هَشت حَرفی

رینگ مای بِلز

يكشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ، ۰۲:۰۴ ق.ظ

بچه که بودم تبعیض را با خونم حس میکردم. پسر بچه ی مغرور شیطان حرف گوش نکن پر چنب و جوشی را باید تصور کرد که یک عالمه دوست دارد و تنهاست. تنهایی خیال پردازش کرده. مثل بقیه ی بچه ها دوست خیالی ندارد؛ ولی، فیل ها را سر کوچه شان میبیند که میروند سمت بیابان های پر آب و علف آن طرف، پلنگی را میبیند که جلویش را وسط حیابان میگیرد، ساعت دیواری آونگ دار همسایه شان که جادو میکند و چیزهای عجیب ظاهر میکند، به پلاستیک نخ وصل میکند و از پاسیو میپرد پایین و میشود چتر باز، از کمد بالای بالا میرود و چشمانش را میبندد و فکر میکند خلبان هواپیما شده، سرش را داخل یک تشت پر از آب فرو میکند و فکر میکند اینجا دریاست و او شناگری ست که به اعماقش رفته، پادشاه میشود و قلعه ای بزرگ دارد و یک ارتش قوی هم، همه جا را تاریک میکند و تلویزیون را روشن میکند تا سینما را از نزدیک ببیند، روی گهواره ی چوبی نوزادی اش چادر مادرش را میکشد تا کالسکه ای شود با دو اسب قوی و نصف روز را همان جا با کالسکه و اسب ها و جاده های جنگلی خوش میگذراند و نقاشی هایش برایش زنده میشوند. میرود در چمنزاری که خودش درستش کرده، کنار رودی که خودش پر آبش کرده، از پل چوبی ای رد میشود که خودش بسته و بالای کوه برفی که خودش مرتفعش کرده. آرزویش این است که بالای بلندترین قله ای که هر روز از هرجا نگاه میکند او هم نگاهش میکند، خانه ی سنگی بسازد؛ اما، سنگ ها را چطور بالا ببرد؟ اگر بچه اش مریض شد چطور به درمانگاه برساندش؟ برف هم که زیاد است. باز باید همیشه لیز بخورد. چه فرقی میکند؟ این پایین هم لیز میخورد؛ اما، آن بالا اگر لیز خورد تا پایین می آید و شاید بمیرد. بچه اش هم میمیرد. تنها زندگی کند آنجا پس برای همیشه.

دوست خیالی ندارد چون آدم ها خیلی کوچک تر از فیل ها هستند و از پلنگ ها میترسند و نمیتوانند چیزهای عجیب ظاهر کنند. آدم توی خیالش که نباید چیزهای کوچک داشته باشد.

پنج سال که سنی نیست. شش سال هم همینطور. نمیدانستم تبعیض چیست، فقط میفهمیدم که یک نفر دیگر از من دوست تر داشته میشد. بی دلیل. بدون اینکه کاری بکند. من کاری میکردم. بلد بودم از دیوار بالا بروم و در را از آن طرف باز کنم. بلد بودم بروم  نان و میوه و تخم مرغ بخرم. بلد بودم تشک های سنگین را بلند کنم. بلد بودم بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری کنم. بلد بودم چه کسی رئیس جمهور است. بلد بودم هم سن های بی عقلم را ساکت کنم و سرشان داد بکشم که مگر نمیبینید دعا میخوانند؟ انقدر ور نزنید بزغاله ها! بلد هم بودم ساعت را بخوانم. اعداد را هم میتوانستم بخوانم و کمی هم فارسی و حتی اسمم را بنویسم. بلد بودم امضا هم بزنم. بلد بودم آنقدر تند بدوم که هیچکس نتواند پشت لباسم را بگیرد.  حتی تیم فوتبال مورد علاقه ام را هم خودم انتخاب کرده بودم که با همه فرق داشت. رنگ آبیِ آبرنگ یعنی استقلال. آبی چقدر دوست داشتنی ست. بقیه چرا قرمزند وقتی همیشه رنگ آبی آبرنگ از بقیه ی رنگ ها قشنگ تر است؟ نقاشی با آبرنگ هم بلد بودم. یک عالم چیز بلد بودم که آن ها هیچکدامشان نمیدانستند. چرا پس؟

هرچه بقیه بیشتر دوست داشته میشدند، تلاش میکردم بیشتر دیده شوم و کمی دوست داشته شوم. بیشتر چیز یاد بگیرم. بزرگ تر بشوم. قوی تر بشوم. هربار سر کلاس از تبعیض حرف زدم، از سفید پوست های امریکا گفته ام، از هندی ها و انگلیس گفته ام. هربار از شوروی کمونیست، از آلمان نازی، از ایتالیای فاشیست گفته ام. از سلطنت نحس پهلوی، از تبدیل شدن کروات و یقه ی باز به ریش و یقه ی بسته گفته ام؛ یاد خودم افتادم. یاد آن همه ای که میخواستم و نمیشد. با نبودن سینما و شهربازی و هواپیما و قطار و استخر میشد کنار آمد؛ چون، نبود. نبودن با نشدن خیلی فرق میکند.  آنقدر سینما رفتم، آنقدر فیلم های کلاسیک و مدرن را در تاریکی شب با لپ تاپ تماشا کردم، آنقدر از سینما خواندم و کلاس رفتم و یاد گرفتم که تمام نبودن ها جبران شود، چندبار شهربازی رفتم و هیجان مصنوعی احمقانه اش چنگی به دل نزد،  هواپیما سوار شدم و دیدم بالای کمد هیجانش بیشتر بود، قطار سوار شدم و فهمیدم قطارهای ما مثل قطار های هاگوارتز نیست، استخر رفتم و فهمیدم تشت آب بیشتر صدای صدف میداد؛ ولی، تا همیشه آن نشدن ها ماند و ادامه دار شد و ادامه دارد. 

هنوز همان پسر بچه ی مغرور ابرو گره خورده ی شیطان حرف گوش نکن بر چنب و جوشی هستم که به آرزوی ریش دار شدنش رسیده. به بقیه ی آرزوهایش هم رسیده و به بقیه ترهایش هم میرسد و به بقیه ترین هایش هم میرسد. یادش مانده نشدن ها را؟ مگر میشود یادش نماند؟

یاد ماندنی که با سکوت همراه است. 

یاد ماندنی که اهمیتی ندارد.

یاد ماندنی که از او هَشت‌حَرفی ساخت.

  • ۹۶/۱۲/۰۶
  • #هَشْتْ_حَرفى