هَشت حَرفی

جمهور افلاطونی

چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶ ، ۰۸:۰۰ ق.ظ

بارش برف و باران که با هم باشد اعصاب آدم را به هم میریزد؛ نه، زیادی شلوغش کردم، اعصاب خودم را به هم میریزد. هر وقت که برف و باران با هم میبارید تمام کوچه های خاکی و خیابان های آسفالتِ نامتوازن، یخ میبست. یخ که میبست ماشین روشن نمیشد. روشن هم که میشد از بس همه جا شیب داشت هرجا که میخواست بالا برود سُر میخورد و پایین می آمد، به همین دلیل نهایتا تا سر کوچه میرفت و سر میخورد  پایین می آمد. هزار بار هم زمین میخوردیم و یک شن ریز میرفت زیر پوست. 

نمیدانم چطور در این شرایط مینویسم و اصلا چرا این ها را مینویسم. قبل ترها هیچوقت هجوم واژه را درک نمیکردم، به نظرم اصطلاح مسخره ای بود. هنوز هم به معنایی که به کار میبرند درکش نمیکنم. اما میدانم از یک روزی به بعد آدم با واژه ها کنار نمی آید. باز زیادی شلوغش کردم، از یک روزی به بعد من با واژه ها کنار نیامدم.  می آیند و مردود میشوند. اینجا باید شلوغش کنم و بگویم آدم با نویسنده ها کنار نمی آید، شاعر ها هم همین وضع را دارند، بهتر است بنویسم آدم با قرائت هیچکس از واژه ها کنار نمی آید. نه آن معنای کنایی والایی که کلاسیک ها به واژه میدادند و نه معنای عینی امروزی ها. واضح است  که منظورم از کس هم بقالی سر کوچه نیست، منظور آن هایی ست که با واژه زیسته اند.

حافظ و خیام تمیز نوشته اند و ادب دارند. سعدی و  فردوسی بسیار خردمندند. مولا نا همویی ست که هر چه دلش خواسته نوشته. به هرحال همه اعماق واژه را جسته اند و نامتناهیش هم دانسته اند. حرمت واژه را کسی درک خواهد کرد که از بدفهمی ضربه خورده باشد. کسی که بارها سر کلاس ادبیات در دلش با دبیر ادبیات دعوا کرده که این معنا و مفهوم دیکته شده را به خورد ما نده! آن هم فقط در دلش. 

همین واژه ی «عشق». مگر فقط یک جور عشق وجود دارد که حافظ گفته یا مولا نا یا وحشی؟ این ها که هرکدام باز در عشق متفاوتند. آیا عشق مبهم است و نمیشود فهمیدش؟ پس آن هایی که ادعایشان ثابت شده چه کرده اند؟ احتمالا مشکل ما آنجاست که دنبال عشق میگردیم و سرگردانیم، مثل دویدن روی تردمیل که نهایتش یا نیم ساعت تمام میشود و دکمه ی استاپ را فشار میدهیم و همان جایی هستیم که از اولش بودیم؛ یا، باز همان جایی که از اولش درجا میزدیم زمین میخوریم. عشق خداست؟ خدا که آفریننده ی عشق است، خودش میتواند عشق باشد؟ خالق  بالاتر از مخلوق نیست؟ اینکه خدا عشق باشد برای من پذیرفته نیست. عشق یک واژه ی زمینی ست. یک اختیار است که از اولش هم بین یک زن و مرد بوده. نه بین خالق و مخلوق و آنقدر سطح بالا و نه بین مادر و فرزند یا پدر و فرزند یا خواهر و برادر و آنقدر جبری و بی گریز. 

کسی که عشق را میخواهد باید عشق بورزد. باید هزینه بدهد. عشق با درد همراه است با زجر هم. عشق با رویش همراه است و با بالندگی هم. عشق با تمام دردهای گاه و بی گاه استخوان ترکانش، استخوان سازی میکند. عشق با پارگی و زخم های عمیق عضلات، عضله سازی میکند. عشق مثل واکسنی میماند که اول مبتلایت میکند و بعد ضد ضربه میشوی.

باز نمیدانم چطور به واژه کشیده شدم و چرا درباره اش نوشتم و بعدتر سخت ترش کردم. راه دو ساعته را با چه زوری میرویم. روان نویسم را یادم رفته و این اعصابم را بیشتر به هم میریزد. هرچه پیش میرویم سردتر میشود. سرمایش خشک است. سردی و خشکی مثل سم میماند وقتی اینطور بیماری و مجبور. سرمای مرطوب هم داریم؟ شاید.

چه میگویم؟ اصلا آمدم که بنویسم میدانی چند وقت است به آغوشت نکشیده ام؟ و بنویسم خب این چه دردی ست که در بیابان های برفی یقه ی آدم را میگیرد که بی تو بودن ها و رو برگرداندن ها را باید تحمل کرد؟ و بنویسم کجای من نشان میدهد که نمیترسم از ناراحت شدنت؟ ترس؟ ترس کم نیست؟ وحشت! وحشت در آن معنای واقعیش. این وحشت هر روز بیشتر میشود و اگر خوب بیابیَم، ساکت ترم و تا زبان به گله میگشایم چنان مورد عتاب قرار میگیرم و آنقدر بی هوا مورد هجوم آن وحشت قدیمی قرار میگیرم که یادم نمی آید چقدر زمان گذشته که رفتم و آمدم. این اعصابم را بیشتر از همه چیز خرد میکند. این دلتنگی وحشت آور، بی قراری عصبی کننده، درد توام با انتظار را فقط خودم درک میکنم. چون یادش گرفته ام. چون اولین بار نیست. چون چاره ی دیگری هم نیست. میدانم آنقدر قوی و صدالبته وقیح هستم که دوام بیاورم.

[اسفند ماه - جاده اصفهان - پشت جیپ خاکی رنگ]

  • ۹۶/۱۲/۰۲
  • #هَشْتْ_حَرفى