که با هربار غرق تماشایت شدن، در چشمانم میدیدی. همان قدر جدا از قراردادها که جای سلام، حیران و هاج و واج، گفتم:«بیا از اینجا بریم» و بعد وقتی اولین بار عطر حضورت را به معرکه ترین شکل ممکن حس کردم، وقتی چشم‌های پر از شوقت را موقع سپردن کتاب به دست هایم دیدم، یادم آمد فرمانده ای بزرگ شب ها در آغوش دژی محکم و مستحکم آرام میگیرد. باید به فرمانده سلام میکردم، اما جدا از قراردادهای زمینی، اینطور محکم اما ملایم و نرم سوار بر ابری نامرئی به سمت خروج از آن فضای خفه، میگفتم: سلام فرمانده. آن قدر رها که اناری را بین پود انگشت هایت رها کردم تا پیام رسان تپشی بی وقفه باشد. رها چون بی مقدمه بیتی از سعدی یادم آمد که قبل از آن فقط یک بار ، فقط یک بار در مجله ای دیده بودمش. من که استعدادم در حفظ کردن شعر فاجعه است، این یک بیت را آن لحظه به یاد آوردم. همه اش را. بدون حتی یک اشتباه کوچک. این اوج رهایی نیست؟  حس کلاسیک اناری که واسطه اش من بودم از سوی تمام ناربُن های پیروجوان عالَم که روزی باغبانی جای دوست نشانیدشان و سعدی که میگفت: «شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد / که قطره قطره خونش به ناردان ماند»

  • ۹۶/۱۱/۲۹
  • #هَشْتْ_حَرفى