هَشت حَرفی

مَن نه آنَم

شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۱۱:۵۳ ق.ظ

طولانیه، وقت نذاشتم واسه ویرایشش که جمله‌هاش جمله‌های روزمره‌ی خودم بدون سانسور باشه، واسه همین خوندنش هم توصیه نمیشه(من زیاد چرت میگم)، ولی اگر جای شما بودم با خوندن جمله‌ی اول تا انتها میخوندمش.

هِی میریم میریم تا به یه جایی برسیم که اسمش قله ست و بعد بیایم پایین که یه اتفاقی بیفته. محاله که اون اتفاقِ معرکه نیفته. اونجا نمیرم ورزش کنم یا شاد بشم یا طبیعت رو ببینم یا هرچی. میرم دنبال پیدا کردن خودم. واسه‌م جذابیت داره اون ورزش و شادی و طبیعت؛ ولی، اصل نیست و یه ابزاره. همونجور که لیز خوردناش و زمین خوردناش و زخمی شدناش و خستگیاش ابزاره. همونجور که کیسه آبی که شیلنگش از پشت میاد ابزاره، پوتین ابزاره، طناب و قطب نما و جی‌پی‌اس ابزاره.

به نظرم کویر و کوه و کتاب تنها موجودات زمینن که به آدم درس زندگی میدن. چرا فقط این سه تا؟ چون در دسترس ترین هایی هستن که اکثرا دیده نمیشن. اونایی رو هم که میبینیم خیلی هاش از سر عادت، اجبار، رقابت، بازی و مسخره بازیه. در مورد کویر بارها نوشتم و بارها هم خواهم نوشت. در مورد کوه همینطور و کتاب. شما بگو علت پر فروش بودن کتابای جوجو مویز چیه؟ به نظرم اصلا ارزش خوندن ندارن. قابل مقایسه ست جنگ و صلح یا آناکارنینا یا همین قلعه حیوانات و بارهستی یا اصلا همین اتحادیه ی ابلهان و تبصره بیست و دو با این کتابای مزخرفِ پرفروشِ مضحک؟

اولین باری که داشتم یه کوه نیمه سنگین رو صعود میکردم فهمیدم هدف کوه پیمایی یا کوهنوردی واسه خودم چی میتونه باشه. چجوری؟ نیمه ی راه رسیده بودیم به جایی که صخره نوردی بود. این اولین باری بود که میخواستم به صورت جدی دست به سنگ بشم و در واقع جونم در خطر بود. از اون بالا دریاچه رو میدیدم و محیط تفریحی اطرافش. یقینا یه سری آدم اونجا صبحانه میخورن یا مثلا بازی میکنن یا تخمه میخورن و یا بساط ناهارشون رو فراهم میکنن یا هرچی، به هرحال داشتن فعالیت مفرح میکردن تو اون سبزه زار و دریاچه در کمال آرامش.  به این فکر میکردم که اون راننده ی میدل‌باسی که تا اینجا باهاش اومدیم، الان اونجا تو ماشین گرفته تخت خوابیده و چقدر خوابم میاد. لعنت فرستادم به خودم که آخه بیکار بودی پا شدی اومدی؟ راه برگشتم نداری بچه.

به هرحال دست به سنگ شدم. و اتفاقا به خاطر فرم و قدرت بدنیم و تجربه ی کم؛ ولی، موثری که داشتم جوری بالا رفتم که سرپرست گروه که از کوهنوردای به نام هم بود، گفت آخر صف گروه و کنار ته قدم راه بیام. ته قدم همیشه سخت ترین جای کاره و سر قدم ساده ترین. اصلا از همین تاریخ ته قدم بودن عجین شد با من. مظفر همین جا متولد شد. مظفر همین جا سخت شد. مظفر همین جا خفه شد و آروم شد. مظفر همین جا مظفر شد. 

چی میگم؟ وسطش  دارم با خودم حال میکنم چرا؟ داشتم میگفتم. وقتی رسیدم به قله، یه محیط بسیار وسیعی رو دیدم که فقط میشه باگوگل مپ اینجوری دید، اونم به صورت زنده و چند بعدی. چندتا شهر، چندتا دشت، چندتا بیابون، چندتا روستا، رودخونه، دریاچه، سد و جاده. البرز در مقابل زاگرس هیچوقت حرفی برای گفتن نداره. ابزار واقعا حیاتیه تا وقتی که روح تو کالبد باشه.

پایین اومدم. کنار یه چشمه  با آب خنک، جایی که مثل کنار دریاچه، مزاحم های عافیت طلب نداشت؛ جایی که آب شور و تلخ و بدرنگ دریا بدمستی نمیکرد و در عین توان کم با موج‌هاش عربده‌جویی نمیکرد و شاخ‌و‌شونه های بی‌خودی نمیکشید و چشم غره های الکی واسه اهل ساحل ترسو نمیرفت و در یک کلام محمدرضا پهلوی بازی درنمیاورد؛ جایی که صدای موتورِ ماشین‌ها تمدن انسان‌ها رو به رخ نمیکشید، جایی که طبیعت بود و سنجاقک و پروانه‌ی سفید و زنبورعسل و آب شیرینِ زلالِ خنک از دل کوه و انسان هایی که محترم بودن؛ جایی که باز میگفت ابزار واقعا حیاتیه تا وقتی که روح تو کالبد باشه. همین جا، بین همه ی این خوبی ها یادم اومد که نیمه ی راه چه نا امیدی احمقانه ای سراغم اومده بود.

بعدتر فهمیدم که اتفاقا اون ناامیدی احمقانه نبوده. یک نیاز حیاتی بوده. نا امیدی شروع امید و فتح بوده. احتمالا اگر اونجا، وسط راه، نا امید و خسته نمیشدم لذت صعود رو درک نمیکردم. اگر نمیفهمیدم این مسیر واقعا سخته و از پسش بر اومدن، من رو از نُرم خودم، از سطح خودم، جدا میکنه و بالاتر میبره، وقتی کنار اون چشمه ی خوش نما میرسیدم، به اون اندازه گوارا نبود واسه م. اگر اینارو نمیفهمیدم هیچوقت جرات جدا شدن از خودم رو نداشتم. هیچوقت جرات عاشق شدن رو نداشتم. هیچوقت از سطح معمولی خودم بالاتر نمیومدم. اگر همون اول قبل شروع به سختی مسیر و برف قله نگاه میکردم و ناامید میشدم، پایین پیش راننده چرت میزدم  و از یه آسایش مجازی و بی ثمر، یه لذت زود گذر و معمولی نصیبم میشد. من نیاز داشتم که دل به درختچه ی وسط کویر بزنم و برم بالا و وسط راه ته دلم خالی بشه و ناامید و خسته بشم و ادامه بدم و بعد به رستگاری برسم. رستگاری ای که تو شاوشنک نصیب اندی دوفرین شد.

من مامور نیستم که بیام وظیفه مو رو زمین به زور یا بی زور به اتمام برسونم و برم. این کارو حیوانات هم خوب بلدن. خودش اینجا میگه:«انّا عَرضنا الامانة  علی السَّماوات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفَقنَ منها و حَملهَا الاِنسان... ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم، اما از تحملش سرباز زدند و از آن ترسیدند؛ اما، انسان آن را حمل کرد...» همون کوهی که درس زندگی میده، نماد استواری و سربلندیه، ترسیده از قبول باری که رو دوش منه. آسمون با این عظمت و خونسردیش ترسیده و «من» از بس کله خر بودم نترسیدم. من ذاتا نترسم و به همین علت هم خدا حال کرده باهام و عاشقم شده. چرا پس حافظ وار سرمو بالا نگیرم و نگم: چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد/ من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک.

نترسم که بمونم پایین. به ترسم دامن نزنم که وسط راه برگردم پایین. خودمو جا نذارم اون بالا. بیام پایین. اومدم که پایین واسه صعود بعدی توشه برداشته باشم. این روند سینوسی زندگیه. این خود خود زندگیه. صدبار مردن و زنده شدن.


احسان حائری - کوه (خوبه که گوشش بدی همپای من، ای یار نستوه)

  • ۹۷/۰۲/۰۱
  • #هَشْتْ_حَرفى