هَشت حَرفی

خَستو آمد

يكشنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ، ۱۱:۴۶ ب.ظ

کویر. خشک و تشنه؛ اما، زنده و منتظر. روزی دریایی بوده که به شوق قله های زاگرس، به آسمان رفته و حالا جز نمکزاری خشک و تشنه و زنده و منتظر از او نمانده. قطره آبی زندگی بخش و شیرین و عجیب و قشنگ، نزدیکش میشود. آن وقت ریشه هایش را میدواند تا قطره.  قطره میشود هستی‌اش. میشود بی‌نهایتش. دلیل بودنش. به یک باره قطره سرش فریاد میزند:« من زندگیت نباشم، جزئی از زندگیت باشم». کویر، گداخته و سردرگم سرش را پایین می اندازد. قطره بزرگ‎تر از دریاست برای کویر. زندگی کویر آنقدر بزرگ نیست که جزئی از آن، بتواند قطره ای با آن عظمت زندگی‌بخش باشد. بی‌تابم.

آن وقت لحظه ای به این فکر کردم که کار تمام است و لحظه ی بعد خودم را یافتم که مقابل خودروی واژگون نشستم و پاسخ سوالات احمقانه‌ای را میدهم. چند زخم سطحی، کمی ضرب دیدن و کبود شدن. جسمم تا حدی خوب بود. شوک حاصل از حادثه دست بردار نیست. نمیدانم در این چندماه چند بار مرگ را به چشم دیدم. نمیدانم دلیلش چیست(نمیپرسم  [اگر بپرسم چرا من؟ باید بپرسم چرا من نه؟ و بعد برای هیچکدام پاسخی ندارم]). میل من به مرگ یا میل مرگ به من؟ میل به  سبکی بار هستی یا سنگینی بار هستی؟ میل به سایه یا جسم؟

میشود خودم را دیکنزی نقد کنم؟ احتمالا آدم خوب فهمیده ای هستم که اتفاقات سازنده ای را تجربه میکنم که بهتر است نکنم. یا نقد هایدگری؟ من احتمالا آدم ناخلف نفهمی هستم که کله ام خراب است که غلط میکنم.

اگر قرار است یک روز به زندگی ابدی برسیم؛ پس، از تکرار زنده بودن خسته نمیشویم و اگر مرگی باشد که پایان تمام جنبه ها و شکل های امروز و فردای زندگیمان باشد، آن مرگ فهمیدنی ست؟ اگر بفهمیمش؛ پس، مرگ نبوده و اگر نفهمیم چه فایده؟ فایده و بی فایده بودن مفهومی دارد وقتی کالبدمان دست از سرمان بردارد؟

  • ۹۷/۰۲/۰۲
  • #هَشْتْ_حَرفى

شما بنویسید

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">