هَشت حَرفی

خانه‌ات کجاست؟

دوشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۷ ، ۰۱:۲۶ ق.ظ

فرمان ماشین را با دست راست گرفته بودم. آرنج دست چپم روی در بود و مشت چپم به شقیقه ام چسبیده بود. با سرعتی ثابت خیابان را گذراندم، میدان را هم. جاده ای پرشیب و سنگلاخ را هم و بعد به این نقطه رسیدم. نقطه ای متروک با آتش هایی خاموش. متروک برایم یعنی تاریخ. تاریخ برایم یعنی غربت. غربت برایم یعنی کویر. کویر برایم یعنی آرامش. آرامش برایم یعنی استواری. استواری برایم یعنی کوه. کوه برایم یعنی غروب. غروب برایم یعنی سکوت. سکوت برایم یعنی شروع. شروع برایم یعنی زندگی. زندگی برایم یعنی عشق و عشق برایم یعنی «تو». تویی که کنارم هستی و  اما... نیستی. تویی که هرجا میروم هستی و اینجا... نیستی. 

مدت ها میگذرد. بعد از آن، بارها غروبش را شاهد بودم. از همین جا، از همین فاصله، از همین مخفیگاهی که پناه بی تابی های من، تناقض های من، بی نظمی های من شده. همین جا که تیری در دو چشمم فرو میکرد که: «تو کدامی؟» من کدامم؟ کدام نیستم؟ وحشتی که هیاهو کنان، رقص کنان به سمتم می آمد و زمزمه میکرد:« در تو بیگانه هایی زندگی میکنند». شد جایی که ماشین  را کناری با شیشه ی باز پارک کنم. مارلبرو یا وینستونی را چون سمی کشنده بین انگشتانم بگیرم. صدای ناظری را از پلیر ماشین بشنوم. سرخوش، غمناک، مجروح، خوشحال، مغرور، پاک، شرمنده، بی پرده به تو بیندیشم.

این منم. 

که آرام جانش تو، یاد تو و بوی توست منم.

ناظری دم بگیرد:
پرنده طعمه گرفتن ز قله های بلند، پرنده بال کشیدن بر آب های زلال، پرنده راوی چشم های بارانی، پرنده راوی چشم های بارانی

و بعد از غروب، در تاریکی شوم و مشکوک، بی آنکه سر از پا بشناسم به سوی بویت بدوم.

خانه‌ات کجاست؟

  • ۹۷/۰۱/۱۳
  • #هَشْتْ_حَرفى