هَشت حَرفی

لخ لخ

دوشنبه ۲۷ فروردين ۱۳۹۷ ، ۰۷:۲۷ ب.ظ

غرق میشوم در فنجان سفید قهوه ی ترکی که از تلخی به چه میماند. صدای خنده ها آزار میدهد. صدای پاپ بیشتر. کافه را با موسیقی لایت پر میکنند نه با صدای پاپ خوان های بی هنر فارسی. سیگار. لعنتی ها نمیدانند سیگار برای بچه ها نیست. حال میکنند وقتی لوله ای بین انگشتانشان دود میکند. بدترین آدم ها هم نباید دود کثیف ریه های آشغال شما را تحمل کنند. بارانی ست. لخ لخ، کمتر از نیمی از خودم را میکشانم تا جایی که نمیدانم. نمیدانم. پر از نمیدانم ها. تنم پر از زخم های ریزی ست که حرارتم را بالا میبرند. تب میکنم. وسط سرمای بهاری میپزم و یخ زده ام. سرمازده ام. سرمازدگی به چه میماند؟ به قطع شدن پا. به چه میمانم؟ به کوهی که رویای کودکی هایم را ساخته. روزگاری او هم به مانند من پر از آبی ها و نارنجی ها و سفیدی ها و سبزی ها بود. امروز جز تنه ای خشک؛ اما، استوار چیزی نیست. چیزی هست؟ جز تنه ای موهوم و اسطوره ای.

  • ۹۷/۰۱/۲۷
  • #هَشْتْ_حَرفى