هَشت حَرفی

لب خند

چهارشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۷ ، ۰۹:۱۲ ب.ظ

قبلا همین جا نوشته بودم چطور شد که به سمت رالی کشیده شدم. با همه ی پست هایی که حذف شدند، حذف شده. آن پست چند پاراگرافی را در چند جمله خلاصه میکنم. در رانندگی، آدم به شدت کله خراب و حق مردم زیر پا بگذاری بودم. حواسش نبود، با تلفن حرف میزد، که با پرایدش زده بودم دنده پنج و جیغ ماشین درآمده بود. این کله خرابی را هم خودم نفهمیدم، شجاعتش میدانستم، مربی آموزشگاه فهمید و زود جلوی حماقتم را گرفت. قبل از اینکه راننده شوم با جمله ی «نشون به اون نشون که اون روز تایر پارس ترکید» وارد دوره ی آموزش رالی شدم. صبح ها یواشکی از خانه بیرون میزدم و میرفتم سر کلاس.

یکی از آدم های حاضر، رو کرد به من و گفت:« پسر، این مربیه که انتخاب کردی دیوانه ست، قشنگ روانیه، یه بلایی سرت میاره که از زندگی پشیمون بشی. تا شروع نکردی عوضش کن». نمیشد که عوضش کنم. حالش را نداشتم برگردم. اصلا میخواستم طعم پیشمانی از زندگی را در هیجده سالگی بچشم. 

روز اول، مربی که مردی با ریش مشکی بلند بود نگاهی کرد و یادش آمد من همانم که نشان به آن نشانی آمدم و خواستم ثبت نام کنم. بدون مقدمه گفت:« اینجا اگه دست و پا ازت قطع شد، بیمه ای. برگ بیمه ت رو هم که گرفتی. حواست باشه گمش نکنی.» قصد داشتم که پا به فرار بگذارم؟ بله، قصدش را داشتم؛ اما، حالش را نداشتم. 

روز چهارم گفت:« اگه یه بار ترمز بریدی...» جای نقطه چین توضیح داد که چه کنم. یک ربع توضیح میداد و چند راه گفت. اعتراض کردم: عجب داستانیه! مگه میشه این یه ربع بیست دِیقه توضیح شفاهی رو تو چند ثانیه یا صدم ثانیه اجرا کرد؟ کی یادش میاد اون موقع بین مرگ و زندگی اصلا؟ خیلی بی تفاوت گفت:« به هر حال اگر یادت نیاد یا کنترل نکنی خودتو یا کمی اشتباه کنی، میمیری.»  واژه ی «به هرحال» را یاد گرفتم. بی تفاوتی را هم. هنوز هم استفاده اش میکنم. زیاد هم استفاده اش میکنم. هم به هر حال را هم بی تفاوتی را.

بعد کمی ترمز بریدن را تمرین کردیم.

یکی دو جلسه بعدتر، بعد از یک ربع، پیاده شد. گفت این بار را باید خودت و فقط خودت بروی. زمان گرفت و رفتم. چند جلسه بعد تر باز پیاده شد و گفت:« برو! حواست رو خوب خوب جمع کن! جلسه اول چی گفتم؟ بیمه ای. این چیزایی که یادت دادم رو یادت نباشه، بیمه دیگه به درد خودت نمیخوره». 

سرعتم که به صد و بیست رسید، هرچه ترمز را فشار دادم، عقربه پایین نیامد. تا تَه فشارش دادم... بیمه لازم شدم؟ نه. بیمه لازم شدم، ولی، برای خودم فایده ای نداشت؟ طبیعتا نه. 

نا خودآگاه یا ابوالفضل گفتم و فرمان را دو دستی چسبیدم و بیشتر از قبل به جاده خیره شدم. چند بار ترمز را تا تهِ ته فشار دادم. دست راستم را روی ترمز دستی گذاشتم و چند میلیمتر بالا آوردمش. چرخ های عقب سرعت چرخ های جلو را میگرفتند. یک دنده پایین آمدم. صدای موتور گوشم را آزار میداد. ترمز دستی را کمی بالاتر کشیدم و نگاهم به تایر های کنار جاده افتاد که چند متر جلوتر بودند. سمتشان رفتم و آنقدری نزدیک شدم که بدنه ی سمت راست و تایرهای ماشین با آن تایرهای سرخ و زرد کنار جاده اصطکاک پیدا کنند. دنده را شیفت کردم پایین تر و کنترلم خیلی زیادتر شد. سرعت نزدیک هشتاد و پنج بود. با ترمز دستی و پایین آوردن دنده ها قبل از رسیدن به پیچ خطرناکی که برنامه ام این بود که یک راست بروم بخورم به تایرهای کنار پیچ، سرعت آنقدر پایین آمد که توانستم کنترل کنم و با چرخاندن فرمان و بالا کشیدن ترمز دستی، ماشین را متوقف کنم.

خیس عرق، سرم را روی فرمان گذاشتم. قلبم حصار دورش را کم کم داشت میشکست، دست چپم میلرزید. از صندلی عقب صدایی شنیدم که فقط گفت: « عالی بود. الان بچه ها میان سوارت میکنن، میارنت. ماشین رو حرکت نده و پیاده شو.» 

اتفاق، برنامه ریزی شده بود. آنقدر که بی سیم را گذاشته بود صندلی عقب و رفته بود.

شب در رختخواب، فرصت فکر کردن به آنچه گذشت را پیدا کردم. تصویری از خانواده ام. پدر و مادر و برادرم. تصویری از کودکی هایم. تصویری از همان کوهِ با قله ی برفی، از شبدرهای پشت مدرسه، از گنبد مسجد، از همت، از آوینی، از صدای پای آب، از رویای پرواز با پلاستیک فریزر، از آبی آسمان. تصویری از لب خند.

همه روشن، جز تصویر لب خند. لب خندی محو. لب خندی که ندیده بودمش.  

در عرض چند ثانیه.  

لب خند ، لب خند بود. دلم برایش تنگ است. دلم همیشه برای لب خند تنگ است. 

  • ۹۷/۰۱/۲۲
  • #هَشْتْ_حَرفى